دل نوشته

ஜ welcome ஜ۩۞۩ ✓با لبخند وارد شوید Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•

رمان تقلب (21) تا (25)

 

صدای بسته شدن در رو میشنوه و باز تو فکر میره. تازه به واقعیت پنهونه پشت حرفای مانی پی میبره. به اینکه سه هفته از امتحاناش گذشته اما تمام مدت کارش یه گوشه نشستن و غصه خوردن بوده. سه هفته راه رفته و رو در و دیوار پیمان رو دیده و تو گوشش صداش رو شنیده. سه هفته که هیشکی رو چشمش ندیده. فقط بغ کرده.
به طرف اتاقش میره و روبروی آینه می ایسته و به خودش نگاه میکنه. کم کم رنگ برنزه روی صورتش در حال کمرنگ شدنه. چیزی که تا به اون روز سابقه نداشت. تازه یادش می افته که سه هفته ست که خودشم تو آینه ندیده تا بفهمه به چه قیافه ای در اومده. با حرص به خودش نگاه میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه:
نادیا بسه دیگه. حالمو داری به هم میزنی. تو که جنبه نداشتی غلط کردی عاشق شدی برا من. بشین سر جات زندگیتو کن دیگه. سه هفته ست نشستی ماتم گرفتی که چیه حالا یه حرفی به آقا زدی و آقا هم برات قیافه گرفته و بهت درس ادب داده؟ خر کی باشه که زندگیت رو برا خاطرش کردی ماتم. به خدا تو دیوونه ای. یه بار بهت گفتم این پسره به درد تو نمیخوره گوش نکردی. حالا بیا اینم نتیجه اش. تا برات ناز میکنه پس می افتی. جمع کن خودتو بابا. همچین ماتم گرفتی انگار دنیا به آخر رسیده. مگه چند سالته که از الان بخوای بشینی ماتم این شر و ور ها رو بگیری. ملت شوهرشون میره زن دوم میگیره اینجور ماتم نمی گیرن که تو واس خاطر یه ادای پسره که نه شوهرته نه حتی دوست پسرت به این روز افتادی. برو بابا دلت خوشه. نوبرشو آوردی ها.
دستش رو به عادت همیشه که بعد از بحثی طولانی با خودش به نتیجه اینکه خیلی خره می رسید به طرف آینه میبره و باز میکنه و روی صورتش توی آینه میکشه و بعد خنده سبکبالی میزنه و از روی صندلی بلند و به طرف حمام میره.
با یه فکره باز و سر حال مشغول پوشیدن لباس میشه. یه پیراهن پشت گردنی به رنگ سفید با برگای سبز رنگ درشت تو قسمت پایین پیراهن به تن میکنه. گره پشت گردن پیراهن رو میبنده و بعد کفش پاشنه بلند سفیدی به پا میکنه و موهای فرش رو سریع صاف میکنه و آرایش ملایم طلای رنگی میکنه. نگاهش به صورتش می افته و با حرص کمی کرم پودر تیره روی صورتش اضافه میکنه تا این ته سفیدی که کم کم دوباره داشت بهش بر میگشت رو از بین ببره. بعد دستش به سمت رژ گلبهی رنگش میره و با لذت چند دور روی لبش میگردونتش و بعد نگاهش رو به لبهاش که حالا رنگ علیظ تری روش رو پوشونده میدوزه و خنده سرخوشی رو لبش میشینه.
همیشه وقتی ناراحت بود آرایش کردن بهش آرامشی میداد که حد نداشت و هر چی فکر و روحش سر درگم تر بود آرایشش هم غلیظ تر میشد و آرامشش بیشتر.
شیشه عطر رو تقریبا روی خودش خالی میکنه و بعد روپوش کوتاه مشکی عروسکی شکلش رو تنش میکنه. ثانیه ای نگاهش روی پاهای لختش که از زیر مانتو بیرونه خیره میشه. بعد با بی قیدی شونه ای بالا میندازه و زیر لب زمزمه میکنه اگه قرار باشه تصادف کنم و مجبور باشم از ماشین پیاده شم با این سر و شکل یعنی دیگه آخر بد شانسم. پس بی خیال. همیشه خوش شانس بودم. کلید ماشین رو بر میداره و شالش رو سر و از در بیرون میره.
صدای ضبط رو به عرش اعلا میرسونه و با خوشی همراه آهنگ زمزمه میکنه و کم کم همون نادیای شیطون سر از لاک خودش بیرون میاره.
....

- به ببین کی اینجاست. نادیا خانومه خودمون. میگم میذاشتی یه دو ساعت دیگه میومدی که دقیق سر شام برسی.
- مانی مامان برو اونور بچه مو اذیت نکن. سلام عزیزم. خوبی؟
- سلام زن عمو مرسی. ببخشید همه زحمتا افتاد گردن شما. این آریانا اگه به من گفته بود به خدا خودم میکردم دیگه به شما زحمت نمیدادم.
- ااا.... این چه حرفیه گلم. زحمت کدومه. بیا. بیا تو که فقط گلمون کم بود که اونم رسید.
- اوه اوه زن عمو داشتیم؟ تبعیض؟ اونم تا این حد؟ خوبه همه حمالی ها رو ما کردیم ها.
- آی آی آریانا خان دارم برات. وایسا بریم خونه.
- قربونت برم که انقدر سر حالی. خوب دلت مهمونی میخواست میگفتی زودتر برات میگرفتم اخلاقت بیاد سر جاش.
- بسه دیگه بچه ها. زشته دمه در وایسادین. من میرم پیش مهمونا شما هم زود بیاین.
- چشم زن عمو. اومدیم.
مانی سوتی میزنه و بعد با خنده رو به نادیا که در حال مرتب کردن موهاش جلوی آینه دمه در:
- اُه اُه مردم رو باش. چه تیپم زدن. غلط نکنم میخوان چشم بعضی ها رو در بیارن.
- اوی چشاتو درویش کن بچه پر رو. آریانا خجالت بکش. پس غیرتت کجا رفته؟
- بابا این از خودمونه. بذا به اصل کاری که رسیدی چهار چشمی حواسم بهته.
- ببینم اینجا چه خبره؟ اصله کاری کیه؟ حرفای عجیب میزنین. میگم نکنه دور از چشم خودم کسی عاشقم شده و خبر ندارم؟
مانی با خنده دستش رو پشت نادیا میگذاره و همزمان با رفتن به طرف سالن ادامه میده:
- مگه کسی مغز خر خورده که عاشق تو بخواد بشه؟ حالا ما یه چیزی گفتیم تو چرا به خودت گرفتی؟
- از خداشم باشه.
- هی هی هی؟؟؟؟ ببینم دقیقا کی رو منظورتونه؟
- همون اصل کاری که شما ها میخواین براش غیرتی بشین دیگه.
بعد خنده سرخوشی میزنه و وارد سالن میشه و با صدای بلند و لبخندی عمیق سلام بلند بالایی رو به جمع میکنه و به طرف پدر قدم بر میداره و آروم در آغوش میگیرتتش و با خنده:
- سلام بابایی میگم چند ساله شدی بابا؟ وقت بازنشستگیت رسید یا نه هنوز؟
- ای شیطون. خیالت راحت هنوز به شصت نرسیدم. تازه اول چل چلیمه.
- ا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا. پس این آریانا بچه پرورشگاهی بود و ما خبر نداشتیم؟ بابا خوب میگفتین سوتی ندیم جلو خودش.
- نه خواهر گلم. عشق مامان بابا آتیشی بود زود ازدواج کردن.
- آخ یادم رفته بود زن تو قانونمون 9 سالگی بالغ میشه و میتونه شوهر کنه. ولی یه چیزی. مامان که یادمه آخرین سری 28 سالش بود. مطمئنی تو پرورشگاهی نبودی آریانا؟
پریسا با خنده به طرف نادیا میاد و همزمان نگاه نادیا روی دو چشم سیاه خیره شده بهش، ثابت میشه. کلام از یادش میره و تنها نگاهش تو نگاه ذوب میشه و با خودش زمزمه میکنه چقدر دلم برای این نگاه تنگ شده بود. تو هم دلت تنگ شده بود؟ بی معرفت کجا رفتی یهو؟ نگفتی یکی دلش پیشت اسیره؟ دلت اومد دلشو بشکنی؟ نگفتی دلش بشکنه چطوری میخوای درستش کنی؟ اصلا عاشق بودی؟ میدونی عشق چیه؟
- اوی... بسه دیگه. خوردیش. چیه اینجوری زل زدی بهش حالا فکر میکنه خبریه.
صدای زمزمه آریانا کنار گوشش، از نگاه خیره بیرونش میاره و رنگش سرخ میشه و آروم و در حالیکه نگاه هنوز بهش خیره مونده سرش رو پایین میندازه.
آریانا با خنده دوباره کنار گوشش زمزمه میکنه:
- اوه........... چقدم خجالتیه حالا. میگم بد نیست بری این بزرگای فامیلو یه مفتخر کنی به بوسه هات ها. شاید این وسط بعضی ها هم از زیر صافی رد شدن و مشمول شدن.
آروم جواب میده: خفه شو آریانا تا حالت رو نگرفتم.
بعد به طرف بزرگای فامیل میره و آروم باهاشون دست میده و روبوسی میکنه. بالاخره کنار پیمان و پدر و مادرش میرسه. با لبخند به طرف سیمین جون میره و صورتش رو آروم میبوسه و باخنده بهش سلام میکنه
- ماشالا هزار ماشالا. هر وقت میبینمت کلی انرژی میگیرم نادیا جان. خوبی عزیزم؟ خسته نباشی با امتحانا.
- ممنون سیمین جون.
بعد دستش رو به طرف پدر پیمان دراز میکنه و آروم سلامی بهش میکنه.
- به به سلام خانوم. ما هنوز مزه اون کوفته زیر دندونمونه ها.
- اختیار دارین. شما لطف دارین.
بعد سرش رو آروم به طرف پیمان میگردونه و تنها به سلامی کوتاه با لبخندی بی خیال که تمام تلاشش رو میکنه تا خالی از هر حسی باشی، اکتفا میکنه و بدون دست دادن از کنارش رد میشه و همزمان خنده شیطانی ای روی لبهاش میشینه و زمزمه میکنه حقته. حالشو ببر آقا پیمان.
با صدای آهنگ دست مانی رو که درست کنارش نزدیک پنجره ایستاده بود میگیره و وسط میره و با بی خیالی مشغول رقصیدن میشه و سعی میکنه بی خیال نگاه های گاه و بیگاه پیمان روی خودش بشه.
مانی با خنده و در حال رقص ادامه میده:
- کم بی محلی کن به بچه مردم. گناه داره. ببین چه مظلوم شده.
خودش رو به نفهمی میزنه و ادامه میده: کی؟؟؟ نمیفهمم منظورت رو.
- خودت فهمیدی کی رو میگم.
- عوض حرف زدن بهتره برقصی پسر گل.
با اعلام شام نادیا دست از رقصیدن بر میداره و برای کم کردن درد پاهای بی حس شده اش توی کفشای پاشنه بلندش، تمام وزنش رو روی مانی میندازه و به طرف مبل کنار سالن حرکت میکنه و بعد تقریبا خودش رو روی مبل پرت میکنه.
مانی خنده سرخوشی بهش میکنه و ادامه میده:
- واجب بود خودتو خفه کنی؟ یه کم سنگین باش خانوم. سه ساعته چسبیدی به پسر مردم و هی می رقصی. مردم چی میگن؟ دخترم دخترای قدیم.
- سکوت بچه پر رو. از خداتم باشه. چشت ندید مردم برا دو ثانیه رقصیدن باهام داشتن له له میزدن؟ جنبه نداری دیگه. چیکارت کنم.
- ببخشید... ببخشید میشه واضح تر مردم رو معرفی کنین ما بعد شام خودمون بریم دستتون رو تو دست هم بذاریم و از شرّتون راحت شیم؟ چون اگه قرار باشه همینجوری پیش بری دیگه آخر شب پایی برا من و آریانای بدبخت نمی مونه. بذا یه کمم مردم جور ما رو بکشن.
- خیلی پر رویی مانی. تا یه چیزی نگفتم بهت راتو بکش برو.
- مگه شام نمیخوری؟ پاشو دیگه.
- نه تو رو خدا. پام داغونه. گفتم آریانا یه چیزی برام بیاره.

 

 

 

آروم کفشش رو از پا در میاره و پاش رو روی زمین تکون تکون میده تا دردش کمتر بشه. تو حال و هوای خودشه که بشقاب غذایی رو مقابلش میبنه. با لبخند سرش بالا و دستش به طرف بشقاب میره که ناگهان نگاهش خیره و دستش تو هوا میمونه.
- خوشحالم باز سر حال و قبراق میبینمت. نمیخوای بگیری بشقاب رو؟
به حال عادی بر میگرده و نگاه از پیمان میگیره و با صدای آرومی به زبون میاد:
- ممنون شما میل کنید. آریانا رفته برام بکشه.
لبخند آرومی میزنه و ادامه میده:
- از آریانا خواستم بذاره من برات غذا بکشم. حالا بگیرش بشقاب رو.
بشقاب رو میگیره در حالیکه زیر لب برای آریانا در حال خط و نشون کشیدنه. سرش رو بالا میگیره چشم میگردونه دنبال آریانا. درست رو بروش اون سمت سالن با لبخند ژوکوند ایستاده و مشغول تماشاست.
زیر لب زمزمه میکنه مرض. رو آب بخندی. آی من حال تو رو بگیرم امشب.
پیمان جهت نگاه نادیا رو دنبال میکنه و با لبخند ادامه میده: تقصیر اون نیست. گفتم که من ازش خواستم. نمیخوای آشتی کنی؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نگفتی این همخونه یهو جاتو خالی ببینه دلش میگیره؟
خودش رو به نشنیدن میزنه. شاید به امید شنیدن حرفهای بیشتر تا دلتنگی هاش کم بشه. در جواب تنها ثانیه ای نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه و دوباره سرش رو پایین میگیره و با چنگال تکه ای جوجه بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
- دلم برات تنگ شده بود نادیا.
باز سکوت میکنه. اما دلش تو سینه میلرزه و قلبش تند تند میزنه.
پیمان نگاهش رو از روی نادیا بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
صدای مانی سکوت بینشون رو میشکنه و همزمان روی مبل کنارشون میشینه:
- نه مثکه اشتهاتون از برکت حضور دختر عموی ما برگشته آقا پیمان.
ناگهانی غذا تو گلوی پیمان میپره و شروع به سرفه میکنه و لبخند روی لب نادیا میشینه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و به سرعت به طرف میز میره و با لیوانی نوشابه بر میگرده و لیوان رو به پیمان که هنوز در حال سرفه کردنه و صورتش سرخه سرخه میگیره. نمیدونه این سرخی از سرفه ست یا از حرف مانی ولی تو دلش پر از شوق میشه و لبخندش عمیق و نگاهش رنگ نگرانی میگیره و بدونه فکر و حواس به حضور مانی، لیوان رو که هنوز توی دستشه به طرف دهان پیمان میبره و روی لبهاش میگذاره. همزمان دست پیمان بالا و لیوان رو میگیره و مانی خنده اش عمیق تر میشه و ادامه میده:
- خوب حالا. تو چرا هول کردی؟ نترس خفه نمیشه.
نادیا بی هوا روی مبل که بشقابش روشه میاد بشینه که پیمان سریع با دست دیگه اش بشقاب رو بر میداره و تو آخرین لحظه جلوی حادثه رو میگیره.
آریانا با خنده بهشون نزدیک میشه و:
- آخ آخ دیدم اینور سالن یه فیلمه توپِ زنده در حال نمایشه گفتم خودمو برسونم تا تموم نشده.
اینبار نادیا و پیمان هر دو سرخ میشن و سرشون رو پایین میندازن و این نگاه از چشم سیمین که تقریبا اونطرف سالن نشسته دور نمیمونه و با دیدن لبخند و سرخی روی صورت پسرش لبخند دلنشینی روی لبهاش میشینه و خوشحال میشه که بالاخره دوباره خنده رو رو لبای پسرش داره میبینه. اونم بعد از تقریبا یک ماه.
پیمان ناگهان نگاهش به نادیا می افته و روی پاهای نادیا ثابت میمونه و سریع بشقاب نادیا رو دستش میده و با دستش آروم و به دور از هر گونه جلب توجهی دامن رو پایین میکشه.
از برخورد دستش با پای نادیا حس شیرین و لطیفی زیر پوسش میاد و طعم مالکیت چیزی و محافظت از اون، بهش حس شیرینه داشتن یه شریک رو میده.
حرکت دست پیمان روی پاش برای ثانیه ای احساس گر گرفتگی رو به جونش میندازه و ناگهان نگاهش به سمت دامنش میره و آروم کمی جمع ترش میکنه و ناخوداگاه صدای پیمان توی گوشش میپیچه و با لبخند پاهاش رو یه وری و کنار هم جفت میکنه و دامنش رو دوباره مرتب.
بعد آروم سرش بالا میره و روی صورت پیمان خیره میشه و همزمان پیمان لبخند گرمی بهش هدیه میکنه و تمام تلخی های هر دو هیچ میشه و مثل باد بهاری رد میشه.
- میگم ما اینجا نشستیم ها.
- شما بیجا کردین اینجا نشستین آقا مانی.
....

با لبخند و کیکی روی دست به طرف پذیرایی میاد و کیک رو مقابل پدر میگیره و :
- تولدت مبارک بابایی. شمع ها رو فوت کن. زود باش. زود باش.
رامین نگاهی به پریسا میکنه و آروم دستش رو به طرف پریسا دراز و لحظه ای بعد با دستی به کمر پریسا شمع رو هر دو با هم فوت میکنن.
اونا میخندن و نادیا از درون گریه میکنه و حسرت اینکه کاش تولد خودش هم پدر و مادر دست دور کمرش مینداختن و باهاش شمع هاشو فوت میکردن، تو نگاهش میشینه.
آروم نفسش رو بیرون میده و از کنار پدر و مادر کمی دور میشه که دستی رو حس میکنه که تو اون تاریکی آروم دور کمرش رو گرفته. گرم میشه. حس شیرین داشتن دستی حمایت گر ناگهان تمام غم درونش رو دود میکنه. آروم دستش رو روی دست میگذاره و نوازشش میکنه و نگاهش رو بر میگردونه تا با نگاه از آریانا تشکر کنه که دلش میریزه از کسی که میبینه.
پیمان فشار دستش رو دور کمر نادیا بیشتر میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- تا منو داری هیچوقت نمیخوام رنگ غم رو تو چشمات ببینم. دوست دارم نادیا.
میلرزه. تو سرش پر از همهمه میشه. نمیتونه تو اونهمه صدا چیزی که شنیده رو باور کنه. چشماش رو به پیمان میدوزه تا از نگاهش بخونه که واقعا اون حرف از زبونه پیمان بیرون اومده یا فقط تصوراتشه که با صدای بلند تو گوشش پیچیده.

 

 

سرش رو آروم بالا میگیره و با نگاهی متعجب به پیمان چشم میدوزه. زبونش هنوز قادر به گفتن کلامی نیست و تنها نگاهش ذهن پیمان رو زیر و رو میکنه که پیمان دستش رو تنگ تر دورش میگیره و با نگاهی پر تمنا ثانیه ای بهش خیره میشه و دوباره زمزمه میکنه نادیا دوست دارم بیشتر از تمام دنیا. انقدر که شاید تو باورت هم نگنجه.
کم کم کلمات تو ذهنش جای خودشون میشینن و مفهوم پیدا میکنن که چراغ های سالن روشن میشه. نادیا با وحشت خودش رو از دستای پیمان بیرون میکشه و قدمی به عقب بر میداره که ناگهان با صدای آخی به عقب بر میگرده و سینه به سینه آریانا میشه که با نگاهی خندان و جستجو گر میکاوتش.
- خوبه والا. قربون صدقه هاش مال یکی دیگه ست پا لگد کردنش مال ماست.
نادیا سرخ میشه. گُر میگیره و تنها سرش پایین و پایین تر میره و ثانیه ای بعد مثل برق از جلوی چشم آریانا و پیمان دور و به سمت در ایوون و از اونجا به محوطه حیاط ساختمون میره.
پیمان مسیر قدمهای نادیا رو با چشم طی میکنه و بعد از خروج نادیا نگاهش آروم بر میگیرده و روی صورت آریانا ثابت میشه.
آریانا لبخندی عمیق بهش میزنه و پیمان سرش رو زیر میندازه و آروم به طرف مبل ته سالن میره و تقریبا خودش رو روی مبل ولو میکنه.
تمام وجودش میلرزه. یه حس عجیبی تو تک تک سلول های بدنش رخنه میکنه. آریانا رو میبینه که به سمتش حرکت میکنه. ناچار برای کم کردن لرزشش بشقاب روی میز رو بر میداره و آروم مشغول پوست گرفتن خیار میشه.
به ثانیه نکشیده مانی هم بهشون نزدیک میشه و با صورتی پر خنده و سرخوش:
- به. خوبه والا. میگم دختر عموی ما رو بردی یه دنیا دیگه بعد خودت اومدی اینجا نشستی خیار میخوری؟ بابا تو هم خاصی. میگم تو که این کاره نبودی خوب اول میومدی یه دوره پیشه ما میدیدی بعد.
پیمان سرش رو دوباره زیر میندازه و اینبار شروع به پوست گرفتن دوباره خیار پوست کنده میکنه که:
- ای بابا. یکی بیاد اینو جمع کنه. بابا خواهرم اون بیرون منتظره من نیست ها. متوجهی؟ نگا تو رو خدا. خجالت بکش بابا. پاشو بینیم. پاشو برو اون بیرون یخ زد نادیا.
پیمان با دست و پایی گم کرده از روی صندلی بلند و زیر لب زمزمه میکنه:
- ممنونم ازتون.
بعد آروم و زیر نگاه های خندان آریانا و مانی به طرف ایوون میره و ثانیه ای بعد وارد حیاط میشه.
سیمین نگاهش رو به مسیر قدم های پیمان میدوزه و لبخند شیرینی روی لب هاش میشینه و بعد آروم نگاه از در ایوون میگیره و مشغول حرف زدن با شوهرش میشه.
صدای قدمها برای لحظه ای وادارش میکنه به پشت برگرده و پیمان رو میبینه. برای ثانیه ای پیمان قدم سست میکنه و تنها چشم میدوزه به نادیا. نادیا تمام وجودش گر میگیره و سرش رو آروم زیر میندازه و به صدای قدمهای پیمان که حالا نزدیک و نزدیک تر میشدن گوش میده.
ثانیه ای بعد سکوتی شیرین جای قدم ها رو میگیره و دست پیمان آروم زیر چونه اش قرار میگیره و سرش رو بلند میکنه.
هر دو به هم چشم میدوزن و با نگاه حرف میزنن. پیمان بی تاب این نگاه گرم، سرش رو آروم پایین میگیره و زمزمه میکنه:
- نگاهت انقدر پاکه که نگاهم رو زیر میندازه. لرزیدنت انقدر تازه و دست نخورده ست که بهم باور دست نخوردگی قلبت رو میده. نمیدونم لیاقت چنین قلب دست نخورده و نگاه پاکی رو دارم یا نه. میدونی برای یه مرد هیچ حسی قشنگ تر از این نیست که اولین نگاه عاشقانه یه قلب پاک و دست نخورده رو ببینه و اون نگاه مال خودش باشه. بهم بگو که انقدر خوشبختم که این نگاه مال منه. نادیا زبونم قاصره از گفتن هر کلامی اما نگاهم حرفای نگفته زیادی برات داره. نگاهی که به پاکی و دست نخوردگی نگاه تو نیست ولی کافیه قبولش کنی تا دنیامو به پات بریزم.
نادیا آروم نگاهش میکنه و قطره های اشک آروم از روی گونه اش سرازیر میشن.
دستش بالا میره و آروم اشک رو از گونه نادیا میگیره و بعد دستش رو دور شونه های ظزیف نادیا حلقه میکنه. با تماس دستش با شونه برهنه دختر گرمای عجیبی زیر پوستش میخزه و ثانیه ای دوباره سکوت بینشون حاکم میشه.
با تماس دست پیمان گر میگیره و حسی شیرین تمام وجودش رو در بر میگیره. ناخوداگاه به یاد رویای دوری می افته که روزی تنها براش رویا بود و حالا واقعیت محض. روزی با دیدن عکس کمند که دست پیمان دور بازوهاش حلقه شده بود حسرت داشتن این گرما رو خورده بود و حالا این گرما متعلق به خودش بود. گرمایی به مراتب بیشتر از گرمایی که کمند شاید حس کرده.
پیمان بعد از چند ثانیه بالاخره به خودش مسلط میشه و ادامه میده:
- میدونم از تو 15 سال بزرگترم. میدونم برای اینهمه شور و جوونی تو وجود تو، پیرم ولی باور کن اگه قبولم کنی بهت قول میدم یه روزی تو مسابقه راه رفتن از رو جدول کنار خیابون من اول بشم.
دلش پر از خوشی میشه و گرما. لبخند با تموم شیرینیش روی لبهاش میشینه و سرش رو آروم بالا میاره و با خنده زمزمه میکنه:
- عمرا بتونی از من ببری.
با لبخند چشم میدوزه به نگاه براق نادیا و با خنده:
- این یعنی بله؟
آروم سرش رو رو به پایین تکون میده که پیمان سرش رو دوباره بالا میگیره و ادامه میده:
- میخوام صداتو بشنوم. بله؟
- آروم و زیر لب جواب میده: بله
پیمان کمی نزدیکتر میشه و زنجیر توی گردنش رو باز میکنه و مقابل نادیا می ایسته. سرش رو جلوتر میبره و آروم زنجیر رو به گردن نادیا میندازه و سعی میکنه قفل زنجیر رو ببنده.
دستاش از اینهمه نزدیکی میلرزند. بوی تن نادیا رنگ نگاهش رو سرخ تر میکنه و لرزشش رو بیشتر. قفل دوباره از زیر دستش در میره و کم کم مستاصل میشه
گرمای نفس های پیمان پشت گردنش باعث میشه گر بگیره. تمام وجودش میلرزه و پاهاش هر لحظه سست تر میشن.
دستش رو آروم بالا میبره تا خودش قفل رو ببنده و این نزدیکی رو هر چه سریعتر کم کنه. اما با برخورد دستش با دست پیمان میلرزه. ناگهان گر میگیره و تو این تلاش بی نتیجه دوباره دستش آروم پایین می افته.
پیمان دوباره تلاش از سر میگیره که ناگهان آریانا رو میبینه با لبخندی بر لب که زنجیر رو از دستش میگیره و قفل رو میبنده و بعد با خنده ادامه میده:
- اولا تبریک. دوما شرمنده به دلیل ورود بی موقع. ما دیدیم دوستان دارن لبی تر میکنن گفتیم برا شما هم بیاریم جا نمونین که دیدیم بد درگیرین. اینه که گفتیم یه کمکی کنیم.
پیمان و نادیا هر دو خجالت زده و گر گرفته سرشون رو پایین میگیرن و نادیا کمی از پیمان فاصله میگیره که آریانا با لبخند ادامه میده:
- ای بابا. خوب این عادیه بابا. ایشالا تا عروسیتون به هم عادت کردین دیگه دستت نمی لرزه. ما هم لو تون نمیدیم اون موقع. مگه نه مانی؟ ا بیا جلو بینیم مانی. تو چرا چسبیدی دمه در. بیا این نوشیدنی های دست سازه عمو رو بده بخورن بلکه صداشون در بیاد.
بعد دست میبره طرف مانی و گیلاس ها رو ازش میگیره و مقابل پیمان و نادیا میگیره:
- اینم محصول دست عمو جان از انگور شاهانی درجه یک. بخورین بعد باز بگین ما سر خریم.
پیمان و نادیا سریع لیوان هاشون رو به سمت دهان میبرن که مانی با خنده جلوشون رو میگیره و :
- ای بابا. حالا میگیم این دختر عموی ما این کاره نیست نمیدونه چیکار کنه تو که دیگه سن و سالی ازت گذشته و دفعه اولتم نیست بهت نوشیدنی میدن. یه به سلامتی ای چیزی حالا لیوانت رو اینوری بگیر خودت اونوری شو جهنم.
اما پیمان و نادیا گیج و انگار اصلا صدای مانی رو نشنیده باشن سریع گیلاس ها رو به سمت دهان می برند. پیمان گیلاس رو یه سر تا ته مینوشه اما نادیا تنها قلپی نوشیده با تلخی لیوان رو پایین و نگاهش تلخ و صورتش در هم میره.
مانی با خنده ادامه میده:
- داشتم بهت امیدوار میشدم. اون جوری که تو گیلاس رو بردی بالا گفتم یه سر تا ته رفتی نگو این کاره ام نیستی.
پیمان خندان نگاهش رو به نادیا میدوزه و با خنده:
- قربونت برم. الان خودم میرم برات آب میارم.
- اه حالم رو به هم زدی. زن ذلیل. بشین سر جات خودم میرم میارم آب رو.
بعد همزمان و با لبخند از کنار نادیا و پیمان حرکت میکنه و آریانا هم پشت سرش و ثانیه ای بعد دوباره هر دو تنها میشن.
پیمان قدمی به سمت نادیا بر میداره و با لبخند:
- قربون رنگ به رنگ شدنت برم. نادیا ازت ممنونم که قبولم کردی. همه سعی خودم رو برا خوشبختیت میکنم. بهت قول میدم. بعد آروم بوسه ای روی پیشونی نادیا میزنه و دستش رو پشت نادیا میگذاره و با هم وارد سالن میشن.

 

هنوز وارد سالن نشده به صدای زنگ موبایلش لبخندی به نادیا میزنه و تلفن رو جواب میده.
- بله بفرمایید؟
- سلام. جناب راستین؟ پیمان راستین.
صدای زن جرقه های خاموشی توی ذهنش میزنه اما قادر نیست صدا رو شناسایی کنه. اما زن بیش از اینکه فرصت کنکاش رو بده این بار با صدایی که رگه های دوستی و نرمی جای اون زمختی و جدیت اش رو گرفته دوباره شروع به حرف زدن میکنه:
- پیمان؟؟؟؟؟ مریمم. یادت اومد؟؟؟؟
ناگهان نگاه پیمان بر میگرده عقب. به شاید حدود 6 یا 7 سال پیش. نادیا همه نگاه شده بود و پیمان رو زیر نظر گرفته بود که گویی تو یه دنیای دیگه داره سیر میکنه.
از وضعیت بوجود اومده اصلا راضی نبود. شاید دلش میخواست این اولین شب تمام و کمال پیمان مال خودش باشه و حالا کسی داشت کم کم جاش رو میگرفت.
پیمان افکاری پر از تلخی رو به کناری میزنه و با لبخندی محو و هیجان زده بالاخره لب باز میکنه:
- مریم خودتی؟ مگه میشه تو رو یادم نیاد! خوبی؟ کجایی؟
نادیا تقریبا گیج شده بود. یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش درست شده بود و هر لحظه داشت پر رنگ و پر رنگ تر میشد. دلش میخواست همه سالن دو دیقه ساکت بشن تا بتونه صدای دختر رو بشنوه. تا ببینه اون دختر داره چی میگه که پیمان اینجور تمام حواسش رو داده بهش. حاضر بود شرط ببنده پیمان دیگه نه میبینتش و نه صداش رو میشنید.
- مریم جان چند دیقه گوشی دستت خوب نمی شنوم صدات رو.
بعد آروم به طرف ایوون حرکت میکنه و تنها لبخندی محو نصیب نادیا میشه.
مدتی با خودش کلنجار میره که سر جاش بشینه اما بالاخره موفق نمیشه و به طرف ایوون راه می افته که مانی جلوش سبز میشه.
- به به عروس خانومه آینده. ببینم آقا داماد کجان؟
با غیض و در جواب مانی پاسخ میده؟
- تشریف بردن ایوون با مریم خانوم صحبت کنن. اینجا سر و صدا بود نمی شنیدن خانوم چی میگه.
مانی خنده بلندی سر میده و همزمان ضربه آرومی به پشت نادیا میزنه و ادامه میده:
- آخ آخ حسودی هم بد چیزیه ها. نگا چه اخمی ام کرده. ها چیه؟ داری دق میکنی از فضولی که ببینی این مریم خانوم کیه؟
سعی میکنه خودش رو بی خیال نشون بده و همزمان ادامه میده:
- مثلا چرا باید دق کنم؟ اصلا هر کی هست. به من چه.
- تو که راست میگی. پس میگم من میرم یه سر و گوشی آب بدم شما هم اصلا نیای ها. هوای سالن هم کاملا مطبوعه. گرمم نیست. نفس تونم احیانا نگرفته.
بعد همونجور که بلند بلند میخنده چشمکی برای نادیا میزنه و با اشاره لب و دهن بهش میگه:
- چشم هم بذاری آمارشو برات گرفتم. خیالت تخت.
مانی وارد ایوون میشه و نادیا رد نگاهش رو دنبال میکنه و روی مبلی درست مقابل در ایوون میشینه. نشستن که چه عرض کنم انگار روی میخ نشسته باشه.
....

مانی، پیمان رو مشغول حرف زدن میبینه. آروم روی صندلی فلزی میشینه و در سکوت به حرفهاش گوش میده.
- پس بچه ات پسره. راستی چند سالشه؟ باید 6 7 سال رو داشته باشه.
ناگهان رنگ نگاه پیمان رو تلخ میبینه و همزمان صداش میاد:
- خودت چطوری؟ چی کار میکنی؟ جا افتادی؟ راضی هستی مریم؟ از مامان بابات خبر داری؟
اینبار اخم عمیقی روی صورت پیمان میشینه و :
- مریم تا کی آخه؟ چه فایده ای داره این فرار؟ بالاخره که چی؟ تو حالا یه زن مستقلی برای خودت. یه مادری. میتونی احساس پدر و مادرت رو درک کنی.
- نمیدونم. راست میگی الان جاش نیست. وقتش هم نیست. تا کی هستی؟
- باشه فردا صبح میام هتل ات میبینمت. کلی حرف باید بزنیم.
مانی هر لحظه گیج تر میشد و علامت سوال های ذهنش هم بزرگتر. نمیتونست بین حرفایی که رد و بدل میشد ارتباطی بر قرار کنه. نمیفهمید هیچ چیز. فقط این رو میفهمید که مریم خیلی به پیمان نزدیکه. نزدیک تر از یه دوست یا همکار یا هر چیزه دیگه ای. و این نگرانش کرده بود. دلش نمیخواست حالا که نادیا پاش وسط بود دوباره ضربه ای بخوره. ضربه ها و کمبودهای تو زندگیش انقدر زیاد بودن که دیگه جایی برای این نمیتونست پیدا کنه. تنها چیزی که کمی بهش آرامش داده بود این بود که پای یه بچه هم در میونه و این یعنی که این زن تعلقاتی داره و پس اگر هم چیزی بوده زمانی، حالا نیست.
هنوز تو فکر بود که با ضربه دست پیمان روی شونه اش از جا میپره و پیمان خندان؟
- کجایی تو پسر؟ ببینم نکنه گوش وایساده بودی؟
مانی خنده ای میکنه و ادامه میده مگه ایرادی داره؟
- نه پسر. چه ایرادی. چی میخوای بدونی بگو خودم بهت بگم.
مانی ناگهان جدی میشه و رنگ نگاهش میگیره و آروم رو به پیمان:
- پیمان نادیا ضربه های زیادی تو زندگیش خورده. اون نه بچگی کرده نه طعمش رو چشیده. نه طعم محبت و آغوش گرم پدر و مادر رو چشیده و نه هیچ وقت همزبونی داشته تا باهاش حرف بزنه و درداشو تسکین بده. قول بده نذاری طعم شکست تو انتخاب تو رو هم بخواد بچشه. من هیچی نمیخوام بدونم فقط دارم ازت یه خواهش میکنم اونم اینکه امانتی ما خیلی عزیز و دل نازکه. به قیافه اش نگا نکن، به خنده های الکی خوشش نگا نکن دلش از شیشه ست. نشکنیش.
پیمان لبخند روی لبش عمیق تر میشه و دستش رو با اطمینان پشت مانی میگذاره و ادامه میده:
- شک نکن از جونم عزیز تره. نمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره. بهم اطمینان داشته باش.
- دارم. فقط ترسیده و ترسش منم ترسونده. خودش تو سالن نشسته ولی دلش اینجاست. برو تا دلش دیوونه تر نشده.
- میدونم برای تو و آریانا چقدر عزیزه پس مطمئن باشین رو سیاهتون نمیکنم.

 

 

وارد سالن میشه و با نگاه دنبال نادیا میگرده و در نهایت نادیا رو میبینه که درست روبروی ایوون روی مبل نشسته. لبخند آرومی بهش میزنه اما نادیا انگار اصلا تو این دنیا نیست که بخواد پیمان رو ببینه. دیگه لبخند رو لباش نمیبینه. آروم به سمتش حرکت میکنه و کنارش می ایسته و نگاهش رو به جمع در حال رقص وسط سالن میدوزه و زیر لب با صدایی که خیلی جلب توجه نکنه نادیا رو صدا میزنه.
نادیا ثانیه ای گیج بهش نگاه میکنه و بعد آروم نگاه از پیمان میگیره و به روبرو خیره میشه و آروم پاسخ میده:
- بله؟ تلفنت تموم شد؟
- آره. کجایی خانوم خانوما؟ اخمات چرا تو همه؟
- نه. دارم تماشا میکنم.
- همیشه عاشق رقصیدن بودی چطور نرفتی؟
- حوصله نداشتم.
- مگه میشه؟ من که امشب انقدر خوشحال و شارژم که تا خود صبح هم بگن میرم اون وسط.
- هیشکی هم نه و تو. هر چند بعیدم نیست. با اون ذوقی که شما کردی از تلفن مریم خانوم بایدم همین رو بگی.
- کاملا اشتباه حدس زدی. ذوق زدگی من بابت جواب بله ایه که از عزیز ترین کسم شنیدم.
- خیلی روش حساب نکن.
ناگهان رنگ نگاهش عوض میشه و اخم روی پیشونیش میشینه و نگاهش رو صاف تو چشم نادیا میدوزه و:
- من رو تک تک حرفات حساب میکنم نادیا. سعی کن هر حرفی به من خواستی بزنی اول فکرات رو بکنی بعد. راستی فردا صبح اگر کاری نداری باید با هم جایی بریم.
با بد خلقی جواب میده:
- برنامه ام معلوم نیست.
- نادیا صبح با مریم یکی از شاگردای قدیمم که تو دفترم هم مدتی کار میکرد قرار گذاشتم. فرانسه زندگی میکنه و فقط تا ده روز ایرانه. خواهش میکنم یه کم فکر کن که اگه برنامه ای داری بهم بگی بهش زنگ بزنم برا یه وقتی که بیکاری قرار بذارم.
- تو که قرارت رو گذاشتی خوب خودت برو.
- دلم میخواد با هم بریم. درضمن حرفات رو هیچوقت تو دلت نگه ندار که بخوای بعد نادرست تعبیرشون کنی احیانا. من همیشه فکرم باز و خلوت نیست که بخوام حدس بزنم از چی دلخور شدی و برات توضیح بدم پس خودت به جای تو خودت ریختن بهم بگو تا برات توضیح بدم. چون حقته. چون ما قراره زیره یه سقف زندگی کنیم و چیزی رو قرار نیست از هم پنهون کنیم. هر چی به من مربوطه به تو هم مربوطه و بالعکس. دلم نمیخواد سر هیچی برا خودمون مسئله بسازیم و راه رو کج بریم و وقتی بفهمیم که دیگه برگشتی نداشته باشیم. حالا تا من یه سر پیش آریانا و مانی میرم خوب فکر کن و برنامه ات رو بهم بگو. باشه؟
ناگهان دلش قرص میشه. لبخند دوباره رو لبش میشینه و با خوشی و یه دنیا محبت و تشکر نگاهش رو لحظه ای به پیمان میدوزه و:
- کاری ندارم. کی بیام کجا؟
- هتل ... ست. ساعت 10 قرار گذاشتیم.
- پیمان؟
- جانم؟
- شاید درست نباشه منم بیام باهات. میخوای تنها بری؟
- خیالت راحت. این درست ترین راهه. میتونی خودت بیای یا من برت دارم؟
- نه نه. خودم میام. مرسی پیمان.
- وظیفه ام بود نادیا خانوم.
پیمان از روی مبل بلند و به طرف آریانا میره و نادیا با لبخند لحظه ای با نگاه پیمان رو تعقیب میکنه و بعد به طرف مرجان دختر عموش میره و مشغول رقص میشه.
آریانا با لبخند دستی پشت پیمان میزنه و :
- میبینم که مشکلات بر طرف شد و دوباره صلح و صفا شد.
- مشکلی نبود از اولم. گاهی بد فکری ما آدمها و سوال نکردنمون و به جاش قضاوت بد کردن از اعمال و رفتارهای دور و بری هامون باعث میشه مشکل درست بشه. کم کم هم نادیا باید این رو در مورد من یاد بگیره و هم من که سوالای ذهنمون رو رو حساب غرور بیجا یا خجالت یا تعبیرات طرف مقابلمون تو خودمون نریزیم.
- درست میگی پیمان. خوشحالم که آدمه با فکری هستی. خوب از اینا که بگذریم داشتم با مانی صحبت میکردم که رسیدی. واقعیت اینه که وکیل شرکت blackmer اومده ایران و فرصت زیادی هم نداریم که یه جلسه بذاریم و این مشکلاتی که تو قرار داد جدید پیش اومده رو حل کنیم. سلیمانی وکیلشون معتقده ایراد از قرار دادی که ما تنظیم کردیم و میگه نواقصی داشته. حالا من خیلی وارد نیستم که تا چه حد درست میگه ولی گفتم با وکلای شرکت هماهنگ میکنم یه جلسه بذاریم. کی برنامه تو هم خالیه که باهاش هماهنگ کنیم. مانی برا سه شنبه آزاده.
- من تا 4 دانشگاه کلاس دارم بعد از اون بیکارم. میتونی 5 قرار بذاری. مانی برنامه ات رو ردیف کن که یه روزم قبل سه شنبه با هم بشینیم یه بررسی کنیم ببینیم ایرادا کجاست و چه راهی بهتره.
- حرفی نیست. من 8 شب به بعد هر روز بیکارم. آریانا تو مدارک رو بیار خونه ما هم میایم با هم بررسی میکنیم. روزش هم با تو پیمان. فقط گفتم 8 به بعد باشه.
بعذ از پایان بحث هاشون همه به سمت سالن میرن و آریانا و مانی به طرف مرجان و نادیا میرن و پیمان تنها به تماشا می ایسته.
نادیا مقابل آریانا مشغول رقص میشه در حالیکه نگاهش روی پیمان ثابت شده.
آریانا با لبخند کمرش رو نوازش میکنه و کنار گوشش زمزمه میکنه:
- شرمنده جای بعضی ها رو اشغال کردیم اما چاره چیه. بیاد باهات برقصه تابلو میشه بین فامیل و خودت که میدونی. ولی بخوای میتونی با مانی برقصی.
- برو بابا. ترجیح میدم برم بشینم رو مبل اصلا.
آریانا و نادیا مشغول بحث هستن که نادیا، سیمین جون و پیمان رو مشغول رقص در کنارش میبینه.
سیمین لبخند شیرینی به نادیا میزنه و همزمان:
- ماشالا نادیا جان امشب خیلی قشنگ شدی. چشمات برق میزنه. داشتم به پیمان میگفتم آدم میبینتت بهش روحیه و انرژی میدی.
- ممنون سیمین جون شما لطف دارین.
سیمین با زیرکی بین نادیا و آریانا قرار میگیره و پیمان بالاخره به نادیا نزدیک و چند دیقه بعد با هم مشغول رقص میشن و آریانا و سیمین با لبخند و صحبت های معمول نظاره گر نگاه های پر حرف نادیا و پیمان میشن.

 

ماشین رو مقابل خونه نگه میداره تا پدر و مادر از ماشین پیاده بشن.
- پیمان؟
- بله مامان؟
- نمیخوای شب اینجا بمونی؟
- مامان دیر وقته. شما هم حتما خسته اید. باشه فردا.
- پس خوب در موردش فکر کن پیمان. میدونم بدون فکر کاری نمیکنی و تصمیمی نمی گیری ولی به همه جوانب خوب فکر کن.
نفسش رو بیرون میده و آروم رو به سیمین:
- مامان یه قهوه حال داری بدی بهم؟
سیمین با یه نگاه فکر مشغول پیمان رو میبینه و لبخند مطمئنی بهش میزنه و ادامه میده:
- آره مامان. ماشین رو بذار تو پارکینگ بیا بالا. یه شبم تو این خونه ات بخواب. قول میدم خواب آروم تری داشته باشی.
آروم سیمین رو در آغوش میگیره و صورتش رو میبوسه و:
- مامان خوشحالم که انقدر بهم نزدیکی و میتونی آرومم کنی.
- منم خوشحالم از خوشحالیت. زود بیا تا قهوه آماده شه.
بعد داخل خونه میره و در رو نیمه باز میگذاره.
ماشین رو وارد باغ میکنه و گوشه ای نگه میداره و از ماشین پیاده میشه و در حالیکه تو ذهنش مشغول پیدا کردن جملات برای اعلامشون به سیمین هست وارد خونه میشه و در رو آروم میبنده.
...

پیام مقابل آشپزخونه می ایسته و ثانیه ای پیمان تو فکر فرو رفته رو تماشا میکنه و با لبخند:
- میبینم که کشتی ها دارن غرق میشن و اومدی سراغ سیمین خانومه ما.
پیمان تنها لبخند میزنه و سیمین رو به پیام:
- قهوه گذاشتم بریزم برات؟
- نه عزیزم. خیلی دیره میرم بخوابم. شما بیداری؟
سیمین در جواب لبخند آرومی به پیام میزنه و:
- میخوام یه کم با پسرم گپ بزنم.
پیام لبخند عمیقی به روی سیمین میزنه و همزمان بهش نزدیک و بوسه آرومی روی گونه اش میزنه و بعد از کنار پیمان رد میشه و ضربه آرومی به شونه اش میزنه و:
- یادت باشه زن ما رو ازمون گرفتی ها. تلافیش رو زن گرفتی سرت در میارم وقتی خوابت میومد و با زنت نشستم بحث سیاسی کردن نگی چرا ها.
پیمان لحظه ای از تصور نادیا اونم در حال بحث سیاسی کردن خنده اش میگیره. نا خوداگاه به سمت پدر که در حال خروج از آشپزخونه بود:
- زن من ممکنه باهاتون مسابقه دو رو جدول کنار خیابون بذاره ولی بحث سیاسی بکن نیست. شرمنده.
پیام ناگهان سرش رو بر میگردونه و راه رفته رو با قدمی بلند بر میگرده و:
- چی شد چی شد؟ سیمین این پسرت چی گفت الان؟ حرفای جالب میشنوم.
بعد با لبی پر خنده ادامه میده:
- نکنه افتادیم؟ حرفای خوب خوب میشنوم امشب. زنتون احیانا دختر بچه 3،4 ساله که نیست؟ ولی خوب ما به همونش هم راضی ایم. شما زن بگیر...
پیمان اینبار با خنده ای کمرنگ شده و نگاهی که عمق گیجیش رو نشون میده، زمزمه میکنه:
- نمی دونم بابا. نمیدونم.
پیام برای اینکه زودتر سیمین پیمان رو آروم کنه لبخند آرومی میزنه و با یه شب بخیر از کنارشون رد و به سمت اتاق خواب میره.
پیمان جرعه ای از قهوه اش رو سر میکشه و تلخی قهوه لبهاش رو جمع میکنه. آروم سرش رو بالا میبره و روی صورت سیمین:
- مامان.... من.... مامان .... نادیا.... ای بابا... مامان
سیمین با لبخند ثانیه ای دست و پا گم کردن پیمان رو تماشا میکنه و بعد:
- خودم فهمیدم. پسرم یه دل نه صد دل عاشق شده. فکر کنم باهاشم حرف زدی و اونم مثکه راضیه. حالا بقیه شو بگو.
پیمان ثانیه ای سرخ میشه و بعد با سری زیر انداخته:
- وای مامان خدا خیرت بده.
- پیمان خوب بهش فکر کردی؟ اصلا چقدر میشناسیش؟ میدونی چند سال از تو کوچیکتره؟ مشکل ساز نمیشه برات؟ من خیلی نمی شناسمش ولی در حد همین چند باربرداشتم اینه که خیلی با تو فرق داره. از کنارش ساده رد نشو پیمان. دختر خوبیه. خیلی نقاط مثبت داره ولی ایرادم کم نداره ها. فکر نکن مخالفت میخوام بکنم. اگه میگم ایراد منظورم چیزایی که ممکنه به نظر هیچکس ایراد نباشه اما به نظر تو میدونم ایراده. من بزرگت کردم پیمان. فقط امروز رو نبین. فکر نکن همیشه این عشق با همین رنگ غلیظ جلو همه چیز رو گرفته. به فردا هم فکر کن. من و بابات عاشق همیم ولی گاهی تو مشکلات زندگی عشق دود شده رفته هوا. اون موقع ها با عقلمون، فهممون زندگیمون رو نگه داشتیم و مشکلاتمون رو حل کردیم. اون موقع ها من وجود نداشته بینمون. ما بودیم. یه موقع ها من کوتا اومدم یه موقع ها اون. اگه قرار بود فقط یکیمون کوتا بیایم این زندگی الان وجود نداشت چون بالاخره خسته میشدیم از این نیم منی همیشگی یه طرفه. تو هم باید به این چیزا فکر کنی. زندگی فقط قربونت برم و بقل کردن و بوسیدن و رقصیدن و رستوران رفتن و حرفای عاشقونه زدن نیست. زندگی اسمش ساده ست ولی پر از رمز و رازه. پر از پستی بلندیه. باهات این پستی و بلندی ها رو همراه میشه؟ فردا نشه صدای یکیتون رفت بالا اون یکی جمع کنه که من رفتم خونه بابام.
فقط روی حرفم به اون نیست. به تو هم هست. نادیا خیلی بچه ست هنوز. بهش خرده نمیگیرم اقتضای سنشه ولی اگه بخوایش مجبوری با همین سن قبولش کنی چون اختلاف سنی تون 15 16 ساله و اون تازه 20 ساله. نادیا ظاهرا مشکلات دیگه ای هم داره تو زندگی شخصیش که من و تو بی خبریم. فکر اینا رو هم بکن. تو همیشه من و بابات رو تمام و کمال با نهایت توجه بهت داشتی چیزی که به نظر نمیرسه نادیا داشته پس خیلی چیزا و اصول تربیتی هست که ممکنه اصلا ازش خبرم نداشته باشه. تو مرد کنار اومدن با همه اینا هستی؟
سیمین با حرفاش هر لحظه پیمان رو کلافه تر میکرد. سیمین میخواست پیمان به همه چیز درست فکر کنه. تنها بچه اش بود و جز خوشبختیش آرزویی نداشت و میدید پسرش تقریبا با چشمای بسته داره جلو میره.
پیمان بالاخره بی طاقت بین حرفای مادر میپره و:
- مامان کمکم کن. دوسش دارم مامان. میدونم نمیتونم ازش بگذرم پس کمکم کن تا این مشکلا رو حل کنم.
- برو بخواب. الان خسته ای. چیزی که میخوای زمان بره. باید هول نباشی تا کم کم به هر دو تون کمک کنم. فعلا بخواب.
- مامان یعنی میتونی همه این مشکلایی که میگی رو از سر راهمون بر داری؟
- میتونی نه، باید هر دو تون بخواین. اونوقت با هم حلشون میکنیم. میدونی که کار نشد نداره.

مریم آخرین قاشق تخم مرغ عسلی پیمان رو هم در دهانش میگذاره و بعد قوطی شکلات صبحانه رو مقابلش میگذاره و پیمان با لذت و غرق خوشی و بی خبر از همه جا شروع به خوردن میکنه و همزمان دست دیگه اش هم مشغول ویراژ دادن و پارک کردن های مداوم ماشین کوچیکش روی میز میشه.
فنجون قهوه اش رو بالا میگیره و جرعه ای مینوشه. هنوز فنجون رو روی میز نگذاشته چشمش روی پیمان که از رو برو در حال نزدیک شدن هست میمونه. کت و شلواری طوسی تیره با پیراهن سفید و کروات زده. درست مثل همون سالها اما حالا جا افتاده تر با چشمایی که برق خوشی و میتونه توش حس کنه.
ناخوداگاه سرش کمی میچرخه و روی صورت دختری تقریبا هم قد پیمان که در کنارش با سرخوشی در حال راه رفتنی همچون پیمان کوچولوش پر از شیطنته ثابت میمونه. دختر روپوش کوتاه تنگی به رنگ سفید با شلوار گرمکنی سفید با خط های طلایی و کفشی ورزشی با تمی از رنگهای سفید و طلایی به پا کرده و شالش رو با بی قیدی و بدونه کوچکترین توجه به تک چروک های روی اون، سر کرده.
از رنگ برنزه صورت تقریبا مطمئن میشه که رنگ واقعی پوست دختر نیست. چشمای سبز پر از خنده دختر لحظه ای حسرت رو تو چشماش مهمون میکنه. چیزی که سالها پیش فراموشش کرده بود.
سرش رو کمی تکون میده و به این شکل افکار اومده به ذهنش رو پس میزنه و دوباره نگاه به دختر میدوزه که اینبار با کمی بد اخمی در حال آروم راه رفتن در کنار پیمانه و دیگه خبری از شیطنت های ثانیه ای قبل نیست. علامت سوال های ذهنش لحظه به لحظه بیشتر میشه. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی پیمان رو در کنار چنین دختری ببینه. پیمان با اون اخلاق و جدیت و سنگینی و رسمیت حالا در کنار دختری که درست عکس پیمانه. همیشه تصور میکرد پیمان رو در کنار زنی موقر و متین و سر به زیر و جدی با لباسایی اتو کشیده و اخلاقی درست مثل پیمان رسمی ببینه و حالا ....
پیمان، مریم رو میبینه با نگاهی که تمام توجهش به روبرو و خودش و نادیاست. با نگاهی جدی و صورتی خالی از لبخند های همیشگی. نگاه دختر جرات سر بلند کردن هیچ مردی رو به خودش نمیده. مریم همون مریمی بود که اولین بار دیده بود. دنیایی غرور و جدیت. دنیایی پر از اعتماد به نفس که خودش رو کمتر از هیچکس نمیدید. همون اراده ای که پای پیمان رو سست و وادار به کمکش کرده بود.
صورتش هنوزم زیبا بود و البته جا افتاده تر. رنگ سختی های زیادی روش موج میزد و این براش کاملا عادی بود با شرایطی که مریم ایران رو ترک کرده بود. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی دوباره این مریم رو ببینه.
کتی بلند به رنگ مشکی با شلوار زنونه ای به همون رنگ و شالی مشکی. تنها تفاوت رنگ موهای مریم بود که حالا رنگی طلایی خاکی به خودش گرفته بود. خبری از اون آرایش های فضایی اون اواخرش نبود. شاید حتی کوچکترین اثری هم از آرایش روی صورت مریم نمیدید. مریم انقدر تغییر کرده بود که شاید اگر قیافه اش اونجور تو ذهنش حک نشده بود هیچوقت باور نمیکرد این دختر همون مریم باشه.
نگاه های گاه و بیگاه زیادی رو روی صورت دختر میدید اما دختر حتی برای ثانیه ای چشمش بر نمیگشت و روی هیچ صورتی خیره نمیشد.
ناخوداگاه به عقب بر گشته بود و صدای مریم تو گوشش میپیچید:
- ببین پیمان من کسی از دو فرسخی هم نگاش روم بیفته می فهمم و باید سرم رو بر گردونم تا ببینم ارزش اینکه منم روش زوم کنم رو داره یا نه.
- هه. متانت یه زن به اینه که وقتی یه مرد غریبه روی صورتش زل زده بود و حس کرد، به روی خودش نیاره. انگار ندیدتش. اونوقت تو میخوای رو هر نگاه هرزه و غیر هرزه ای سرت رو بالا بگیری و به قولی پا بدی؟
- آره چرا که نه. اگه ارزش پا دادن داشته باشه چرا ندم؟
- اون ارزش رو چطوری تعریف میکنی اونوقت؟
- رو لباسش. سر و شکلش. خوش قیافه و خوش تیپ و پولدار باشه دیگه چی میخوای؟
- واقعا برات متاسفم مریم. اونی که این مشخصات رو داره و تو کوچه خیابون تو بخوای بهش پا بدی مهمون همون کوچه خیابون و یه مدت لذت بردن از پاکیت و آخرش عین آشغال دور انداختنته.
- مزخرف میگی.
- هه. من یه مرد ام. منی که نگاهم بخواد رو یه زن با قیافه و سبک آرایش و لباس پوشیدن این شکلیش زوم بشه فقط روی تو زوم نمیشه. روی هر زنی که این مشخصات رو داشته باشه هم زوم میشه و از همشون هم اگه پا بدن میخوام لذت ببرم و ... بسه مریم. حالم رو داری به هم میزنی.
- اگه منم، راه نگه داشتنش رو هم بلدم. من رو دست کم نگیر.
افکار رو از ذهنش دور میکنه اما یه حرف تو مغزش مدام تکرار میشه. چشم میدوزه به مریم که اینبار مادرانه دور دهن پسرش رو پاک میکنه و زیر لب زمزمه میکنه مریم تونستی نگهش داری؟ اونم با بزرگترین سلاحی که داشتی. بچه.... ها مریم؟
زمزمه های توی ذهنش رو صدای آروم مریم میشکنه که با لبخندی کمرنگ رو بروش می ایسته و:
- سلام جناب راستین.
لحظه ای از لحن خطاب شدنش متعجب تنها نگاه خیره اش رو به مریم میدوزه اما بعد با یاداوری این مریمی که جلوش ایستاده براش مسلم میشه که در کنار نادیا نباید انتظاری جز اینگونه خطاب شدن رو داشته باشه.
با لبخند تنها جواب سلامش رو میده و منتظر عکس العمل بعدی مریم میمونه که آروم دستش رو جلو میبره و به طرفش دراز میکنه.
اینبار کمی احساس نزدیکی قدیمی بهش بر میگرده و آروم دست مریم رو برای لحظه ای میفشاره.
مریم نگاهش رو اینبار به طرف نادیا بر میگردونه و با لبخندی گرمتر سلام میکنه و همزمان دستش رو به طرف نادیا دراز میکنه.
نادیا لحظه ای غرق قیافه دختر و بی توجه به دست دراز شده اش میشه. دختری رو میبینه با قیافه ای زیبا و دوست داشتنی. سر و لباسی خانومانه و شیک و رسمی. حتی حرف زدن و نگاه دختر هم پر از جدیت و متانته. لحظه ای افکار مخرب به ذهنش هجوم میبرن که پس این مریمه. شاید اگر فقط یک روز زودتر زنگ زده بود حالا اون جای من بود و ابراز عشقی هم از پیمان نمیشنیدم. قطعا این دختر همون چیزی بود که میتونست ایده آل پیمان باشه. تمام دخترهای دور و بر پیمان از همین دست بودن. درست مثل کمند بود این دختر هم. کم کم داشت به عمق ماجرا پی میبرد که با ضربه آروم پیمان به خودش میاد
- نادیا جان مریم خانم منتظره.
با گیجی دستش رو به طرف دختر دراز میکنه و سلامی آروم میکنه و بعد در سکوت مطلق دوباره چشم میدوزه به مریم.
اینبار پیمان دستش رو آروم پشت نادیا میگذاره و با لبخندی که مریم عشق رو توش میبینه :
- نادیا خانوم همسر آینده من. بعد لبخندش عمیق تر میشه و ادامه میده: که دیشب بالاخره بله رو ازش گرفتم.
لبخند آرومی به روی نادیا و پیمان میزنه و همزمان:
- تبریک میگم و واقعا براتون خوشحالم. انشالا همیشه لبتون پر خنده و خوشبخت باشین.
نادیا از حرف پیمان کمی دلش قرص میشه و آروم. و لبخند روی لبش میشینه.
مریم اینبار نگاهش به پایین و روی صورت پسر کوچولوش که آروم پشت پاش قایم شده بود می افته و بعد خم میشه و پسر رو بلند و مقابل پیمان و نادیا می ایسته و با لبخندی عمیق که اوج عشق رو تو چشمای بی رنگش میاره:
- اینم پسر کوچولوی خوشگل من پیمانه گل.
پیمان با شنیدن اسم پسر، ناگهان نگاهش روی صورت مریم ثابت میشه اما مریم سرش رو به طرف نادیا میگیره و نگاه خیره پیمان رو ندید میگیره.
نادیا هم نگاهش رنگ تعجب میگیره و لحظه ای خصمانه میشه اما مریم که این سالها نگاهش به آدما و رفتارهاشون دقیق تر شده بود و میتونست حرف نگاه ها رو بهتر بفهمه با لبخند به صورت نادیا چشم میدوزه و برای رفع هر برداشتی و با صدایی آروم:
- جناب راستین بزرگترین کمک رو تو بدترین شرایط به من کردن. محبتی که پدر پیمان هم به خاطر پسرش حاضر نشد بکنه. این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم تا هیچوقت این حماقتم و زندگی ای که تباه کردم رو فراموش نکنم و سرم روی هیچ صورتی بالا نره.
- نادیا تقریبا گیج شده بود و مدام فکر میکرد چقدر مغزم خالیه که نمیتونم حتی حرفهای آدمها رو بفهمم. منظور مریم رو نفهمیده بود اما نمیدونست چرا لحن مریم و حرفاش بهش آرامش خیال داده بود. برای همین بی خیال فشار آوردن به مغزش میشه و سریع دستش رو به طرف پیمان کوچولو بالا میگیره و با لبخندی شیطون و نگاهی پر از بچگی به پسر بچه:
- پیمان بزن قدش.
بچه لحظه ای به دست صاف روی هوا گرفته شده نادیا چشم میدوزه و بعد انگار همبازی مثل خودش پیدا کرده باشه با خنده دستش رو میکوبه به دست نادیا و حرفی میزنه که نادیا نمیفهمه.
همزمان مریم رو به پسرش به فارسی:
- پیمان مامان باید فارسی حرف بزنی وگرنه حرفات رو نمیفهمن. باشه مامان؟
- بعد رو به نادیا و پیمان: متاسفانه چون من زمانی که پیمان بچه بود خیلی درگیر کار و درس و مشکلات شروع یه زندگی جدید تو یه کشور غریب بودم زمانی برای سر و کله زدن با پیمان نداشتم و پیمان هم به نوعی میشه گفت خیلی فارسی بلد نیست. البته یکی دو سالی هست که باهاش فارسی تمرین میکنم و بهتر شده ولی خوب زبان غالب تو حرف زدنش اول فرانسه هست. چون تقریبا بیشتر روز یا تو مهد بوده یا تو خونه با پرستار.
پیمان خنده تلخی روی صورتش میشینه و دستش رو آروم روی سر پسر بچه میکشه و با لبخند بهش سلام میکنه.
بالاخره با اشاره دست مریم همه روی صندلی ها میشینند و اینبار پیمان کوچولو رو به مادر به فرانسه چیزی میگه و بعد جاش رو با مادر عوض و به این شکل کنار نادیا میشینه و با سخاوت قاشقی از شکلات صبحانه اش پر میکنه و به سمت دهان نادیا میبره.
نادیا با خنده و رویی باز دهانش رو باز میکنه و شکلات رو میمکه و همزمان نگاه پر خنده پیمان و مریم روی صورتش میشینه.
پیمان رو به مریم:
- نادیا عاشق شکلات صبحانه ست.
مریم لبخند میزنه و کم کم صفت بچه بودن رو هم به صفات نادیا اضافه میکنه.
تقریبا همه در سکوت مشغول نوشیدن قهوه میشن که پیمان با سر و صدا ماشینش رو روی میز ویراژ میده و به سمت نادیا سر میده ماشین رو.
حرکت ناگهانی پیمان مجالی برای عکس العمل به موقع به نادیا نمیده و نتیجه برگشتن مقداری از قهوه روی میز و روپوش نادیا میشه.
پیمان و نادیا انگار که عادی ترین اتفاق ممکن افتاده باشه سریع مثل همیشه مشغول میشن. پیمان دستمال رو میگذاره روی قهوه و جلوی ریزش بیشترش رو میگیره و نادیا با خنده رو به پیمان :
- اینبار تقصیر من نبود ها.
بعد لیوان آب روی میز پیمان کوچولو رو بر میداره و مقداری از اون رو روی دستمال سفره میریزه و مشغول پاک کردن روپوشش میشه. اما رنگ نگاه مریم و پیمان کوچولو ناگهان عوض میشه. نگاه پسر بچه پر از ناراحتی و بغض و نگاه مریم پر از خشم.
با صدای ناگهانی مریم که به زبان فرانسه مشغول دعوا کردنه پیمان کوچولوست، سر نادیا و پیمان بالا میره. نادیا با گیجی فقط نگاه میکنه اما پیمان مسلط به زبان فرانسه ذهنش فعال میشه:
- چند بار بهت گفتم سر میز حواست رو جمع کن؟ ببین چیکار کردی؟ روپوش نادیا رو کثیف کردی، میز رو کثیف کردی. پسر بد. دیگه پسر من نیستی.
اشک روی صورت پیمان جاری میشه. نگاه نادیا رنگ همون غم همیشگی کودکی هاش و دعواهای همیشگی مادر رو میگیره که به خاطر سوزوندن غذا، یا ریختن و برگردوندن آب میشنید. پیمان سریع نگاه جدی و پر اخمش رو به مریم میدوزه و:
- مریم بسه. فدای سرش. این عادی ترین اتفاق هر روزه نادیای 20 ساله ست. این هر وقت قهوه یا نسکافه بخوره بی برو برگرد رو خودش و میز و دور و بری هاش هم باید بریزتش اونوقت تو برا همچین چیزی داری بچه 6 ساله رو دعوا میکنی و میگی پسر من نیستی؟ میفهمی چی داری میگی؟ تمومش کن.
نادیا که حالا کم کم به عمق حرفهای مریم پی میبره ناگهان با خشم از روی صندلی بلند و دست پیمان کوچولو رو میگیره که صدای خالی از گرمی و مهربونی مریم بر جا میخکوبش میکنه که دوباره رو به پیمان کوچولو چیزی میگه:
بعد از اتمام حرف مریم، پیمان کوچولو سریع دستش به طرف میز میره و دستمال جدیدی روی جای تقریبا خشک شده قهوه میگذاره و با جدیت شروع به مالیدن دستمال و تمیز کردنش میکنه. بعد با لحن آرومی رو به نادیا کلمه ای میگه که با کلام جدی مریم دوباره رو به نادیا و اینبار به فارسی:
- بخشید. (ببخشید).
با همون اشکای روون روی گونه اینبار رو به مریم:
- دیگه سر میز با ماشین بازی نمیکنم.
بعد دستش رو آروم از دست نادیا بیرون میاره و روی صندلی میشینه و نگاه اشکیش رو به مریم میدوزه.
نادیا دستش رو دوباره به طرف پیمان دراز میکنه تا از اون جهنمی که خاطرات کودکیش رو به ارمغان آورده فرار کنن که پیمان دستش رو کنار میکشه و سرش رو به طرفین تکون میده و با صدای آرومی رو به نادیا:
- تا مامی نذاشت نه پاشم. اینکار، پسر بد.
نادیا نگاه طوفانیش رو به مریم میدوزه و با عصبانیت:
- منو میبینی مامان خانوم؟ با منم عین همین رفتارا رو کردن تو بچگی. موقعی که حقم بود این لیوان رو روی میز کامل و بی بهانه بر گردونم. سر منم یه مامانی که بچگی خودش رو فراموش کرده بود همینجوری داد میزد. همینجوری بهم میگفت دیگه دختر من نیستی. همین مزخرفات تو رو میگفت. میدونی نتیجه اش چی شد؟ این شد که حالا تو سن 20 سالگی بی بهانه هر بار لیوان رو به یه بهانه بر گردونم روی میز و لبخند بزنم. درست همینجوری که میبینی.
بعد با یه حرکت ناگهانی لیوان قهوه نیمه برگشتش رو با ضربه ای که بهش میزنه، روی میز کامل بر میگردونه و قهوه سرازیر میشه و کم کم به لبه میز نزدیک و روی روپوشش میریزه.
بعد با لحنی پر تمسخر رو به مریم:
- مامان خانوم اجازه هست تا شما مشغول حرف زدنین من و پیمان بریم بیرون؟ یه وقت حمل بر پسر بد بودن نمیشه؟
پیمان کوچولو سریع و پر ترس دوباره دستمال رو روی میز میکشه
پیمان ثانیه ای گیج به نادیا نگاه میکنه و بعد با صدایی کمی عصبی رو به نادیا:
- بس کن نادیا جان. خواهش میکنم. بالاخره باید این بچه هم یاد بگیره یه چیزایی رو. مریم تند رفت ولی دیگه تو هم شورش نکن که.
مریم نگاهش دوباره کلافه میشه. بغض درونش رو خفه میکنه و رو به پیمان کوچولو دستش رو دراز میکنه و پیمان سریع به سمتش میدوه و در آغوشش جای میگیره و ثانیه ای بعد پسرک با صورتی پر خنده به طرف نادیا میره و دستش رو میگیره و به این ترتیب از اون فضا بیرون میرن.

 

 

 

 

 

 

پیمان برای لحظه ای نگاهش توی صورت مریم ثابت میشه و مریم هم ناخوداگاه به سالها پیش بر میگرده.
بعد از سکوتی چند دیقه ای مریم شروع به حرف زدن میکنه در حالیکه نگاهش جایی تو فضای مقابلش در حال گم شدنه:
هیشکی من رو درک نمیکنه. اون دختر نمیفهمه من از کجا رسیدم اینجا. اون استرس ها و شب بیداری های منو نکشیده. فکر میکنی دلم میخواد اون جور سر پسرم داد بزنم؟ بچه ای که اگه میخواستم میتونستم همون موقع ها سر به نیستش کنم و زندگی راحتم رو بکنم اما نکردم. چون وقتی فهمیدم تو شکممه یه حس غریزی تو وجودم نسبت بهش پیدا کردم. حسی که دلبسته ام کرد. میدونستم تو تنهایی هام اون ترکم نمیکنه. و فقط مال خودمه.
پیمان از ایران با حال داغونی رفتم و اونجا داغون تر شدم. شاید اگه کمک های مالی تو نبود تو اون شرایط پام کج تر میشد. اما تو تنهام نذاشتی. با اینکه هیچوقت صدات رو نشنیدم و باورت نکردم تو بهم یه بار دیگه فرصت درست زندگی کردن رو دادی. اونم بی هیچ منت و چشم داشتی. شش ماه اول وحشتناک ترین روزای زندگیم بود. وقتی هیچ همزبونی دور و برم نبود و مجبور بودم با زبان دست و پا شکسته ام تو یه کشوری که رو زبان خودشون تعصب داشتن و خیلی وقتا اصلا حاضر نبودن وقتی برای فهمیدن حرفای من بذارن. سه ماه اول حال بدنیم هم افتضاح بود. گاهی حتی از بوی صابونی که به دستم میزدم هم حالم بهم میخورد. نه میتونستم درست غذا بخورم نه میتونستم کار کنم. خودمم که از نظر روحی داغون بودم. بچه کسی تو شکمم بود که تو کشورم جز گناه توضیحی براش نشنیده بودم. ولی با خودم کنار اومدم و شروع کردم تو خونه زبان فرانسه خوندن. بالاخره اون سه ماه اولم گذشت و یه کم بهتر شدم. بعد رفتم یه کلاس زبان ثبت نام کردم و کنارشم دنبال کار میگشتم. تو یه بیمارستان تو قسمت استریل لباسای عفونی کار پیدا کردم. البته شیفت روز هم نبود. از ده شب تا 6 صبح بود. بیچارگی بود. گاهی بوی ضد عفونی کننده ها از زیر ماسک هم تو تمام مغزم میپیچید....
- اما من که برات پول میفرستادم. خوب اگر کم بود میتونستی بهم بگی.
- نه نه. اشتباه نکن. هنوزم میگم. اگه کمکای تو نبود واقعا نمیتونستم اونجا بمونم. پولی که برام میفرستادی زیادم بود. اونم در شرایطی که بی منت خونه ات رو هم در اختیارم گذاشته بودی. اما تا کی میخواستم سر بار تو باشم؟ درست کج رفته بودم ولی اخلاقم که یادته. حاضر بودم گشنگی بکشم اما دستم رو جلوی کسی دراز نکنم. البته میدونستم تو نه به روم میاری نه منتی سرم میذاری. همونطور که هیچوقتم به روم نیاوردی. اما دیگه جایی تو ایران نداشتم باید برا خودم یه زندگی درست میکردم. همون موقع ها زنگ زدم ایران. باید یه جوری ماست مالی میکردم همه چیز رو. این شد که گفتم ازدواج کردم و حامله ام. براشون عجیب بود اما تو ذاتشون بی اعتمادی نبود. برا همین ساده باورم کردن.
خسته ات نکنم پیمان رو که میخواستم دنیا بیارم طعم حسرت های زیادی رو دوباره چشیدم. تو بیمارستان وقتی میدیدم شوهر مردم چطور زناشون رو بقل کردن و برا دو قدم راه رفتن چه کارا که براشون نمیکنن حسرت تو چشمام برق میزد.
پیمان یه هفته ای بود که اومدم خونه. به زور میتونستم صاف وایسم. اما مجبور بودم یه بچه 3 کیلویی رو هم بقل بگیرم. شیرش بدم. زیرش رو عوض کنم.
دفعه اولی که میخواستم ببرمش حمام به جرات میگم که دستام میلرزید. فکر میکردم بی برو برگرد یه دستی پاییش کنده میشه تا حمومش کنم. دائم از دستم لیز میخورد. یه بچه حمام کردم یه ساعت طول کشید.
بچه ام ده روزش شده بود و نافش افتاده بود. تو ذهنم یه چیزایی از خواهر کوچیکم یادم بود که ده دوازده روزه بود که نافش افتاد و مامانم بردش حمام و بعد بابام تو گوشش تشهد خوند.
به خودم متلک میگفتم که بچه ای که از بیخ جایی تو دینت نداره چه تشهدی میخوای تو گوشش بخونی. خیلی با خودم سر و کله زدم ولی یه صدایی با سماجت تو گوشم میگفت این بچه از حلالم، حلال تر و پاک تره. خودم بچه ام رو بقل کردم و آروم تو گوشش تشهد خوندم. بچه ام میخندید و من از خندش ذوق میکردم. همون جا به خودم قول دادم بهترین زندگی رو براش درست کنم.
رفتم به نام خودم براش شناسنامه گرفتم. خدا رو شکر خیلی عجیب نبود و کسی با یه دید بد بهم نگا نمیکرد.
- همون موقع ها بود که بهم میل زدن که حسابت بسته شده. هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم که مسئول شارژ آپارتمان هامون بهم میل زد که قبض ها رو چطور پرداخت میکنین و تازه دو زاریم افتاد تو خودت رو نیست کردی. خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم. تا مدتها فکرم خراب بود اما بعد خودم رو مجاب کردم که حتما به همه چیز فکر کردی و مشکلی نداری دیگه. دروغ چرا گاهی فکر میکردم رفتی با یکی همخونه شدی و ....
- از مرد جماعت بریدم پیمان . همون موقع که پام رو از ایران بیرون گذاشتم بریدم. سخت بود بی پشت و پناه بودن اما انقدر امیر بد کرده بود در حقم که دیگه دور این یه قلم رو خط بکشم.
خلاصه یه دوره حقوق رفتم و بعد تو یه شرکت کار پیدا کردم و کم کم خودم رو نشون دادم و بعد از سه سال تونستم یکی از وکلای شرکت بشم. تو قسمت پروژه های ایرانشون.
- پس دیگه خانوم وکیلی شدی برا خودت.
- ای همچین. بر گردم برا دکترا باید اقدام کنم. میدونی اونجا مزیتش به اینه که اگه تلاش کنی و بخوای جا برای پیشرفتت بازه و در نهایت نتیجه اش رو میبینی و ازش سود میبری.
- از خونوادت خبری داری؟ بهشون سر زدی اومدی؟
- راستش آخرین خبر یه 6 ماه پیش بود که بالاخره هر جوری بود زنگ زدم و گفتم از شوهر خیالیم جدا شدم. از پشت تلفنم دست و پام میلرزید وقت گفتنش. آخه به قولی ما با رخت عروسی میریم خونه شوهر با کفن میایم بیرون. بماند که چقدر من رو متهم کردن که تو نساختی و زن باید کوتا بیاد و زندگی رو نگه داره و حالا با یه بچه 5 ساله تو کشور غریب چطور میخوای نون دراری.
هه. غافل از اینکه از اول هم تنها بودم. حرفی نداشتم بزنم. چی میگفتم. آخرشم با بد خلقی خدافظی کردن و رفت تا همین الان که اومدم. تصمیم هم ندارم ببینمشون. چون اونوقت مجبورم میکنن بمونم ایران و این اول بدبختی هامه. با بچه ای که جای پدر تو شناسنامه اش خالی و فامیلش، فامیل مادرشه و هزار و یه درد دیگه.
- بالاخره که چی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟
- کوتا بیا پیمان. خیلی وقته خودم مرد خودم بودم. کمبودی حس نمیکنم. پیمان مرد منه. همونقدر هم فهمیده ست. میفهمه باید باهام کنار بیاد.
- ولی به نظر تو خیلی عصبی هستی و باهاش بد خلقی میکنی.
- آره بالاخره اونهمه فشار خودش رو یه جا نشون میده دیگه. اما میفهمه و درکم میکنه.
- فکر نمیکنی یکی رو لازم داره تا وقتایی که تو براش وقت نداری یا باهاش بد اخمی میکنی تو آغوشش بگیرتش و تلخی های تو رو براش جبران کنه؟
- پیمان کار و بارت چطوره؟ هنوزم استادی؟ بازم تقلب گرفتی از کسی یا ترک کردی این سخت گیری هات رو؟
- پیمان خنده عمیقی میکنه و ادامه میده:
- اون شیطون کوچولوی منو که دیدی. ازش یه تقلب گرفتم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم.
- دروغ میگی. پس یعنی شاگردت بوده؟
- نه ممتحنش بودم.
- برام عجیبه. نمیدونم شخصیت عجیبی داره و حدس میزنم همین جذبت کرده. ولی مطمئنم خوشبختت میکنه. چون مثل کف دست میمونه و این بهترینه برا تداوم یه زندگی.
- تنها کسی یه که تو کل زندگیم نتونستم باهاش مخالفت کنم. شدیم دو روی سکه. اما چیکار کنم که سکۀ یه رو بی ارزشه ولی وقتی دو رو میشه با ارزش میشه و وقتی تو جیبت میذاریش مدام دستت روش میاد و میخوای ازش محافظت کنی. نمیدونم میفهمی یا نه وقتی کنارم نیست یه چیزی کم دارم. اون پی شیطنت هاشه و دل من مدام میلرزه. باورت نمیشه از دیوار راست بالا میره. مثل آب خوردن. تمام این سالا هم بالا رفته اما حالا هر بار من جاش میترسم که مبادا الان پاش سر بخوره یا... نمیدونم چه حسیه.
مریم لبخند شیرینی میزنه و ادامه میده:
- این همون حس عشقه. از جونت برات عزیز تر میشه. حاضری همه رنجا و درداش برا تو باشه ولی یه خار هم تو پاش نره. هر دو تون لیاقت هم رو دارین. مراقبش باش که نشکنه.

 

 

 

 

 

- ببینم برا ناهار میمونید؟ آخه پیمان از وقت ناهارشم گذشته. حتما الان کلی غر زده به جون خانومت.
پیمان خنده سرخوشی سر میده و بعد در جواب مریم:
- باهات شرط می بندم اصلا نفهمیده گشنشه. اگه نادیا ست انقدر تفریح و سرگرمی داره که الان باید به زور دستشون رو بگیریم بیاریم تو.
- خوب پس بریم دنبالشون و بعد .... راستی نگفتی ناهار میمونید؟
- نادیا اگه بخواد بمونه باید بمونیم چون از پسش من یکی که بر نمی یام. خصوصا که گشنه هم باشه. سرش بره از ناهار شامش نمیگذره. خصوصا ناهار شام بیرون. با پیمان تو خیلی فرقی نداره.
- خوش به حالش. زندگی براش ساده میگذره. نه مثل ما که یه آب خوردنمون هم با هزار جور فکر و خیاله.
....
پیمان و مریم با هم از ورودی هتل بیرون و به طرف محل بازی بچه ها میرن. نگاه پیمان از دو کیلومتری نادیا رو پیدا میکنه و نگاه مریم هم از دو فرسخی پیمان کوچولوش رو.
دل مریم ناگهان از صحنه مقابل دیدش میلرزه و دلهره به جونش می افته.
نادیا تقریبا روی جدول کنار زمین بازی در حال دویدنه و پیمان هم در تلاش برای دویدن و به نادیا رسیدن.
ناخوداگاه ثانیه ای نگاهش به سمت پیمان بر میگرده و روی صورتش ثابت میشه.
پیمان با نگاه مریم سرش رو آروم به طرفش میگردونه و با صدایی خندان و نگاهی خندان و ترسان با هم:
- عاشقه این کاره. کافیه یکی رو پیدا کنه تا زیر سنگم شده راضیش کنه از روی جدول بدوند. داره با پسرت مسابقه میده و اینجور که میبینم یادش رفته بزرگتر از اونه و باید بذاره اون ازش جلو بزنه. هرچند اهل این آوانس دادن ها هم نیست.
بعد شونه اش رو بالا میندازه و با خنده ادامه میده:
- خوب مسابقه ست دیگه.
هنوز پیمان ادامه حرفش رو نزده پیمان کوچولو از روی جدول پاش لیز میخوره و روی زمین می افته. مریم خیز بر میداره تا به سمتش بره. مطمئنه که الان صدای گریه پیمان کل محوطه رو بر میداره.
پیمان بغض کرده آماده گریه میشه و مریم آماده حرکت که با صدای نادیا و عکس العمل پیمان میخکوب میشه:
نادیا با خنده به پشت سر بر میگرده و رو به پیمان کوچولو و در حالیکه تنها دستش رو برای گرفتن دست پیمان و بلند کردنش دراز کرده:
- اه اه بدم میاد از بچه های لوس. ها چیه؟ خوب افتادی دیگه. مگه من نیفتادم اون موقعی. بغض کردنت چیه؟ نگو که میخوای زار بزنی پسر گنده. اگه آره من برم که نگن این دوست منه.
بعد با خنده پیمان رو بلند میکنه و به ثانیه نکشیده مثل باد روی جدول دوییدنش رو از سر میگیره و:
- بدو پیمان اگه نمیخوای من ببرم ها. بدو.
پیمان گریه فراموشش میشه و به ثانیه نکشیده شروع به دویدن دوباره میکنه و کم کم در کنار نادیا قرار میگیره.
گاهی پیمان تنه های کوچیکی به نادیا میزنه و گاه نادیا.
- ا نگاهش کن به پسرم داره تنه میزنه بندازتش.
پیمان با لبی پر خنده:
- خوب پسر تو هم به نادیای من تنه میزنه
- اون بچه ست.
- خوب نادیای منم بچه ست. پسرت تنه نزنه اونم نمیزنه.
مریم قافل از همه جا و تنها با چند دیقه نظاره کردن نادیا و پسرش و در حالیکه انگار اونهمه ترس و دلهره ناگهانی دود شده رفته هوا، با لبی پر خنده شروع به تشویق کردن پیمان میکنه.
- بدو پیمان. بدو مامان. الان میبری. بدو. یه کم دیگه.
پسر بچه ثانیه ای گیج ایست میکنه و به مریم چشم میدوزه و بعد با لبی پر خنده دوباره میدوه.
و پیمان تنها نگاه عاشقانه اش رو به صورت نادیا میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه میدونم تو میبری.
نادیا و پیمان تقریبا همزمان و تنها با یک قدم اختلاف به ته جدول میرسن.
نادیا دستاش رو بالا میگیره و با صدای نیمه فریاد:
- من بردم.
اما پیمان هم به ثانیه نکشیده با صدای فریاد مانند بین کلام نادیا میپره و:
- نخیر. من برم. مگه نه مامان؟
- آره فدات شم شما بردی.
- ا چرا دروغ میگین من بردم. مگه نه پیمان.
پیمان تنها میخنده و در حالیکه دستش رو آروم پشت نادیا میگذاره:
- هر دو تون بردین.
نادیا نگاه اخمو و معترضش رو به پیمان میدوزه و سعی میکنه خودش رو از حصار دستای پیمان در بیاره که دست پیمان محکم تر حلقه میشه و آروم زیر گوشش زمزمه میکنه:
- میدونم تو بردی عشقم. ولی اون بچه ست. بذا دلش خوش بشه که اونم برده.
- فقط همین یه بار ها.
- باشه شیطون. حالا پیش به سوی خونه.
- ا؟؟؟؟؟؟ پس ناهار چی؟ من گشنمه.
- تو که تا دو دیقه پیش یاد گشنگیت هم نبودی. بیا بریم به کار و زندگیم برسم.
- نه. نمی یام. ناهار بیرون میخوام. جوجه با استخون.
- امان از دست تو.
مریم سرش رو بر میگردونه به عقب و :
- ببینم ناهار هستین؟
پیمان کوچولو بی توجه به روی صبت مادر، بلند جواب میده:
- من پهلوی نادیا میشینم.
مریم به طرف پیمان بر میگرده و با اخم:
- پیمان نادیا جون یا خاله نادیا. از شما بزرگتره نادیا جون. اجازه نداری اسمش رو صدا بزنی.
پیمان اخم میکنه و نادیا با حرص:
- اما ما دوستیم با هم. بهم بگو نادیا. وگرنه باهات دوست نمی مونم.
مریم کلافه با چشم و ابرو سعی میکنه نادیا رو مجاب کنه و پیمان تنها میخنده و نادیا با خندۀ پیروزی:
- ها؟ چرا اونجوری نگام میکنی. خوب من نادیام.
....
هنوز از در کامل وارد نشده یکی از هتل دار ها کنار مریم قرار میگیره و خطاب به او:
- خانومه سلیمانی؟
- بله؟
- آقایی به نام آریانا راد از شرکت بازرگانی طلوع پشت خط هستن. دو بار دیگه هم تماس گرفتن.
نگاه نادیا پر تعجب به مریم خیره میشه و مریم با یه عذر خواهی به طرف رسپشن میره.
- این آقاهه منظورش کی بود؟ ها؟ آریانای ما که نبود؟ ها؟
- چرا دقیقا خودش بود.
- ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- مریم وکیل یه شرکت فرانسوی که با شرکت آریانا کار میکنند و الان برا حل یکسری از قراردادها اومده ایران.
- دروغ میگی. چه جالب. تو میدونستی؟
- نه امروز فهمیدم.
- ببینم از کجا مریم رو میشناسی؟
- گفتم که شاگردم و کارمندم بوده.
- دوسش داشتی؟ شوهرش کیه؟ چرا پیمان اسمش باباش رو نمیدونست؟
نادیا تیر بار سوال میکرد و پیمان تنها در سکوت و بهت تماشاش میکرد.
نادیا دستش رو مقابل صورت پیمان حرکت میده و:
- هی؟ کجایی؟ چرا جوابم رو نمیدی؟
- جواب کدوم سوالت؟ چند تا سوال کردی که یکیش هم کاملا بی ربط بود.
- خوب اگه دوسش نداشتی که بهش کمک نمیکردی الکی. چه کمکی کردی؟ شوهرش دوستت بود؟ بعد تو رو دور زد؟ خیلی خوشگله مریم. شوهرشم خوشگل بود؟ طلاق گرفتن؟
پیمان با اعصابی خراب و نگاهی تلخ ناگهانی رو به نادیا و با تلخی:
- میشه تمومش کنی؟
- نه. خودت گفتی سوالای تو دلم رو ازت بپرسم و تو خودم برداشت نکنم.
- اوف. خیله خوب نادیا. جوابت رو میدم ولی الان جاش نیست.
- پس کی؟
- تو راه میگم.
- باشه پس یه سوال؟
- بله؟
- هنوزم دوسش داری؟
- نادیا تمومش کن. من تنها کسی که تو تمام این سالها از ته قلبم دوسش داشتم تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود. دیگه این شر و ور ها رو نمیخوام بشنوم.
- حالا چرا شاکی میشی. من یه سوال پرسیدم.
- من بعد قبل از پرسیدن سوالات یه کم بهشون فکر کن.
- خوب اونوقت که باز میرسیم همون خونه اول که بگم الان ممکنه تو از سوالم ناراحت شی یا غیره و اصلا نپرسمش و بعد خودم برا خودم تفسیرش کنم.
- گاهی خیلی کله شق میشی.
- خوب تقصیر خودته.
- باشه نادیا الان کشش نده. میریم تو ماشین جواب همه سوالات رو میدم. خوبه؟
- اوهوم. پس بپا یادت نره سوالام.
- باشه. چشم.
- چشمت بی بلا پسرم.
- کی به کی میگه پسرم.

 

 

 

 

 

 

 

- چیه بابا چرا هی داد و هوار بیخود میکنی؟
- ا منو دست انداخته. فکر کرده خبریه.
- کی فکر کرده خبریه آریانا؟ باز تو هوار بیخود راه انداختی.
- گوشی موبایل تو دستشه اونوقت به من شماره هتلش رو داده. از صبح عین الافا هی شماره هتل رو گرفتم فرمودن خانوم بیرون از هتل هستن.
- خوب تو مگه بیکار بودی که از صبح سه دفعه گرفتیش؟
- مانی خفه شو ها.
- ای بابا خوب راست میگم دیگه.
- خبرم نمیگرفتمش چطوری باهاش قرار سه شنبه رو میگذاشتم؟
- بهانه مفت داری میاری. بگو دردت چیه که اینجور بهت فشار اومده.
- چرا چرت میگی. دردت چیه کدومه؟
- آریانا تو منشی داری خیر سرت. کار منشی هم همینه که زنگ بزنه و مردم رو برات پیدا کنه و بعد به تو وصلشون کنه تا کارت رو بگی بهشون. پس دلیلی نمیبینم که بخوای عین الافا از صبح گوشی تلفن رو دستت بگیری و دنبال یه زن بگردی مگه خبر دیگه ای باشه.
- خفه شو مانی. بیخود حرف مفت نزن. دیدم سر منشی بدبخت هزار تا کار ریختم گفتم خودم زنگ بزنم. خوب نمیمرد شماره موبایلش رو میداد که اینهمه هم الاف نمیشدم.
- آها پس دردت سر اینه که شماره موبایلش رو نداری. خوب شاید شوهرش دلش نخواد.
- ولم کن شر و ور میگی. شوهرش کجا بود بابا. خودش به زور 27 8 رو داشته باشه. به قیافه اش هم نمیخوره که شوهر کرده باشه. تازه همه جا مثل ایران نیست که مردم هول باشن دختراشون رو شوهر بدن. تو خارج از ایران این خبرا نیست.
- آها پس که اینطور. پسر حرف دلت رو بزن دیگه. بگو گلوت گیر کرده طرفم پا نداده.
- خفه شو مانی. خجالت بکش.
- چشم ما خجالت میکشیم اما بالاخره که حال شما رو هم میپرسیم. ببینم حالا پیدا شد خانوم سلیمانی تون؟ راستی اسمش چی بود؟
بعد خنده سر خوشی میزنه و از اتاق آریانا بیرون میره.
....

با اعلام منشی و باز شدن در اتاق کنفرانس، مریم وارد میشه و با نگاهی جدی و سنگین به طرف میز میره.
همزمان نگاه پیمان با لذت روی صورتش میگرده و نگاه مانی جستجو گرانه و نگاه آریانا مشتاق و کمی دلخور.
اما مریم تنها ثانیه ای نگاه ها رو میبینه و بعد آروم سلامی میکنه و اینبار بدون تلاش برای دست دادن با تک تک جمع روی صندلی خالی کنار مانی میشینه.
بدون کوچکترین وقت تلف کردنی کیفش رو باز و پوشه هایی رو بیرون و روی میز باز و با جدیت مشغول کار میشه.
پیمان غرق لذت از زنی که مقابلش میبینه و در حالیکه احساس میکنه اون عذاب وجدان این سالهاش کم کم در حال محو شدنه با دقت به حرفهای مریم گوش میده.
مانی در دل به انتخاب آریانا تبریک میگه و در عین حال براش غصه میخوره از انتخاب سختی که مقابلش میبینه. قطعا این زن به این سادگی دست یافتنی نخواهد بود نه برای آریانا و نه هیچ مرد دیگه ای.
و آریانا محو صورت زن و صدای اون تقریبا تو یه دنیای دیگه سیر میکنه.
با بالا رفتن ناگهانی سر مریم و اخم غلیظی که توی صورت آریانا میپاشه سر مرد بی اراده خم و پایین می افته و لبخند روی لب پیمان و مانی واضح تر.
بعد از چیزی حدود یک ساعت در باز و خدمتکار با سینی قهوه و شیرینی وارد میشه.
مریم هنوز غرق کار با صدای آروم پیمان به خودش میاد:
- خانومه سلیمانی فکر میکنم بهتره یه استراحت کوتاهی داشته باشیم و قهوه مون رو بخوریم و بعد دوباره به کار برسیم.
مریم بی هیچ حرفی برگه ها رو مرتب و سرش رو بالا و قهوه رو بر میداره و دوباره چشم میدوزه به فنجونش.
آریانا عصبی از این سکوت مریم به طرف دختر بر میگرده و :
- اگر مایل باشین خوشحال میشیم یه شب شام در خدمتتون باشیم خانوم سلیمانی.
زن بی هیچ نرمشی و با لحنی خشک و رسمی:
- ممنون از دعوتتون. انشالا در فرصتهای بعدی.
آریانا شکست خورده و اینبار با اخم هایی در هم کشیده سرش رو روی فنجونش خم میکنه و با حرص قاشق داخل رو به حرکت در میاره و مانی با لبخند به حرکات آریانا چشم میدوزه.
بعد از چند دیقه دوباره مشغول کار میشن. تقریبا حدود ساعت 9 شب خسته از کار و با نتیجه ای باب میل همه شون، مریم از سر میز بلند و کتش رو به تن و آماده خروج میشه که کلام پیمان وادار به ایستادنش میکنه:
- خوشحال میشدیم شام تشریف داشتید.
- میدونید که پیمان منتظره با هم شام بخوریم.
آریانا گیج چشم میدوزه به پیمان و در پی رسیدن هر چه سریعتر به پاسخ سوالاتش از جمله پیمان کیه و اصلا از کجا پیمان راستین از وجود کسی به اسم پیمان خبر داره و از کجا این زن رو میشناسه.
حالا بی صبرانه منتظر خروج هر چه سریعتر زن از دفتر که با ادامه کلام پیمان حرصی جلوی خودش رو برای پریدن به پیمان میگیره:
- پس من میرسونمتون تا هتل.
- مزاحمتون نمیشم جناب راستین. یه آژانس بگیرین برام میرم.
- نه این چه حرفیه. تعارف نداریم که. خودم می رسونمتون.
آریانا حرصی و انگار که پیمان رقیبی سر سخت برای گرفتن زن باشه با صدایی عصبی رو به پیمان:
- پیمان جان الان یادم افتاد که نادیا گفته بود منتظرته. بهتره تو بری پیش نادیا من خانوم سلیمانی رو میرسونم. خانوم ها رو که میشناسی. یهو دلخور میشه ازت بفهمه ها.
مانی تقریبا به زور جلوی خنده اش رو میگیره و پیمان ناگهانی چیزی از حرفهای آریانا تو وجودش زنگ میزنه و با خودش زمزمه میکنه نه آریانا. دیوونگی نکن. تو نمیتونی نسبت به این زن هیچ حسی داشته باشی. هر چی هست فراموشش کن.
بعد اخماش رو در هم میکشه و با لحنی جدی رو به آریانا:
- مشکلی نیست خودم بهش تو راه زنگ میزنم میگم مریم خانوم رو برسونم و میرم پیشش.
زنگ خطر تو گوش آریانا هم زده میشه و نگاه مانی با شنیدن نام زن به شب تولد عمو بر میگرده و کم کم مخاطب تلفنی پیمان براش پر رنگ و پر رنگ تر میشه.
قبل از هر حرف دیگه ای پیمان به طرف در حرکت میکنه و صدای خداحافظی مریم هر دوی مانی و آریانا رو از فکر بیرون و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه های پرسان شون از در بیرون میرن.

- به سلامتی کجا شال و کلاه کردین؟
- چیه کشتی هات غرق شده؟ خوب هماهنگ میکردی غریق نجات میفرستادم.
- مگه تو غریق نجاتم داری نمکدون؟ نکنه منظورت از غریق نجات خودته؟
- چیه؟ مگه من چمه؟ هر چند انقدرا هم عزیز نیستی که من بیام نجاتت بدم ولی حالا شاید پیمان رو میفرستادم.
- منظورت جناب راستینه دیگه.
- نه قربونت دقیقا پیمانه. آقامون. یادت که نرفته؟
- هه. حتما خبرم داری آقاتون چه مرامی میذارن و مردم رو می رسونن هتلشون و ...
- هه هه بگو دقیقا الان کجات داره میسوزه؟ هر چند معلومه خیلی وقته سوخته. آخه از در اومدی تو بوش همه جا رو برداشت. خوب آقامون دلسوزه.
- هه. حالا جنابالی ده شب کجا میخوای بری؟
نادیا اینبار قهقهه بلندی سر میده و همزمان رو به آریانا ادامه میده:
- آقامون داره میاد دنبالم با مریم جون و پیمان بریم شام بیرون.
آریانا ناگهانی اخماش رو در هم میکشه و زیر لب چیزی زمزمه میکنه و بعد با صدای بلند:
- آقاتون غلط میکنه. مگه تو زنش نیستی؟ مریم خانوم کی باشه؟
- ا ا ا .... تا همین دو دیقه پیش که آقای راستین بود چی شد یهو شوهرم شد؟
- نمک نریز نانادی. حوصله ندارم. دختره تو رو من وای میسته که ایشالا در فرصتای بعدی بعد بدو را میفته با پیمان بره شام بخوره. انگار نه انگار پیمان زن و بچه داره خودش.
نادیا دوباره خنده پر سر و صدایی سر میده و بعد:
- ببین داداش گلم اگه کسی هم بچه داشته باشه مریمه نه من. من هنوز خودم بچه ام بابا. من و چه به مامان شدن. مامان جذبه لازم داره و آی آی نمیدونی این مریم چه جذبه ای داره. حیوونی پیمان جلوش موش میشه.
ناگهان بین اسم ها براش فاصله می افته و به یاد میاره که این اسم رو از زبون مریم هم هنگام خروجش شنیده بود. سریع به طرف نادیا خیز بر میداره و مقابلش می ایسته و:
- نانادی پیمان کیه؟
- خوب آقامونه دیگه.
- لودگی نکن. اون یکی پیمان کیه؟ شوهرشه؟ آره؟
نادیا برای اولین بار تو نگاه آریانا چیز عجیبی میبینه که با تمام تلاشش هم نمیتونه بفهمه چیه. نوعی ترس، ناراحتی، اضطراب. اما هیچکدوم اینها باعث نمیشه که بدونه سر به سر گذاشتن جواب صریحی به آریانا بده. پس دوباره میزنه زیر خنده و اینبار:
- آخ آخ چه پسر ماهی هم هست. کلی با هم دوست شدیم. رفتیم هتل دیدن مریم. اون و پیمان مشغول حرف زدن شدن و من و پیمانم رفتیم بیرون. وای با هم مسابقه دادیم. چه حالی داد. جات خالی ....
آریانا تقریبا از کوره در رفته بین حرف نادیا میپره و :
- تو غلط کردی با یه مرد غریبه رفتی بیرون. اصلا واسه چی شوهرت رو با یه زن ول کردی راه افتادی با اون مرتیکه....
- هوی هوی کوتا بیا صداتم برا من بلند نکن ها. دلت از جای دیگه پره سر من قرار نیست خالیش کنی. بعدم فکر نمیکردم برا بیرون رفتن و بازی کردن با یه پسر بچه 6 ساله باید از کسی اجازه میگرفتم.
آریانا مسخ شده به نادیا کم کم رنگ چهره اش سرد میشه و بعد بی هیچ کلامی روی مبل سر میخوره.
نادیا وحشت زده و هول به طرف آریانا خیزی بر میداره و مقابل پاهاش میشینه و در حالیکه دستش رو مدام مقابل صورت آریانا تکون میده با اضطراب:
- آریانا چته؟ چی شد آریانا؟ جون من ادا در نیار من می ترسم. آریانا؟ خوبی؟
آریانا ثانیه ای طول میکشه تا از این شوک ناگهانی بیرون بیاد و بعد ناخوداگاه صدای مانی تو وجودش بلند و بلند تر میشه.... شاید شوهرش دوست نداره..... شاید شوهرش دوست نمداره.....
- شوهرش.... بچه اش....
- چی میگی آریانا؟ اه تو چته بابا. شوهر کی؟ خوبی؟ عاشقی تو هم ها....
آریانا دوباره به خودش مسلط میشه و زمزمه میکنه:
- تو مطمئنی نانادی؟
نادیا بی حوصله ادامه میده:
- چی رو؟
- اینکه... اینکه بچه داره مریم؟
- چه زودم پسر خاله میشی تو. بله بچه داره مریم خانوم.
- شوهرشم دیدی؟
- نه. طلاق گرفته.
- چی؟
- پیچ پیچی. برو بابا زده به سرت تو هم امشب.
- نانادی جون من درست جوابم رو بده. برام مهمه نانادی.
- خوب گفتم که بچه داره. از شوهرشم به نظرم خیلی ساله پیش طلاق گرفته و به بچه اش هم چیزی نگفته چون بچه اش اصلا نمیدونست باباش کیه.
- پیمانم نمیدونه؟ از پیمان نپرسیدی؟
- چرا ولی شاکی شد و گفت بعدا در موردش حرف میزنیم و فعلا اون بعدا نرسیده. حالا اجازه میدین برم؟
- کجا؟
- ای بابا این تازه میگه لیلی زن بود یا مرد .... دنبال نخود سیاه ....
آریانا ناگهان تو خودش فرو میره و ثانیه ای بعد از روی مبل بلند و به طرف اتاقش میره. بعد لحظه ای به عقب بر میگرده و رو به نادیا:
- نانادی نمیدونی مامان اینا کی میان؟
- نه. من از کجا بدونم. زنگ بزن ببین کی رضایت میدن بیان خونه مادام موسیو. هه. دیدیشون سلام ما رو هم برسون. فعلا.
- کجا میری؟
- ای بابا. ولمون کن بابا تو هم سوزنت گیر کرده. دارم میرم شام کوفت کنم و بیام.
- تنهایی؟
- نه با شوهرم و مریم جون و پیمان جون. دیگه؟
- آها با مریم.... باشه.... مگه اومدن؟
- الانا میرسن.
- خدا فظ.
- بای بای.
....

نادیا از در بیرون میره و آریانا با اعصابی خراب و دنیایی فکر و خیال به طرف اتاقش میره و روی تخت می افته. چشم میدوزه به سقف اتاق و دوباره اون دو چشم سبز و موی بلوند جلوی صورتش میاد.
کم کم بی طاقت میشه و قطره اشک سمج از گوشه چشمش فرو می افته و دستاش زیر سرش حلقه میشه و توی ذهنش صورت معادله رو میچینه و بعد از ساعتها تلاش بی نتیجه زیر لب زمزمه میکنه:
هه پیدا کنید پرتقال فروش را....

 

 

 

 

 

 

نادیا و پیمان خسته و نفس زنان از بازی، پشت میز میشینن و مشغول خوردن شام. انگار اشتهای هر دو بعد از اونهمه بالا پایین پریدن ها حسابی باز شده. پیمان و مریم همزمان با نگاه کردن به پیمان کوچولو و نادیا آثار رضایت و دوستی عمیق بین این دو رو لمس میکنند.
پیمان لبخند زیبایی به روی نادیا میزنه و به محض پایین انداختن سرش نادیا لب باز میکنه و رو به مریم:
- ببینم مریم شما تا کی ایران هستین؟
- تا هفته دیگه دو شنبه. چطور؟
- جایی برنامه خاصی دارین؟
پیمان نگاهش رو به نادیا میدوزه تا حدس بزنه دنبال چیه از این بحث که نادیا قبل از هر گونه فکری دوباره ادامه میده:
- اگه میشه و کاری ندارین تهران بریم شمال. پیمان یه شرط به من باخته و باید ببرتم شمال. خوب اگه شماها هم بیاین بهمون خوش میگذره. من به پیمان گفتم اونجا میتونیم کلی حلزون جمع کنیم اما پیمان نمیدونه حلزون چیه. خوب بیاین اونجا میبینه. ها؟
مریم با تعجب به نادیا چشم میدوزه و پیمان تو ذهنش مشغول حلاجی دلیل مهمی که نادیا برای همراهی مریم و پیمان تو این سفر آورده میخنده. هنوز مشغول خندیدنه که مریم با نگاهی متفکر و در جواب نادیا:
- راستش بدم نمی یاد حالا که اومدیم ایران پیمان هم یه کم تفریح کنه چون اونجا خیلی وقت نداریم برای با هم بودن ولی نمیخوام مزاحم شما بشم. میدونم تو این دوره هیچکس دوست نداره به قولی یه سر خر همراش باشه. برین با هم خوش بگذره بهتون که عمر این دوره خیلی کوتاهه.
نادیا با خنده و در جواب مریم ادامه میده:
- بی خیال. اگه شما هم نیاین کلی سر خر همرامونه. اولیش هم برادر خودم و پسر عموی گلمه. تازه کمند هم هست. پس بیخود تعارف نکن. باشه؟
اسم کمند ناگهان رنگ نگاه پیمان رو و حتی مریم رو عوض میکنه. اما مریم که غافل از همه جاست تنها یه تشابه اسمی تو ذهنش میاد و لحظه ای به سالها قبل و کمند نامی فکر میکنه که روزی زندگیش رو با یه تفکر غلط و عشق احمقانه نابود کرده بود. شاید کمند تنها کسی بود که مطمئن بود تا عمر داره بهش بدهکاره و هیچوقت حلالش نخواهد کرد. با هر بدبختی افکار توی ذهنش رو پس میزنه و رو به نادیا با لبخندی کمرنگ شده ادامه میده:
- ممنون عزیزم ولی درست نیست من تو یه جمع خونوادگی مزاحم بشم.
با این حرف ناخوداگاه پیمان نفس آسوده ای میکشه اما نادیا که غم ناگهانی نگاه پیمان کوچولو دلش رو میگیره با لحنی جدی و تقریبا دستوری رو به مریم:
- اصلا این یه دستوره. ازت دعوت نمیکنم مجبوری بیای. میدونمم که کاری نداری پس بهانه ای هم نمی تونی بگیری. بعد رو به پیمان میکنه و :
- پیمان فردا چهار شنبه ست اگه بریم میتونیم تا جمعه بمونیم و جمعه شب برگردیم. باشه؟
پیمان کلافه دستی توی موهاش میبره و به آخرین دستاویز چنگ میزنه و رو به نادیا:
- راستش خیلی گرفتارم الان. بهتره بذاریم یه وقت دیگه. باشه نادیا جان؟
نادیا اخماش رو در هم میکشه و با حرص و در حالیکه دوباره سایه غم رو روی صورت پیمان کوچولو میبینه:
- من این حرفا حالیم نیست. پرونده هاتو بر دار با خودت بیار اونجا کارات رو بکن. مریم اینا هفته دیگه میرن. اون موقع هم به دردم نمیخوره مسافرت بردنت.
- نادیا خواهش میکنم. بچه که نیستی. من واقعا درگیرم الان.
نادیا با بغض رو از پیمان میگیره و ثانیه ای بعد با نگاهی دوباره براق شده، رو به مریم:
- اصلا مهم نیست. خودمون میریم. با آریانا و مانی و کمند. بذار الان زنگ میزنم هماهنگ میکنم.
بعد سریع تلفنش رو در میاره که پیمان تلفن رو از دستش میکشه و با کمی اخم رو به نادیا:
- وقتی میگم الان نمیشه یعنی نمیشه. پس بیخود لج نکن.
مریم سعی میکنه جلوی دعوا رو بگیره. پس رو به نادیا:
- نادیا جان بذار بمونه برای یه وقته دیگه. ایشالا دفعه بعدی که اومدیم ایران.
اما نادیا با حرص رو به پیمان:
- ما میریم. تو هم اگه کار داری نیا. من برا خودم یه آدمم. حق تصمیم گیری هم دارم. بهت گفتم تو هم بیا ولی میگی کار داری. پس ما خودمون میریم. دیگه هم نمیخوام در این مورد حرفی بزنیم. بعد دوباره گوشی موبایلش رو از دست پیمان میگیره.
چیزی تو ذهن پیمان فریاد میزنه این الان همون نادیای یه دنده و لجبازه. همون نادیای مصممی که کافیه یه تصویوی بگیره و بعد اگه بزرگترین سنگ رو هم جلوی پاش بندازی مثل آب خوردن برش داره. پیمان تو بازنده ای. بعد با استیصال افکارش رو پس میزنه و بالاخره کوتاه میاد و تصمیم میگیره مانع اومدن کمند بشه تا مشکلات خود به خود حل بشه. پس با لبخند:
- باشه نادیا. با هم میریم. اگه اجازه بدی من خودم با بقیه هماهنگ میکنم.
اما نادیا که هنوز از دستش دلخوره ادامه میده:
- نه خودم هماهنگ میکنم و در ظرف کمتر از ده دیقه با آریانا که حالا با شنیدن حضور مریم در این سفر به کل کار و زندگی فراموشش شده، قرار فردا رو میگذاره و قرار بر این میشه که آریانا با مانی حرف بزنه. بعد تلفن رو قطع میکنه و دوباره مشغول گرفتن شماره ای میشه که پیمان تلفن رو میگیره و:
- نادیا جان من خودم به کمند زنگ میزنم.
- نمیخواد. تو زنگ بزنی نمیاد و میخواد مثل مریم ناز کنه. خودم زنگ میزنم.
حالا پیمان خون خونش رو میخورد و حتی نمیتونست دهن باز کنه و بگه کمندی که داری بهش زنگ میزنی کافیه بیاد و مریم رو و بد تر از اون پسر نامزدش رو ببینه تا دوباره بشه همون کمند 7 سال پیش. تا هر چی رشته بوده پنبه بشه.
میترسید تو چشمای مریم نگاه کنه و مریم هم حال غیر عادی پیمان رو فهمیده بود اما نمیتونست دلیلش رو حدس بزنه. چون هیچ زمانی رابطه نزدیکی بین امیر یا کمند با پیمان ندیده بود و حتی به نوعی همیشه ازشون دوری میکرد پیمان. پس حتی برای یک ثانیه هم شک نکرد که شاید این کمند همون کمند باشه که قطعا اگر میدونست هیچوقت پا به این سفر نمیگذاشت.
اما نادیا در مقابل نگاه بهت زده پیمان قرارش رو با کمند هم میگذاره و ثانیه ای بعد با لبخندی عمیق رو به پیمان کوچولو:
- فردا میریم شمال پیمان. بزن قدش.
پیمان غرق خوشی شروع به بالا پایین پریدن میکنه و مریم در سکوت کامل به اخمهای در هم کشیده پیمان نگاه میکنه.

 

 

 

 

 

- نادیا؟
- هوم؟
- پیمان حرفی نزد در مورد مریم؟
نادیا در حالیکه جلوی تلویزیون پاهاش رو توی سینه جمع کرده و مشغول سوهان کشیدنه ناخن های پاشه:
- نه.
- میشه بهش زنگ بزنی بپرسی؟
- حالا تو رو سننه. مگه مریم زنته.
- نادیا برام مهمه. خواهش میکنم.
- اوف. از فردا سه روز هم پیمان ور دلته هم مریم. از هر کدوم خواستی خودت برو بپرس. برا من اصلا اهمیتی نداره. برا من همینقدر مهم بود که خیالم از ارتباطشون با هم راحت بشه که پیمان راحت کرد. دلیلی نداره وقتی پیمان به هر دلیلی نمخواد حرفی در موردش بزنه مجبورش کنم.
پریسا نگاهش رو از ساک سفری های جلوی در بر میداره و اینبار با دنیایی سوال که تو ذهنش در حال مانور هستن و نگاهی فوق متعجب ثانیه ای به آریانا و ثانیه ای بعد به نادیا چشم میدوزه.
به دختر و پسری که بچه هاش بودن. از پوست و خونش بودن اما انقدر از هم دور و با هم غریبه شده بودن که حتی نمیتونست در مورد حرفاشون هم حدس بزنه. نمیفهمید مریم کیه و چرا پسرش در موردش کنجکاوه. تنها پیمانی که میشناخت پسر راستین و شیرین بود ولی تا اونجاییکه تو خاطرش بود این پسر دوست آریانا میتونست باشه ولی نه نادیا. نادیا در مقابل پیمان یه عروسک بود پس پیمان نمی تونست حتی حرفی برای زدن با نادیا داشته باشه. پس میموند یه پیمان دیگه ای که حتی نمیدونست از کجا تو زندگی دخترش پیدا شده. اصلا کی پیدا شده که اون نفهمیده. کی بچه هاش انقدر بزرگ شده بودن که حرفاشون با هم در مورد شاید دوست دختر و دوست پسر همدیگه بود.
اصلا مگه آریانا و نادیا اهل دوست دختر و پسر داشتن بودن؟ اصلا اون چرا هیچی نمیدونست.
از هجوم اینهمه فکر سر دردی ناگهانی بهش حمله میکنه و با اخمایی در همه کشیده و لحنی سرد مقابل آریانا و نادیا می ایسته و:
- اینجا چه خبره؟
نادیا پوزخندی میزنه و:
- به سلام مامان پریسا. احوال شما؟ راستش خبر که زیاده ولی اینجا خبری نمیبینم. تو میبینی آریانا؟
- نمک نریزین. جواب منو بدین. اینا چیه دمه در؟
اینبار آریانا با لحنی صمیمی تر رو به پریسا:
- سلام مامان. ساک من و نادیا ست.
- اینو که دارم میبینم. کجا به سلامتی؟
- دو سه روز میریم شمال.
- با اجازه کی؟
اینبار نادیا منفجر میشه از خنده و تلاشی هم برای اینکه جلوی خنده اش رو بگیره نمیکنه. بعد با همون سرعتی که خنده رو لبش اومده بود، اخمی ظریف جاش رو میگیره و رو به پریسا:
- تا اونجاییکه یادمه از وقتی 12 ساله بودم دیگه خیلی بزرگ شده بودم و یه خانوم شده بودم. باید خودم کارامو میکردم. غذامو میپختم. لباسم رو میشستم. کسی از اون روز تا حالا بهم نگفته بود برا کاری باید از مامان بابایی که هیچوقت نیستن اجازه بگیرم. شرمنده خیلی نمی بینیمتون ضرورتی هم تا حالا برای اجازه گرفتنمون نبود. خصوصا که باز یادمه باید هر جا میرفتم به برادرم اطلاع میدادم چون بزرگتر از منه و نگران نشه اومد خونه. خوب منم که دارم با برادرم میرم مسافرت. پس اجازه من خود به خود گرفته شده. میمونه آریانا.
بعد سرش رو بی هیچ کلامی میندازه پایین و در لاک رو با غیض باز و مشغول لاک زدن ناخن هاش میشه.
پریسا تقریبا خلع سلاح شده اینبار رو به آریانا که همیشه حجب و حیای بیشتری رو موقع حرف زدن داشت میکنه:
- و با کی دارین میرین؟
- با مانی اینا.
- اینا کی هستن؟
- مانی و پیمان راستین و کمند و مریم دوستای پیمان.
اینبار دوباره روش رو سمت نادیا میکنه و:
- پیمان کیه؟
جواب تنها سکوته بدون کوچکترین حرکتی حتی در سر نادیا.
- با تو ام نانادی؟
- تا اونجایی که یادمه پسر مهندس راستین و شیرین جونه.
- و ربطش به تو؟
- هه. تازه یادت افتاده مامان؟
- با مامانت درست حرف بزن.
نادیا ناگهان عصبی اخماش رو در هم میکشه و شیشه لاک رو روی میز میکوبه و با حرص و در حالیکه صداش رو کنترل میکنه رو به پدر:
- مگه چی گفتم؟ چشاتون رو بستین بعد از من میپرسین؟ شیرین جون ربطش رو فهمید شما هنوز نفهمیدین؟
- شما بگو تا بفهمیم.
- میخوام باهاش ازدواج کنم.
بعد سرش رو زیر میندازه و به طرف پله های سالن میره.
پریسا لحظه ای شوک زده و تقریبا لال شده تو مغزش سعی میکنه حرفهای نادیا رو حلاجی کنه.
نادیا پاش رو روی اولین پله میگذاره که صدای فریاد ناگهانی پریسا میخکوبش میکنه:
- تو غلط میکنی. کی تا حالا انقدر خودسر شدین که خودتون برا خودتون میبرین و میدوزین؟ اونم با یکی که جای باباته.
نادیا با عصبانیت به پشت بر میگرده و خیز بر میداره به سمت پریسا و پدر:
- غلط میکنم یا نمیکنم به خودم ربط داره.
سیلی ناگهانی پدر روی صورتش واقعیت تلخی رو به نمایش میگذاره. با سماجت بغض در حال انفجارش رو قورت میده و:
- چه بهتر که جای بابام باشه. لا اقل برام پدری میکنه. شیرین جونم مادری.
پریسا فریاد میزنه:
- ببند دهنتو.
- من که بسته بودم. 22 ساله بسته ام. شما بازش کردین.
بعد سرش رو پایین میندازه و از مقابلشون رد میشه و توی ثانیه آخر نگاه نگران و پر غم آریانا لبخند غمگینی رو روی صورتش مینشونه که برای ثانیه ای نثار نگاه برادر میکنه و درست زمانیکه شوری اشک روی لبخند رو میپوشونه با دو از پله ها بالا میره.
تازه پله ها رو تموم کرده که اینبار با فریاد دوباره پریسا بر سر آریانا پاهاش سست میشه و کنار نرده ها آروم سر میخوره و با اشک به حرفهای پریسا گوش میده
- شما هم بفرمایید ببینیم مریم خانوم کیه؟ نکنه شما هم یکی رو پیدا کردین براتون مادری کنه؟
آریانا اما با صدایی آروم و لحنی کاملا جدی:
- مامان خیلی دیره. بذارید بعدا مفصل حرف میزنیم.
- گفتم مریم کیه؟
اینبار آریانا آروم زیر لب زمزمه میکنه:
- دختر مورد علاقه ام.
پریسا اینبار با لحنی کمی آروم شده:
- و در مورد چه چیزش باید مفصل صحبت کنیم؟
آریانا تصمیم میگیره تیر آخر رو هم بزنه و حالا که جو خونه بعد از سالها سکوت صدای فریادی به خودش گرفته، از این صدا کر بشن اهالی خونه. پس زمزمه میکنه:
- مریم یه پسر داره ولی طلاق گرفته.
پریسا اینبار با فریاد و نگاهی به آتش کشیده شده به طرف آریانا که سر و گردنی ازش بلند تر بود خیز بر میداره و سیلی بعدی نصیب صورت آریانا میشه و:
- هر دو تون گوشاتون رو خوب باز کنین. مگه من مرده باشم که شما دو تا از این غلطای اضافه بخواین بکنین و تو بخوای زن طلاق گرفته و بچه پس انداخته یکی دیگه رو بیاری تو خراب شده من و اون یکی هم سن و سال باباش رو. فردا هم منتظرم ببینم کدوم بنی بشری جرات داره پاشو از این در بذاره بیرون.
رامین شونه های پریسا رو آروم میگیره و نگاه تلخی نثار آریانا میکنه.
پریسا زمزمه میکنه:
- سرم داره میترکه. یه قرص بده بهم.
آریانا با سری رو به پایین و قبل از پدر به سمت دستشویی میدوه و ثانیه ای بعد با قرصی در دست و لیوانی آب مقابل پریسا می ایسته و زمزمه میکنه:
- فکر میکنم بهتر باشه چند وقتی همه مون رو حرفامون فکر کنیم و بعد بشینیم با هم حرف بزنیم. الان خیلی حالتون خوش نیست. من و نادیا صبح زود میریم. ببخشید مامان. ببخشید بابا.
بعد مثل باد از مقابل نگاه ثابت پریسا و رامین رد و به طرف پله ها میره و ثانیه ای بعد دستش رو آروم زیر بقل نادیا میندازه و در حالیکه اون رو به خودش میفشاره آروم به سمت اتاق خواب نادیا حرکت میکنند.

 

 

 

سه نفر اون شب تا خود صبح بیدار بودند. نادیا و آریانا و پیمان.
پیمان از ترس اتفاقات فردا و برخورد مریم و کمند. آریانا و نادیا از ترس فرداهای پیش رو. از این سکوت و آرامش قبل از طوفان.
نادیا تو بقل آریانا کز کرده بود و گاهی چرت کوتاهی برای چند لحظه از این دنیا بی خبرش میکرد و آریانا در حال فکر کردن و شاید پیدا کردن راهی برای مشکلات پیش رو. آریانا میدونست که مشکلش به مراتب بدتر از نادیا ست. چراکه لا اقل نادیا و پیمان هم رو دوست داشتن و حاضر بودن برای با هم بودن هر کاری بکنند ولی مریمی که جواب سلامش رو هم به زور میداد قطعا تاب ایستادن مقابل پریسا رو نداشت و شاید اصلا هیچوقت نمی تونست به چیزی که میخواد برسه. براش خنده دار بود که دو ساله عاشق دختری شده بود که تنها گاه به گاه صداش رو از پشت تلفن و به فاصله کیلومتر ها دور از خودش شنیده بود. همیشه همون لحن جدی و تلخ تو صداش بود و جالب بود براش که دقیقا عاشق همین تلخی ها و سختی هاش شده بود. تنها دلخوشیش به این بود که مریم لا اقل ایران نبوده و پریسا نمیتونه دنبال پدر و مادری بره و یه جنجال هم از این بابت براش درست کنه. قطعا تنها مشکل تو ذهنش اول مطمئن شدن از طلاق مریم، بعد راضی کردنش به ازدواج بود و بعد میتونست قید پدر و مادر رو بزنه. دلبستگی ای هیچوقت نداشت که حالا با زدنه قیدشون چیزی کم بیاره.
ساعت پنج صبح رو نشون میداد و نادیا کلافه و در حالیکه دستش رو به سرش گرفته بود، با چشمایی سرخ از اشکهای دیشب هنوز روی تخت و تکیه داده به آریانا بود.
آریانا هم وضع بهتری نداشت. با تکون های نادیا سرش رو بر میگردونه و چیزی شبیه لبخند به نادیا میزنه و بعد آروم از روی تخت بلند و دستاش رو به طرف بالا میکشه و کش و قوسی به خودش میده و آروم به طرف روشویی حرکت میکنه و تو آخرین لحظه به طرف نادیا بر میگرده و:
سریع آماده شو و بی صدا بیا پایین. اگه سر و صدا نکنیم بیدار نمیشن. زود بیا که پنج و نیم باید دمه خونه عمو اینا باشیم.
نادیا در جواب تنها سرش رو تکون میده و آریانا از مقابلش دور میشه.
هر دو تو سکوت آماده میشن و چند دیقه بعد از در بیرون و سوار لندکروز آریانا میشن.
....

پیمان گیج و مستاصل همزمان با آریانا به منزل مانی میرسه.
نادیا با دیدن پیمان کوچولو تو آغوش مریم ثانیه ای لبش پر خنده میشه و با ذوق به سمت مریم و پیمان حرکت میکنه که با کمال تعجب جای کمند رو خالی میبینه.
- سلام. پس کمند کو؟
پیمان نهایت تلاشش رو میکنه تا همه چیز رو عادی نشون بده و بعد آروم رو به آریانا:
- میشه شما برین دنبال کمند؟ نادیا تو هم بیا تو ماشین من.
بعد به سمت آریانا بر میگرده و:
- یه سر بریم. بین راه دیگه وای نستیم. سه ساعته رسیدیم. باشه؟
آریانا متعجب خیره میشه به پیمان و :
- وایسا بینم. مگه اسیریه؟ در ضمن من و مانی یک کاره بریم در خونه کمندی که به زور چهار بار تا حالا دیدیمش چی بگیم؟ خوب خودتون برین.
پیمان کلافه زمزمه میکنه:
- نمیشه. میگم شما برین، برین دیگه.
- ای بابا. مسخره شو در آوردی. لا اقل بذا نادیا با ما بیاد. دختره شاید خوشش نیاد با ما دو تا نره خر تو یه ماشین بشینه.
- نمیشه آقا جون. اونوقت من با مریم چیکار کنم؟
- خوب پس خودتون برین کمند رو هم بر دارین.
- ای بابا میگم نمیشه.
- تو چته صبحی. با یه من عسلم نمیشه خوردت. انگار قرصه نمیشه هم خوردی.
نادیا با خنده و ماسک بی خیالی که کم کم جای فکر و خیال تو ذهنش رو گرفته:
- خوب این که کاری نداره. اصلا همه مون با یه ماشین میریم. کلی هم بهمون خوش میگذره.
- نمیشه نادیا. کلافه ام کردی. بیا بشین راه بیفتیم.
- ای بابا تو چرا انقدر بد اخلاقی. چرا نشه؟ 6 تا آدم بزرگیم با یه پیمان. شما سه تا بشینین جلو ما دخترا هم با پیمان میشینیم عقب.
- نمیشه آقا سه ساعت راهه. تو دهنه هم خفه میشین.
- شما کاریت نباشه. ما خفه نمیشیم.
اینبار آریانا با خنده رو به پیمان:
- آقا راست میگه. با ماشینه من میریم. جا دار ترم هست. نانادی بدو زنگ رو بزن مانی بیاد راه بیفتیم.
بعد سریع به طرف ماشین پیمان حرکت میکنه و در حالیکه تمام تلاشش رو برای یه برخورد عادی و به دور از هیجان و استرس با مریم میکنه، در ماشین رو باز و:
- سلام خانوم سلیمانی. مشتاق دیدار.خوبید انشالا؟
مریم با لبخندی محو و همون جدیت همیشگی:
- سلام. ممنون جناب راد.
آریانا دستش رو جلو میبره و پسر بچه معصومی که لبخندی توی خواب روی لبش خشک شده رو از مریم جدا و همزمان رو به مریم:
- قرار شده با ماشین من بریم که همه با هم باشیم. من پسر کوچولوتون رو میبرم شما هم تشریف بیارید ماشینم همین پشته.
مریم دستش رو دراز میکنه به طرف پیمان که حالا چشماش نیمه باز شده و:
- شما زحمت نکشید. بدینش به من. خودم میارمش.
آریانا لبخندی به روی مریم میزنه و همزمان به راه می افته و زیر لب:
- چه زحمتی خانوم. این حرفا چیه. شما وسایلتون رو بیارید.
پیمان کوچولو کمی توی آغوش آریانا جا به جا میشه و نگاه متعجبش رو به آریانا میدوزه و نگاهش با بغض به پشت سر بر میگرده و به مریم خیره میشه و دستاش رو دراز و به طرف مادر خم میشه..
مریم لبخند آرومی به پیمان میزنه و همزمان فاصله اش رو با آریانا کمتر و همونطور که کودک در آغوشه آریانا ست، دستش رو آروم در دست میگیره و درست به فاصله چند نیم قدم از آریانا حرکت میکنه.
پیمان از وضعیت بوجود اومده انگار که چیزی رو حس کرده باشه که تا به حال ازش محروم بوده ، خنده رو لبش عمیق تر و با شیطنت، گاه گاه دست مریم رو میکشه و به این ترتیب فاصله بین آریانا و مریم رو کم میکنه.
آریانا بوی عطر مریم و گرمای نزدیکش رو حس میکنه و نا خوداگاه از این نزدیکی لبخند روی لبش عمیق تر و تمام فکر و خیال های تو ذهنش دود میشه و ناخوداگاه با یه حرکت پیمان رو تو آغوشش کمی به بالا پرت میکنه و پیمان دست مریم رو محکمتر میگیره و جیغی پر خوشی میزنه که مریم از این حرکت ناگهانی آریانا تعادلش رو از دست میده و ناخوداگاه به پشت پای آریانا میخوره و همزمان رنگش سرخ و تلاش میکنه دستش رو از دست پیمان بیرون بیاره که آریانا با لبخند، لحظه ای مکس میکنه و به عقب بر میگرده و نگاه گرمش رو مهمونه مریم میکنه.
اما مریم بی توجه به حرکت آریانا سرش رو پایین میندازه و با صدایی زمزمه مانند:
- ببخشید. متاسفم.
آریانا لبخندش عمیق تر میشه و همزمان که در ماشینش رو باز میکنه:
- مگه چی شده؟
مریم ترجیح میده تنها سکوت کنه.
چند دیقه بعد همه سوار و به سمت خونه کمند حرکت میکنند.
با توقف ماشین نادیا با لبخند دستی برای کمند تکون میده و با خوشی در ماشین رو باز و به طرف کمند میره.
کمند لبخند ملایمی تحویل نادیا میده و به طرف ماشین حرکت میکنه.
پیمان همه نگاه میشه و به کمند چشم میدوزه و کمند اما غافل از همه جا با لبخند در رو باز و کنار مریم جای میگیره و سلام آرومی به زن نا آشنای مقابلش میکنه و بدون انتظار برای پاسخ مریم رو به بقیه هم سلام میکنه و روی صندلی جای میگیره.
صدای زن به نظرش آشنا میرسه. اما هر چقدر تلاش میکنه تا چیزی به خاطر بیاره به نتیجه ای نمی رسه و آروم جواب سلام دختر رو میده که صداش تو احوال پرسی های بقیه اعضای ماشین گم میشه.
نادیا هم وارد میشه و این همزمان میشه با صدای مریم که در تلاش برای بیرون کشیدنه پیمان کوچولو از پشت سرش و نشوندنش روی پاش برای باز شدن جا برای راحت تر نشستنه نادیا ست.
نگاه کمند با دیدن پسر بچه برای ثانیه ای قفل میشه. پسر بچه چشم میدوزه به کمند و کمند تو نگاهش چیز عجیبی میبینه. زمان متوقف میشه. نگاه کمند مات توی صورت پسرک میچرخه که صدای مریم که پسرک رو وادار به نشستن میکنه ضربه دوم رو میزنه و آخرین ضربه رو لبخند بی غل و غش پسرک.
پیمان نفسش رو تو سینه حبس میکنه و کمند نگاهش رو روی صورت پسرک.

 

 

 

 

 

نادیا بی خبر از همه جا پیمان رو از آغوش مریم بیرون میکشه و رو به کمند:
- این پیمانه. عشقه من.
کمند باز سکوت میکنه و نادیا ادامه میده:
- اینم مریم. تازه از فرانسه اومده و چند وقت ایرانه. گفتیم همه با هم بریم یه سفر شمال خوش بگذره.
اما کمند کر شده بود. یا شاید زمزمه های توی ذهنش انقدر بلند بود که نمیتونست صدای نادیا رو بشنوه.
....
- همه کاراش رو کردم. داره میره فرانسه.
- پس اون بابای بی همه چیزش چه غلطی میکنه؟
- امیر معلوم نیست کجا غیبش زده.
....
- پیمان تو مریم رو دوستش داشتی؟
- نمیدونم. ولی هر چی بود عشق نبود. چون حالا طعم عاشق شدن رو چشیدم و مزه شو خوب میدونم.
....
- یعنی تو واقعا از مریم دلخور نیستی؟
- نه اونم بی تقصیره. تازه اون که از منم بد بخت تره. با یه بچه....
....
- کمند.... کمند کجایی بابا؟ هی هی؟
نگاه سرد و منقبض شده اش رو برای ثانیه ای به پیمان که حالا کاملا به پشت برگشته میدوزه و بعد بی هیچ کلامی چشماش رو میبنده و خودش رو بیشتر به نادیا میچسبونه و از مریم فاصله میگیره.
پیمان نفسش رو بیرون میده که نیمه راه با نگاه خیس مریم به خودش میخکوب میشه. مریم ثانیه ای به پیمان چشم میدوزه و بعد دستش رو دراز و پیمان رو از نادیا تقریبا به زور میگیره و محکم به خودش میچسبونه و بیشتر به در میچسبه.
پیمان هق هق سر میده از این اجبار ناگهانی و کمند اخماش رو در هم میکشه و مریم به زور اشکش رو لای موهای پیمان کوچولو پنهون میکنه.
مانی از سکوت ناگهانی داخل ماشین سایه بون رو پایین میده و برای ثانیه ای از آینه اون سه چهره پشت سر رو نگاه میکنه. بعد با ضرب سایه بون رو بالا میده و رو به نادیا:
- نادیا صبح کله سحره. همه خسته و خوابن هنوز. کم حرف بزن. یه چرت بخواب تا برا صبحانه یه جا نگه داریم.
نادیا کلام تو دهنش میماسه. خیره به مانی میمونه. انگار رو بروش همون استاد راد اخمو و جدی همیشگی نشسته. بدون هیچ نرمشی.
اینبار نگاهش رو به پیمان میدوزه و رد نهایت توجه نگاه پیمان رو میبینه که با یه گنگی عجیب گاهی تو صورت مریم و گاهی تو صورت کمند میچرخه.
با حرص نفسش رو بلند بیرون میده و توی صندلی فرو میره و چشماش رو نیمه میبنده. اما باز هم از اون سایه تیره باز زیر مژه هاش چشم میدوزه به پیمان و رد نگاهش.
با حرکت دست کوچولوی پیمان که توپی رو آروم به طرف نادیا میخواد بگیره از هر فکر و خیالی بیرون و با لبخندی شیطانی آروم توپ رو میگیره و بدین ترتیب بازی بی صدای پیمان و نادیا و سکوت خفه کننده داخل ماشین ادامه پیدا میکنه.
با صدای خفه پیمان داخل گوش مریم، مریم به زور لبخندی به پسر کوچولوش میزنه و زمزمه میکنه:
- خودتو نگه دار. یه کم دیگه میرسیم.
پیمان بغض کرده دوباره چیزی زمزمه میکنه که اینبار کمند با اخمی در هم کشیده و نگاهی ثابت، ثانیه ای به پیمان کوچولو خیره میشه و بعد بلند و بی هیچ حس نرمش و ملایمتی رو به آریانا:
- آقا آریانا یه جا نگه دارین. این بچه دستشویی داره.
حتی نادیا هم تونست تلخی کلام کمند رو حس کنه و متعجب به کمند خیره شد و تو دلش کلنجار میرفت که چرا کمند باید یه چنین حسی به این بچه داشته باشه. به بچه ای که با دیدن اون چشما و قیافه جذابی که قطعا فقط از زیبایی مادر به ارث نگرفته بود، با اون لپ های تپل و خنده های شیرین، دل هر کسی رو میتونست راحت ببره.
نادیا با توقف ماشین و برای اینکه اون جو سرد داخل ماشین رو کم کنه، با خنده رو به پیمان:
- اوف. خوب شد تو دستشویی داشتی که اینا وایسن.
بعد صداش رو زمزمه مانند و خندان میکنه و تقریبا تو گوش پیمان:
- مال منم دیگه داشت میریخت.
پیمان خنده بلند و سرخوشی سر میده و رو به نادیا با لحنی کودکانه و دست و پا شکسته:
- پس زود بری. جیش ماما دوا.
مریم و نادیا همزمان درها رو باز و از در بیرون میرن.
صدای آریانا نیمه راه متوقفشون میکنه:
- حالا که وایسادیم همین جا صبحانه میخوریم. تو اون کافه وسطی میریم. شما هم زود بیاین.
آریانا و مانی از در بیرون میرن و پیمان چشم میدوزه به کمند که انگار قصد تکون خوردن نداره. کمی این پا اون پا میکنه و در نهایت زمزمه میکنه:
- کمند؟ کمند جان؟
- میل ندارم. شما بفرمایید من نشستم.
- کمند ببین...
حرفش رو قطع میکنه و:
- گفتم میل ندارم. برو پایین میخوام تنها باشم.
- کمند به خدا من بی تقصیرم. من هر....
- نمیخوام صداتو بشنوم. برو پایین پیمان. نذار حرمت کسی شکسته شه. برو پایین.
پیمان مستاصل به کمند خیره میشه و مانی از فاصله ای نه چندان دور برق نگاه پر خشم و پر تنفر کمند رو تشخیص میده. همون نگاهی که تو اون یکی دو ساعت کم رو صورت مریم و پیمان کوچولو نچرخیده بود. نمیتونه حدسی بزنه ولی میبینه باید جو رو لا اقل فعلا کمی آروم نگه داره. دلش نمیخواست این سفر یه خاطره تلخ بشه. مخصوصا برای آریانا که با یه دنیا عشق اومده بود و دلش نمیخواست اون برق اشکی که خودش تو نگاه مریم دیده بود رو آریانا هم ببینه.
آروم جلو میره و با دستایی که داخل جیبش کرده رو بروی صندلی عقب می ایسته و رو به کمند:
- کمند خانوم افتخار نمیدین؟ الان چای رو میارن. از دهن بیفته خوراکی نیست ها.
- ممنون جناب راد. شما بفرمایید من میل ندارم.
- مگه میشه خانوم؟ همه با هم پا شدیم. چطور من دارم از گشنگی هلاک میشم اونوقت شما میل ندارین؟
پیمان بدو ببین این زن آینده ات کجا مونده. یهو غافل بشی ازش باید خیس مشغول آب بازیش رو جمع کنی ها. پا هم که پیدا کرده.... برو شما. من و کمند خانوم هم الان میایم.
پیمان کمی تعلل میکنه و بعد با نگاه پر اطمینان مانی عقب گرد میکنه و از ماشین دور میشه.
- کمند خانوم پا شدین؟
- گفتم که میل ندارم.
- ببینید من نمیدونم اینجا چه خبره که شما رو دنده چپ افتادین و سر دعوا دارین، مریم خانوم اشکش رو لا موهای پسرش قایم میکنه و پیمان اینجور شرمنده و سر به زیر شده. به من هم ربط نداره اصلا که بخوام فضولی کنم ولی دلم نمیخواد این سفر زهر بشه برا همه مون. پس بهتره هر کدورتی دارید بذارید تو خلوت خودتون سه تا حلش کنید. الان جای تصویه حساب نیست. حالام پاشین بریم سر صبحانه.
کمند برای ثانیه ای انگار لحظه ها رو گم کرده باشه با اخم چشم میدوزه به مانی و تقریبا داد میزنه:
- میشه دست از سرم برداری و بری پی کارت؟
مانی هم اخم هاش رو در هم میکشه و با عصبانیت و لحنی سرد و نگاهی سرد تر:
- بچه دو ساله نیستی که برا من صدات رو سرت بندازی خانوم. گفتم نمیخوام گند بزنین به این سفر پس تا لحنم عوض نشده خودت پاشو بیا.
- من گند نزنم به این سفر؟
من؟ برو بپرس ببین کی گند زده به 7 سال زندگی من و حالام با توله اش پاشده اومده آینه دق من بشه به اون بگو گند نزنه به سفرت شازده.
- فکر میکردم عفت کلامتون ستودنی باشه با چند برخوردی که باهاتون داشتم پس نذارید نگاهم عوض بشه. فراموش میکنم حرفاتون رو.
بعد دستش رو به طرف کمند دراز میکنه و تقریبا با زور اون رو از ماشین پیاده و به طرف رستوران میبره.
- ولم کن. نمیخوام بشینم لقمه گذاشتن تو دهنه اون آینه دق حروم زاده رو تماشا کنم و لبخند بزنم.
رنگ نگاه مانی ناگهان وحشی میشه. ایست میکنه و تو صورت کمند خیره میشه و زمزمه میکنه:
- حقت بود یه سیلی جانانه نوش جون کنی ولی غریبه تر از اونم که مهمونت کنم پس دهنت رو ببند و لال شو. حلال زاده یا حروم زاده بودن اون بچه نه به من ربط داره نه به جنابالی و نه حتی به اون طفل معصوم. به خطای دو تا گوساله ای ربط داره که بازم من و توی بیرون گود نشسته نمیدونیم قبل گه کاریشون قبلت قبلنایی گفتن یا نه. هر چند خدا از دل آدما بیشتر خبر داره و ننشسته به این دو کلمه گوش تیز کنه که گفتن یا نگفتن که اون طفل معصوم حلال بشه یا حروم. مهم اینجاست.
دستش رو محکم تو سینه اش میکوبه و دوباره رو به کمند:
- اون موقع که این گه رو میخوردن اگه تو اینجا حسی به هم داشتن و فقط یه هوس نبوده کافیه برا حلال بودن اون بچه. حتی حلال تر از شیر مادر.
تا ته صبحانه ات هم چشم نداشتی اون طفل معصوم رو ببینی روت رو بکن طرف یکی دیگه. خودت تنت میخواره اون بچه رو دید بزنی ننداز گردن کسی. انقدر جنم داشته باش که لا اقل تو دلت اعتراف کنی که دلت میره که دست اون بچه رو تو دستت بگیری. نگات رو تو چشماش بدوزی. دیگه ام تمومش کن.

 

 

 

 

 

نگاه خسته و درمونده اش رو به مانی میدوزه و قطره اشک مزاحم رو از چشمش پس میزنه و:
- میدونی اشکال کار چیه؟ اینه که ما ها دست به بالا منبر رفتنمون خیلی خوبه. شعار دادن تو خونمونه. مثل آب خوردن.بی فکر. فکر نکن منظورم جسارت به تنها شما ست. نه. به خودمم هست. به هزاران آدم دیگه ام که همه شون مثل من و تو هستن هم هست.
یه روزی دقیقا هفت سال پیش یکی ازم پرسید یعنی تو واقعا از دست مریم دلخور نیستی؟ آخه این مریم مقدسی که الان داری میبینی یه روزی نامزد منی که داشتم یه ماه دیگه باهاش ازدواج میکردم رو ازم گرفت. اون موقع ها چیز دیگه ای بود. صداش انقدر نرم بود که منه ندیده رو هم جذب میکرد تا چه برسه به امثال امیر یا حتی.... بگذریم.
اون موقع به اون آدم با قاطعیت تمام میدوونی چه جوابی دادم؟ همین شعارای تو رو دادم. که تقصیر مریم نبوده. امیر مقصر بوده. بیچاره مریم چه گناهی کرده. تازه اون که وضعش از منم بدتره با یه بچه تو دامنش.
اما آقا مانی منم داشتم شعار میدادم. خودم اون روز نفهمیدم دارم یه مشت شعار خند ه دار میدم که اگه فهمیده بودم شاید کار هیچوقت به این جا ها نرسیده بود.
اما امروز وقتی واقعیت با پررنگی و سماجت تو چشمم اومد تازه فهمیدم یه عمر داشتم شعار میدادم. که حرف تو همین سینه ای که تو روش میکوبی و دم از عشق میزنی چه خنجری داره بهم میزنه.
از من که گذشت. ولی من بعد هیچوقت شعار نده. اگه روزی نامردی زنت رو از چنگت در آورد و با پستی ترد شدی اونوقت حق داری بیای تو این گود بشینی و اگه شعاری از دهنت در اومد بدی.
- ولی قبول کن در شان تویی که اون موقعی که میتونستی بی چاک و دهن بری تو شکم عالم و آدم ولی نرفتی، نیست که الان بخوای تمام اون حرمت و خانومی خودت رو با چهار تا کلمه زیر سوال ببری. فکر میکنی اگه فریاد بزنی که این زن چی کاره بوده یا این بچه حلاله یا حرومه چیزی عوض میشه؟ فکر میکنی حتی یه نفر بر میگرده نگات کنه؟ فکر میکنی چی میگن؟ نود درصد مردهاش میگن حتما یه کاری کرده که ولش کرده بوده نامزدش. اون ده درصده مونده هم میگن عرضه نداشته شوهرش رو نگه داره.
زنا چی میگن؟ هیچی برات اشک تمساح میریزن و بعد بدو میرن میچسبن به شوهراشون که مبادا از راه به در شون کنی. یا بد تر از اون با ترحم نگات میکنن و زیر لب میگن بیچاره شانس نداشته. با این بر و رو اینم عاقبتش.
حالا اگه تو دنبال این چیزایی برگرد تو ماشین و به کارت ادامه بده. میتونم راهنماییتم کنم که تیر نگاهت رو کی باشه. خواستی انتقام بگیری زیر پای آریانا بشین. برو تو گوشش تموم این خیانت ها رو بگو تا اونم کم کم عشقش به این زن نیست و نابود بشه. تا یه پدر رو از بچه ای که شاید الان مال تو بود بگیری. از بچه ای که بالا بری پایین بیای یه روزی همه زندگیت بوده. اونوقت بشین و دلت مثلا آروم شه و لبخند بزن.
اما اگه تو کمندی با همون غرور و استحکام حالا اینبار به خودت و تو دلت شعارات رو بده. خودتو مجاب کن و باهاش کنار بیا. ولی یه چیز رو بدون اونم اینکه من از بیرون گود نشستم تماشا کنم و حالا دهن وا کنم و به تو این حرفها رو بزنم. کسی از دل آدما خبر نداره. تو نمیدونی این تو چی میگذره. شاید منم تمام این لحظه ها رو تجربه کرده باشم. میدونم سخته. میدونم کشنده ست ولی میشه ساده رد بشی. میشه چشمات رو ببندی و نبینی که چی شد. میشه همه رو غریبه ببینی. غریبه هایی که تازه بهشون رسیدی و فرصت داری بشناسیشون. شاید آدمای زشت دیروزی امروز قشنگ باشن. نذار اون آدم قشنگ دیروزی دیو زشت امروزی بشه. تو حیفی برا دیو قصه بودن.
حالا ببینم گشنه نیستی؟
بعد مانی کمی به عقب میچرخه تا صورت کمند رو که با فاصله چند قدم از خودش در حال قدم زدنه ببینه که با صدای قدم های تند و پر شتابی که ناگهانی از پشت کمند میدوه لحظه ای گیج تنها نگاه میکنه. نگاه نگرانش رو به پشت سر و مسیر فرار نادیا میدوزه و با قدمهایی سریع کمند رو رد میکنه و دنبال نادیا میدوه.
نادیا رو کنار ماشین میبینه با نگاهی یخ زده و پر درد. دستش رو به طرف نادیا دراز میکنه که نادیا تو بقلش میخزه و اشک آروم آروم از روی گونه اش جاری میشه و همزمان:
- مانی همش تقصیر من بود. منه احمق. پیمان خودش رو کشت که نیایم این سفر ولی من لج کردم. حتی حاضر نشدم ازش دلیل مخالفتش رو بپرسم. من گند زدم به همه چیز. گند زدم به این مسافرت کوفتی.
- شیش. آروم باش فسقلی. اتفاقیه که افتاده. دیگه الان وقت این کارا نیست. باید همه حرفایی که گوش وایسادی فراموش کنی فضول خانوم و همون نادیای همیشگی باشی. باشه؟
- نه. نه مانی. نمی تونم. نه. کی میتونه باور کنه مریم همچین آدمی بوده؟ نه.
مانی ناگهان جدی میشه و سر نادیا رو بالا میگیره و تو چشماش چشم میدوزه و :
- تو حق نداری در مورد کسی قضاوت کنی. تو هیچی نمیدونی. منم هیچی نمیدونم. پس ما حق نداریم فکر های بد کنیم. فهمیدی نادیا؟ دیگه نمیخوام این حرفها رو ازت بشنوم. تا وقتی واقعیت ماجرا رو نفهمیدی حق نداری حرفی بزنی. باشه؟
- میرم به آریانا میگم بر گردیم.
- تو این کار رو نمیکنی.
- چرا؟ که داداشم با چنین آدمی ازدواج کنه؟
- چه جور آدمی؟ مگه تو بدی ای دیدی توش؟ جز نجابت و خانومی چیزی دیدی که این حرف رو میزنی؟
- ولی حالا که میدونم چه جور آدمیه. اون. اون نامزد یکی دیگه رو از چنگش در آورده. اون.
- وایسا وایسا. همین جا وایسا ببینم. مگه تو عین همین کار رو نکردی؟
- من؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟؟ حالت خوبه؟
- آره. اون موقع که پیمان نامی رو با کمند نامی میدیدی. اون موقع که کمندی رو میدیدی که دست پیمان دور بازوش حلقه بود، اون موقع که پیمانی میدیدی که برا کمند هر کاری میکرد.... من که باورم این بود که کمند نامزدشه. تو رو نمیدونم. صادقانه بگو. تو اینطور فکر نمیکردی؟ ها؟
- خوب.... خوب اون فرق میکرد . دیدی که نبود.
- تو از کجا میدونی که اون موقع مریم هم مثل تو فکر نمیکرده؟ ها؟ تو خودتو به در و دیوار زدی تا پیمان رو به دست بیاری. مطمئنم حتی برا کمند هم تو دلت کم نقشه نکشیده بودی. حالا چی شد که به مریم نامی رسیدی همه چیز قانونش عوض شد؟
- اما اون... اون.... کمند همین الان داشت میگفت اون بچه... اون ح...
- هیچی نگو نادیا. دهنت رو کثیف نکن. من و تو هیچی نمیدونیم پس حق نداریم قضاوتی کنیم. حتی کمند هم چیزی نمیدونه. این تنها چیزیه که فقط دو نفر در موردش میدونن، یکی مریم و یکی امیر نامی که من و تو نه پای حرفشون نشستیم نه چیز زیادی ازشون میدونیم. پس نذار فکرت مسموم شه. دلم نمیخواد تو ذهنت قضاوت بیجا کنی. تو نادیایی. خون ما راد ها تو رگ هات جریان داره و ما ها تو خونمون بی حرمتی نیست.
بعد لبخند خسته ای به روی نادیا میزنه و زمزمه میکنه:
- این آخونده میخواد از بالا منبر بیاد پایین بره صبحانه بخوره. بابا دهنش کف کرد. اجازه میفرمایید؟
نادیا لبخند غمگینی میزنه و با مانی هم قدم میشه و آروم ادامه میده:
- دلم نمیخواد آریانا عاشق مریم بشه.
- مریم دختر خوبیه. پیمان یه بابا میخواد. آریانا خودش باید تصمیم بگیره پس چیزی رو بهش دیکته نکن.
- اگه مریم بهش کلک بزنه. اگه واقعیت رو نگه؟
- این مریمی که من دارم میبینم اهل این نارو زدن ها نیست. خیالت راحت.

صبحانه تو جو تقریبا سنگینی خورده میشه و دوباره راه می افتن. تقریبا حدود ظهر به رامسر می رسند و بالاخره توی ویلا جاگیر میشن.
....
آریانا از همه جا بی خبر ساعتی بعد با چلوکبابی در دست وارد ویلا میشه و همزمان با لحنی سر خوش جمع رو به ناهار دعوت میکنه. جمعی که تنها استقبال کننده اش پیمان کوچولو و مانی بود.
پیمان رو در آغوش میگیره و با لبخند:
- ببینم مامان مریم کجاست؟
- گریه میکنه.
آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و بعد از کمی فکر:
- حتما تو راه خسته شده و سرش درد میکنه که داره گریه میکنه. آخه سر درد خیلی بده.
- میدونم ولی مامان بیشتر وقتا سر درد داره اما گریه ام نمیکنه. یه قرص میخوره و زودی خوب میشه.
- شاید قرص هاش رو با خودش نیاورده.
- نه آورده.
آریانا مستاصل به پیمان چشم میدوزه و بعد با خنده:
- خوب ببینم نادیا کجاست؟ چرا با هم نیستین؟ مگه شماها دوست نبودین؟ ها؟
- من دوستم ولی نادیا دیگه باهام دوست نیست.
- چطور؟
- آخه رفتم اتاق کمند جون دیدم داره باهاش حرف میزنه و کمند جونم گریه میکرد. بهم گفت از اتاق برم بیرون.
آریانا اینبار متعجب تر نگاهش رو از کودک به طرف مانی میگیره. مانی آروم سرش رو زیر میندازه و از روی مبل بلند میشه که:
- صبر کن. کجا؟ اینجا چه خبره؟ چرا همه یا تو هم هستن یا با هم جنگ دارن یا دارن گریه میکنن؟ تو میدونی نه؟
- حتما خسته اند.
- مگه با بچه طرفی که اراجیف به خوردم میدی؟ میگم اینجا چه خبره.
- فکر میکنم بهتره تا عصر بذاری هر کی تو حال خودش باشه بعد میتونی جواب سوالات رو از پیمان یا بهتر از اون از خود مریم بپرسی. فکر میکنم حرفای زیادی داشته باشین با هم و فرصت کمی.
با حرص پیمان رو تو آغوشش جا به جا میکنه و به سمت پله ها و طبقه بالا که اتاق دختر هاست میره که نیمه راه کلام مانی متوقفش میکنه
- آریانا الان وقت مناسبی نیست. هیشکی الان حوصله ات رو نداره. بی خیال شو.
به عقب میچرخه و نگاه جستجو گرش رو بار دیگه به مانی میدوزه و با پوزخندی عصبی:
- خوب پس تو بگو چه خبره. گویا تنها غریبه جمع منم. بگین منم آشنا بشم.
صدای پیمان از پشت سر و در حال ورود به ویلا بر جا میخکوبش میکنه:
- کمند و مریم نباید همدیگه رو میدیدن. تقریبا میشه گفت من گند زدم به این سفر. باید همون موقع جلوی نادیا رو میگرفتم. ببخشید.
آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و:
- اینا اصلا از کجا هم رو میشناسن؟ مگه مریم تو فرانسه زندگی نمیکنه؟ اصلا اینا چه ربطی به هم دارن؟
پیمان رو به پیمان کوچولو لبخندی میزنه و آروم از آغوش آریانا بیرونش میاره و روی زمین میگذاره و:
- پیمان جان نمیخوای بری دستات رو بشوری برا ناهار؟
پیمان بی هیچ حرفی سرش رو پایین میندازه و به سمت پله های طبقه بالا میره و ثانیه ای بعد از تیر رس نگاه جمع خارج میشه.
- خوب میگفتی؟؟؟؟
- آریانا، مریم فقط هفت ساله که از ایران رفته. خونواده اش هم ایران زندگی میکنن. مریم و کمند هر دو عاشق یه مرد بودن که امیر دوست من بود. خوب اتفاقات زیادی افتاد و خوب فکر میکنم باید خود مریم بهت بیشتر از اینش رو توضیح بده. البته اگه بخواد. ولی یه پیشنهاد دوستانه. اونم اینکه مریم رو فراموش کن و بذار این دو روز هم تموم شه و هر کی بره سراغ زندگی خودش.
- هه. مطمئنی؟ فکر نمیکنی یه کم دیره برا این حرفا؟ دیشب جنابالی نبودی که سیلی عاشقیت رو از مامانت بخوری. قطعا بازم جنابالی نبودی که فحش بشنوی و مطمئنا بازم جنابالی نبودی که تا صبح تو اتاق قدم رو بزنی. اگه میتونستم خیلی وقت پیش بی خیال میشدم.
- آریانا عاقل باش. شما به درد هم نمیخورین.
- چیه؟ تو این وسط چی گیرت میاد از این دو به هم زنی؟
- احمق نشو. اگه راه داشت که بخیل نبودم.
- کی میدونه. شایدم باشی.
- بس کنین. جفتتون. خجالت داره. مثل بچه ها افتادین به جون هم. یه قاشق بشقاب بذارین تا میرم اینا رو صدا کنم.
....
از پله ها بالا میره و پشت اتاق اول ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه.
با صدای بله آروم مریم در رو باز و وارد میشه
پیمان رو میبینه که تو آغوش مریم پنهون شده و آروم گریه میکنه و مریم که با تمام تلاشش اشک هاش رو پس زده و پیمان رو آروم میکنه.
سرش رو زیر میندازه و:
- آریانا ناهار گرفته. میز رو چیدیم. بفرمایید ناهار.
- ممنون من سیرم ولی میشه خواهش کنم اگر زحمتی نیست شما پیمان رو ببرید؟
- نه چون میل هم نداشتین بیاین به زور بخورین. مثلا اومدیم مسافرت دور هم باشیم.
مریم سرش رو پایین میگیره و آروم زمزمه میکنه:
- من نباشم بهتره.
- کاملا در اشتباهید. پایین منتظرتونیم. زود تر بیاین. با اجازه.
اینبار در اتاق بعدی رو میزنه که با صدای نادیا و گردش در روی پاشنه نادیا و کمند رو میبینه. لبخند آرومی میزنه و:
- آریانا ناهار گرفته. بیاین پایین.
- ما میل نداریم. شما بخورین.
- قراره سه روز با هم باشیم پس همه تون تمومش کنید و بیاین سر میز. نمیخوام دوباره این پله ها رو بیام بالا پس تا پنج دیقه دیگه خودتون پایین باشین.
....
شاید تنها صدای به هم خوردن های قاشق و بشقاب و گاه گداری طلب نوشیدنی کردن های پیمان بود که سکوت رو میشکست. پیمانی که جوری تربیت شده بود که شرایط نرمال رو از غیر اون به سادگی تمیز بده و با تمام کودکی و لذت شیطنت سر میز غذا، سکوت کنه و لب از لب باز نکنه که مبادا نگاه پر اخم مادر و یا فریاد بی حوصله کسی بهش هدیه بشه.
تقریبا غذا تموم شده بود که آریانا سکوت رو میشکنه و رو به پیمان:
- ماست بدم پیمان جان؟
- با خیار آریانا؟
کلام تلخ و سرد و پر خشم مریم سکوت رو تلخ تر میکنه وقتی با غیض پیمان رو مخاطب قرار میده و:
- عموش رو خوردی؟ این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟
بعد در حال بقل گرفتن پیمان:
- ممنون مهندس راد. ماست میل نداره. وقت خوابشه. ببخشید. ممنون ناهار خوشمزه ای بود. دستتون درد نکنه.
بعد به طرف پله ها میره و ثانیه ای بعد تو پیچ پله گم میشه.
آریانا با حرص دستمال دستش رو روی میز میندازه و:
- بچه ماست خیار میخواست ها. عجب آدمیه.
کمند پوزخند روی لبهاش عمیق تر میشه و نادیا با حرص رو به آریانا:
- به تو چه. مامانش بهتر میدونه. حتما لازم نبوده بخوره. کاسه داغتر از آش شدی؟
- شما ها چتونه. بگین ما هم بدونیم. قراره سه روز اینجوری باشه همین الان جمع کنیم برگردیم بهتره.
- فکر بدی هم نیست. من که موافقم. کمند و پیمان هم همینطور. مریم هم که مطئنن ترجیح میده بر گرده.
آریانا با عصبانیت بلند میشه و از در ساختمون بیرون میره.

 

 

 

 

 

 

ساعتها از اون زمان گذشته بود و حالا ماه با سخاوت تو پهنه آسمون زیباییش رو به رخ میکشید و عطر محبوبه شب مشام رو نوازش میداد.
کمند بالاخره خوابیده بود و نادیا گوشه تخت کز کرده بود و دوباره به حرفهای پریسا و عاقبت خودش فکر میکرد.
اونطرف تر مریم هنوز اشک میریخت و آروم پسرش رو تکون میداد که روی پاش خوابیده بود و اشکهای ماسیده روی گونه هاش رد کمرنگی به جا گذاشته بود.
پیمان بالاخره روزه سکوتش رو میشکنه و آروم به سمت پله های منتهی به طبقه بالا و محل استراحت دخترها میده.
چند لحظه گیج بالای پله ها می ایسته و چشم میدوزه به اتاق ها تا شاید بتونه تشخیص بده نادیا رو کجا میتونه پیدا کنه. تنها کسی که میتونست بهش کمی آرامش بده و فکرش رو از اینهمه پری، حتی برای چند دقیقه خالی کنه.
دستش رو روی اولین دستگیره میگذاره که مانی بلند خطاب بهش:
- اون نیست.
دستش رو آروم بر میداره و جلو میره و روی در دوم ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه.
با صدای زمزمه مانند بله نادیا در رو باز و روبروش نادیا رو میبینه در هم مچاله شده روی تخت و به فاصله کمی کمند رو میبینه که چشماش رو با خستگی باز میکنه و با دیدن پیمان دوباره میبنده و بی هیچ حرفی روش رو به اون طرف میکنه.
جوابی برای کمند نداره. خوب بد اتفاقیه که افتاده و حالا و تو این لحظه خودش انقدر داغونه که اومده سراغ نادیا تا آرومش کنه، پس نمیتونه الان کسی رو آروم کنه. تازه آرومه چی بکنه؟ بگه هفت سال رو تو یه ثانیه فراموش کن؟ بگه ببخشش؟ یا بگه بیا بشین باهاش گپ بزن؟ قطعا همه این حرفها جز جکی خنده دار معنی دیگه ای پیدا نمیکنه.
پس ترجیح میده تنها سکوت کنه. سرش رو به سمت نادیا بر میگردونه و زمزمه میکنه:
- نادیا؟
- بله؟
- خسته ام. میای بریم یه کم قدم بزنیم؟
نادیا از نگاه پیمان بغضش سنگین میشه. از اینهمه دردی که با یه بی فکری محض به کسی که تمام زندگیشه، داده، دلش میگیره. آروم از روی تخت بلند میشه و روبروی پیمان می ایسته:
- همین جوری بیام یا روپوش روسری بپوشم؟
پیمان تازه نگاهش به طرف نادیا میره که شلوارک مشکی تا زیر زانو به پا کرده با یه تاپ بندی مشکی. تازه چشمش اونهمه ظرافت دختر رو میبینه و به چشمش تو یه لحظه اونقدر خواستنی میاد که ناخوداگاه بهش نزدیک تر میشه و در آغوش میگیرتش و سرش رو لای موهاش فرو میبره.
آرامش ناگهانی تمام وجودش رو در بر میگیره و لبخند آروم آروم تو چشما و لبهاش پیدا میشه. با نفس های سنگینش عطر تن نادیا رو مزه مزه میکنه و بعد آروم حلقه دستاش شل میشه و دوباره مقابل نادیا می ایسته و:
- محوطه اختصاصیه و در نتیجه کسی نیست و مشکلی نداره هر جور بیای. ولی لب دریا ممکنه یه کم باد باشه. سردت نمیشه؟
نادیا دست و پاش رو جمع میکنه و نگاه گر گرفته اش رو از پیمان میدزده و زیر لب و با لبخند ادامه میده:
- نه. پس تو به چه دردی میخوری؟ سردم شد گرمم میکنی. مگه نه؟
آروم زیر گوشش زمزمه میکنه:
- نه اونقدر که تو میتونی من رو گرم کنی.
بعد دستش رو زیر بازوی نادیا میگذاره و آروم از اتاق بیرون میرن و در رو پشت سرشون می بندن و کمند میمونه و دنیایی حسرت و طعم گس عشق که روزی با ذره ذره وجودش لمسش کرده بود و حالا جای خالیش بیشتر و بیشتر خودش رو به رخ میکشید.
....

هر کدوم تو حال و هوای خودشون و در حالیکه دستای هم رو گرفتن مسیر سنگ فرش رو تا لب دریا پیش میرن.
پیمان بی هیچ حرفی نگاهش رو میدوزه به جایی شاید در دور ترین نقطه دریا. جایی که آسمون و دریا با هم یکی شدن و تو دل هم آروم به تماشای دنیا نشسته اند.
نادیا آروم دستش رو از حصار دست پیمان بیرون میاره و روی زمین میشینه و پاهاش رو دراز میکنه و به شن ها اجازه یکی شدن با تن گرمش رو میده و به فرداهای دور فکر میکنه.
پیمان طبق قانون نا نوشته قلب ها روی زمین و کنار نادیا سر میخوره و ثانیه ای بعد گرمای دستاش حمایتگر شونه های ظریف و لطیف نادیا میشه و نادیا رو به خودش نزدیکتر میکنه.
دریا برای بهتر دیدن این دو عاشق نزدیک و نزدیکتر میشه. جوری که بدش نمیاد با دست و پا زدن هاش خودش رو لا اقل به پای این دو برسونه و به بازی بگیرتشون. شاید چون بزرگه و مغرور. مغرور به وسعتش و سحر تو وجودش که تاب دیدن هیچ معشوقی جز خودش رو نداره.
اما نادیا و پیمان تنگ تر به هم میچسبند و ثانیه ای بعد نادیا سرش رو آروم روی شونه های پیمان تکیه میده و پیمان شروع به حرف زدن میکنه.
- اولین باری که دیدمت، به جرات میگم که تو رو ندیدم. مریم رو انگار میدیم. تو داشتی تقلب میکردی و من دختری رو میدیدم که سالها پیش همون جا، تو موقعیت تو نشسته بود و داشت تقلب میکرد. نگاهت همون نگاه بود. همون نگاه وحشی و سبز. اعتمادت همون بود. سختی و غرورت همون بود. حتی تمسخر تو نگاهت و حرفاتم همون بود. نمیدونم دنبال چی بودم. شاید گمشده خودم. نمیدونم اصلا عاشق این گمشده بودم یا نه. گمشده ای که روزی حاضر شده بودم برای نجاتش باهاش ازدواج کنم. اما مغرور بود. شکسته بود اما هنوز غرورش نشکسته بود. اون از ترحم بیزار بود.
چاره ای نداشتم. کمکش کردم تا از ایران بره. اما چشمم از زمانیکه یهو بی خبر نیست شد، دنبالش بود. وقتی تو رو دیدم شاید مریم رو تو وجودت دیدم. هر لحظه منتظر بودم یه حرکتی مشابه مریم ازت سر بزنه. یه خطا. خطای بزرگ.
اما تو فرق داشتی. تو چیزی داشتی که من از درکش عاجز بودم. تو بچگی میکردی و گاهی آنچنان بزرگ میشدی که تمام باورهام رو زیر سوال میبردی. کم کم باهات زندگی کردم. با نگاهت. با لجاجت ها و سر سختی هات. اون شب تو داشتی تو تب میسوختی و من پام سست شده بود. دلم میخواست برام هیچ میشدی. تو یه ثانیه فراموش میشدی ولی هر لحظه پر رنگ تر شدی. اون شب عذاب کشیدم. خودم رو مقصر میدونستم. شکسته بودمت و باید خوشحال می بودم و میخندیدم ولی داغون شده بودم. دلم میخواست کنارت بشینم و دستات رو تو دستام بگیرم و آرومت کنم. تنفر رو تو چشمات داشتم میدیم و نگاه تب زده ات دلم رو لرزوند. اون موقع نفهمیدم که اون نگاه چی بود و چی کرد باهام ولی مطمئنم همون نگاه تب زده عاشقم کرد.
ازت فرار میکردم چون میترسیدم خطا کنم. همون خطای امیر رو. میدونستم عشق خودش بزرگترین مستی هست و آدم مست هر کاری ممکنه بکنه. نمیخواستم تو این مستی پشیمونی به بار بیارم.
من بارها کمند رو تو آغوشم آروم کرده بودم. بارها دستم حلقه بازوهاش شده بود بارها پام تکیه گاه سرش شده بود و دستام نوازشگر موهاش ولی هیچوقت تنم نلرزیده بود. حسی گرمم نکرده بود. نگاهش گر گرفته ام نکرده بود. اما تماس با سر انگشت تو داغم میکرد. نگاهت آتیشم میزد. بازوهای برهنه ات اون روز دیوونه ام کرده بود. فهمیده بودم که مست شدم. همون مست عشق و باید ازت فرار میکردم. انقدر فرار کردم تا شاید آروم بشم. ولی دیوونه تر شدم. فهمیدم از این عشق نمیشه گذشت. با تموم تفاوت هات و بچگی هات منو عاشق کردی. انقدر عاشق که زبونم در مقابلت لال میشد و نمی تونستم مخالف میلت حرفی بزنم. شاید اگر انقدر عاشق نبودم حالا این اتفاق نیفتاده بود و ما اینجا نبودیم. کمند و مریمی کنار هم نبودن.
میچرخه سمت نادیا و چشم میدوزه به اون جنگل وحشی و نگاه گرم و ادامه میده:
- نادیا خیلی وقته که فقط تو و وجود تو آرومم میکنه پس امشبم آرومم کن. خسته ام. گیجم. چیکار کنم نادیا. سرم پره. داره میترکه. کجا اشتباه کردم؟ چرا همه انگشت اتهامشون رو به منه؟ از صبح فقط نگاه خصمانه و داد و فحش شنیدم. گرمم کن نادیا. یه کم بهم محبت بده. نگاه گرمت رو میخوام تا آروم بشم.
نادیا دستش رو جلو میبره و قطره اشک سمج روی گونه پیمان رو پس میزنه و دستش رو حلقه گردن پیمان میکنه و ثانیه ای به خودش فشارش میده و آروم روی موهاش رو نوازش میکنه و بعد ازش جدا میشه و چشم میدوزه تو اون دو چشم جادویی سیاه که حالا حلقه قرمزی از شاید گرمای وجود خودش و یا شاید اشک توی چشمای پیمان، سیاهیش رو کمرنگ کرده.
- پیمان تو مقصر نیستی. باور کن این رو. تو جز خوبی تو وجودت نبوده و نیست. تو فقط تقصیرت این بود که تو اون لحظه با عقلت تصمیم نگرفتی. درست عاشقی. سخته برات به من نه بگی. همون طور که برای من سخته به تو نه بگم یا از تو نه بشنوم. ولی گاهی بعضی چیزا هست که باید جلوشون وایسی تا بعد پشیمونی به بار نیاره. باید جلوم وای میستادی پیمان. باید حرف میزدی. اگه تو ماشین بهم دلیل مخالفتت رو میگفتی این اتفاق نمی افتاد. درسته لج کردم و رو حرفم وایسادم ولی میدونی چرا؟ یه دلیلش این بود که تو بی هیچ توضیحی فقط گفتی نه. انتظار نداشته باش من در مقابل هر نه ای که از دهنت در میاد چشم بسته بگم باشه. منو بشناس پیمان. اگه منو نشناسی زندگی زهرت میشه. یاد بگیر با من چطور باید حرف بزنی. برام دلیل آوردن رو یاد بگیر. من یاد نگرفتم بی دلیل زیر بار هر حرفی برم.
اما قبول دارم منم مقصر بودم. منو ببخش پیمان. شاید منم مقصر بودم که تو تنهایی مون هم حاضر نشدم دلیل مخالفتت رو بپرسم.
دستای نادیا که دور بازوهاش حلقه شده رو میگیره و چشم میدوزه تو چشماش و زمزمه میکنه:
- تو خیلی بزرگی نادیا. باورم نمیشه این نادیا همون نادیایی که از دیوار راست بالا میره و عشقش مسابقه دوییدن رو جدول خیابونه. ممنونم از آرامشی که بهم دادی. دوست دارم نادیا. بیشتر از خودم حتی.
- انقدر دوسم داری که برام بجنگی؟ تنهام نذاری؟
نگاه گنگش رو به نگاه ترسان نادیا میدوزه و زمزمه میکنه:
- تو چی میگی نادیا؟ این حرفا چیه؟ نکنه باورم نداری؟
- چرا باورت دارم ولی....
- ولی چی؟ چیزی شده؟
- مامان با تو مخالفه. به نظرش تو خیلی برای من بزرگی. دیشب ....
بعد اشک آروم روی گونه اش جاری میشه و سکوت جای هر کلامی رو میگیره.
نادیا رو آروم تو آغوشش جا میده و زیر گوشش زمزمه میکنه:
- اون روز که عاشقت شدم و اجازه دادم همه وجودم پر از تو بشه فکر همه چیز رو کردم. اون روز خودم رو برای هر جنگی آماده کردم. من پشتتم نادیا. اگه تو بخوای. تا روزی که تو من رو بخوای من هر کاری میکنم و مطمئن باش به دستت میارم. شک نکن نادیا. بهت قول میدم.
نادیا سرش رو آروم بالا میاره و لبخند کرنگی رو لبهاش میشینه و نگاهش رو به پیمان میدوزه.
پیمان تاب مقاونت بیشتر رو در مقابل اینهمه نزدیکی و گرمای نادیا و نگاه پر حرفش نمیاره. زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد. آروم نادیا رو از خودش جدا میکنه و از روی زمین بلند میشه و به سمت دریا قدم بر میداره.
- نادیا امشب خیلی گرمه. به نظر تو هم گرم نیست؟
- آره خیلی گرمه. دارم گر میگیرم.
پیمان با لبخند ثانیه ای به پشت بر میگرده و تو چشمای نادیا نگاه میکنه و بعد سرش رو زیر میندازه و دوباره به سمت دریا میره و ادامه میده:
- اگه تو داری گر میگیری، من گر گرفتم. دیگه طاقت ندارم. بعد پیراهنش رو از تنش در میاره و با همون شلوار کوتاهش میزنه به دریا تا التهاب و گر گرفتگی تنش از برخورد با آب کم بشه.
نادیا خنده عمیقی میکنه و ادامه میده:
- ای دیوونه. سرما میخوری. آب سرده. بیا بیرون.
پیمان جلو و جلو تر میره و فریاد میزنه:
- نه. تازه دارم یه کم خنک میشم. تو برو تو. منم زود میام.
نادیا نگاه شیطونی بهش میکنه و:
- و اگه نرم؟
- من عقب تر میرم.
- و اگه من جلوتر بیام؟
- تو این کار رو نمیکنی.
- از کجا انقدر مطمئنی؟
- مطمئن نیستم ولی ازت دارم خواهش میکنم بری.
- ای ترسو.
بعد با لبخند دمپایی هاش رو کنار دمپایی های پیمان در میاره و آروم آروم به سمت دریا قدم بر میداره.
صدای پیمان لحظه ای متوقفش میکنه:
- نکن نادیا. سرده. سرما میخوری. بر گرد ویلا.
- اگه مریض بشم چیکار میکنی؟ شب تا صبح بالا سرم میشینی دستمال بذاری تا تبم پایین بیاد؟
- نادیا دیوونگی نکن. برگرد.
جلو تر میره و چند ثانیه بعد تا سینه توی آب میره و کم کم فاصله اش با پیمان کم و کمتر میشه.
- دیوونه. جلوتر نیا.
- شنا بلدم.
- دریا تو شب خطرناکه. لجبازی نکن دختر.
- پس تو بیا عقب تر.
موهای خیس نادیا تنش رو میلرزونه. برجستگی های بدنش که حالا با چسبیدن تاپ به بدنش بیشتر خودش رو به نمایش گذاشته نگاهش رو تبدار تر میکنه و از ترس فاصله اش رو با نادیا بیشتر میکنه.
نگاهش روی سینه ستبر پیمان که هر لحظه بیشتر توی آب فرو میره خیره میمونه و حسرت گرم شدن توش تو وجودش بیشتر زبونه میکشه. نگاهش روی صورت پیمان و نگاه سرخش میلغزه و با نگاه حرف دلش رو میخواد به پیمان بزنه. چیز زیادی نمیخواد فقط آرامشش تو اون آغوش رو برای چند لحظه میخواد. به خودش مطمئنه. میدونه پاش نمیلغزه پس فاصله اش رو کمتر میکنه و به پیمان نزدیکتر میشه و ثانیه ای بعد هر دو کنار هم قرار میگیرن.
ترس رو تو نگاه پیمان میخونه و با لبخند چشم میدوزه بهش و زمزمه میکنه:
- پایه مسابقه هستی؟
- نه نادیا. از این جلوتر خطرناکه. پات به کف آب نمیرسه دیگه. یهو زیر پات خالی بشه هر اتفاقی ممکنه بیفته.
- اوهوم. و اولین اتفاق دستای توست که محکم دورم حلقه میشه و جلوی هر اتفاق دیگه ای رو میگیره. نترس من شناگر خوبی ام.
- نادیا کوتا بیا. اصلا بیا برگردیم.
- نچ. مسابقه. 3.... 2....1
بعد مثل باد از کنار پیمان میگذره و دور میشه.
پیمان عصبی پشتش شنا میکنه و سرعتش رو زیاد و ثانیه ای بعد دستش رو دور کمر نادیا حلقه میکنه و به سمت ساحل شنا میکنه.
نادیا از تماس با پیمان گرم میشه. همون گرمایی که پیمان هم با جزء جزء بدنش حس میکنه.
بعد از یه مسافت کوتاه و جایی که مطمئنه پای نادیا به کف آب میرسه حلقه دستاش رو شل میکنه و با اخم به نادیا چشم میدوزه و زمزمه میکنه:
- دیگه بسه لجبازی. شنا کن بریم. خیلی دیره.
نادیا تنها چشم میدوزه به پیمان و نزدیک و نزدیکتر میشه و درست مقابلش می ایسته و زمزمه میکنه:
- وقتی تو کنارمی از هیچی نمی ترسم. حتی از غرق شدن. دوست دارم پیمان.
پیمان بی اراده قدم جلو میگذاره و نادیا رو محکم تو آغوش میگیره و زمزمه میکنه:
- منم دوست دارم.
حلقه دستاش رو تنگ تر میکنه و چشم میدوزه به نادیا و لحظه به لحظه صورتش به صورت نادیا نزدیک و نزدیکتر میشه.
شاید تنها تو فاصله دو انگشت از لبهای نادیا، صوورتش می ایسته و نگاه لرزانش گیج میشه و تن نادیا زیر دستاش دون دون میشه و میلرزه. دندوناش به هم میخوره و نگاهش ترسان. موهای خیس نادیا رو آروم از توی صورتش پس میزنه و زمزمه میکنه:
- نترس نادیا.
-دست خودم نیست.
چشم ازش بر میداره و محکم تر به خودش فشارش میده و آروم بوسه ای که داشت هوس میشد رو روی سرشونه نادیا میزنه و هوسش رو به این شکل پس میزنه و آروم به طرف ساحل میره و تقریبا پاهای سست و تن لرزان نادیا رو هم دنبالش میکشه.
ثانیه ای بعد پاشون به ساحل میرسه و پیمان بلوزش رو از روی شن ها بر میداره و تو تن لرزون نادیا میکنه و در حالیکه تن ظریف دختر رو به خودش فشار میده تا لرزش کمتر بشه، به سمت ویلا حرکت میکنن.

 

 

 

 

 

دو روز از اومدن شون گذشته بود و هنوز جو همون جو سرد بود. هنوز نتونسته بود حتی چند دیقه با مریم حرف بزنه و این عصبیش کرده بود. مریم انقدر سرد و خشک بود که می ترسید اگر بخواد لب از لب باز کنه جنجال دوم هم به راه بیفته.
کمند بالاخره از این زندون خود ساخته اش بیرون اومده بود و رفته بود قدمی بزنه و مانی هم با پیمان رفته بود دریا. پیمان و نادیا هم که طبق معمول این دو روز باز سرشون تو خلوت خودشون بود.
بالاخره دل رو به دریا میزنه و از مقابل نگاه پرسان نادیا و پیمان رد میشه و به طرف اتاق های بالا میره.
چند ثانیه ای پشت در مکس میکنه و بعد آروم ضربه ای به در میزنه و با صدای بفرمایید مریم در رو باز میکنه و داخل میشه.
- سلام. بی موقع مزاحم شدم؟
- اختیار دارین. این چه حرفیه. مزاحمی هم اگر باشه منم که این دو روز سفرتون رو هم به هم زدم.
- این حرف رو نزنین. ما واقعا خوشحال شدیم که اومدین.
- اینم از احترام تونه که به روم نمی یارین.
- مریم خانوم؟
- بله؟
- من راستش نیومدم اینجا که تعارف کنیم به هم. میخوام باهاتون حرف بزنم.
مریم برای ثانیه ای نگاهش رو از روی نقطه ای پشت سر آریانا بر میداره و با کمی تعجب به آریانا خیره میشه و به همون سرعت دوباره نگاهش به نقطه قبلی بر میگرده و با همون لحن سرد رو به آریانا:
- خواهش میکنم. امر بفرمایید.
- میتونم بشینم؟
- اختیار دارید.
آریانا آروم روی لبه تخت میشینه و نگاهش رو به مریم میدوزه و:
- میشه شما هم بشینید. اینجوری برام سخته حرفام رو بزنم.
مریم اینبار با اخمی کمرنگ آروم روی تخت و با فاصله زیادی از آریانا میشینه.
- دو روزه میخوام باهاتون حرف بزنم ولی از ترس جوابتون و بدتر از اون برداشتتون از حرفام هیچی نگفتم. ولی امروز روز آخریه که با هم هستیم و باید بهتون حرفام رو بزنم. فقط خواهش میکنم همه حرفام رو بشنوید و ازشون برداشتی نکنید.
- زندگی من به هم ریخته تر از اونه که شما یا هر کس دیگه ای بخواد تو یه ساعت و دو ساعت بهش سر و سامون بده و همه چیز رو به قبل بر گردونه. پس بهتره شما هم بهش فکر نکنید. امروز که تموم شه همه چیز برای شماها تموم میشه پس فراموشش کنید.
- نه نه. اشتباه نکنید. من نمیخوام تو زندگیتون دخالتی کنم. من میخوام در مورد خودم و شما حرف بزنم.
مریم ناگهان و بی هوا زوم میشه تو نگاه آریانا. انگار هنوز باورش نمیشه که این حرفها از دهن آریانا در اومده باشه. ثانیه ای به خودش فحش میده که با اونهمه ادعای خبره بودن نفهمیده بوده که یه دیوونه ای درست تو دو قدمیش تو چه خواب و خیال هایی بوده.
دلش نمیخواست حتی یک کلمه از حرفای آریانا رو بشنوه. زنگ خطر تو گوشش انقدر بلند صدا کرده بود که هزار جور اخطار رو تو یه ثانیه بهش بده و به قولی علاج واقعه قبل از وقوع بکنه.
سرش رو بالا میگیره و با نگاهی که حالا سردیش از زمستون هم بدتره رو به آریانا:
- مهندس راد من و شما هیچ ربطی به هم نداریم که شما بخواین حرفی در مورد من و خودتون بزنید. نمیخوام چیز بیشتری بشنوم. ممنون میشم تنهام بذارین.
- نمیتونم. باید حرفام رو بزنم. دو ساله این حرفا تو دلم مونده. از همون موقعی که فاصله مون یه فرسخ بود و من نمیدونستم این خانوم سلیمانی ای که دارم باهاش حرف میزنم کی هست. کجاییه. چند سالشه. بچه ای داره یا نداره. ازدواج کرده یا نکرده.
- حالا هم چیزی نمیدونید. پس از همون راهی که اومدین برگردین که به قولی این ره که تو میروی به ترکستان است.
- برام اهمیتی نداره به کجاست. میخوام باهات برم. هر راهی که باشه. برام مهم نیست که یه بچه داری. برام مهم نیست که یه روزی یکی دیگه رو دوست داشتی. برام این مهمه که حالا ازش جدا شدی و تنهایی و میتونی مال....
مریم با غیض از روی تخت بلند میشه و روبروی آریانا می ایسته و با فریادی خفه شده به چشماش خیره میشه و:
- من از کسی جدا نشدم. حتی با کسی ازدواج هم نکردم. قطعا انقدر احمق نیستی که معنی حرفام رو نفهمی. پس میدونی الان اینی که روبروت وایساده کیه.
آریانا هم از روی تخت بلند میشه و با نگاه سنگینش به مریم چشم میدوزه و:
- صیغه هم همون ازدواجه. فقط ما براش اسم گذاشتیم.
- پسر جون من حتی صیغه کسی هم نبودم.
نگاه آریانا لحظه ای رنگ میبازه. اما مریم بی توجه به این رنگ باختن ادامه میده:
- من یه دزدم. دزد زندگی کمند. نامزدش رو ازش دزدیم. میدونی چرا؟ چون پولدار بود و من بدبخت. چون نامزدش پسر یه کارخونه دار بود و من دختر یه کارگر. چون طمعکار بودم. چون میخواستم یه شبه رهه صد ساله رو برم. چون فکر میکردم یه بچه لازم دارم تا پابند خودم بکنمش. تا یه عمر بشم دختر خوشبخته قصه. اما حالا داری میبینیم. اون بچه ای که جلوت میبینی تو مملکته تو بهش میگن حرومزاده. تو مملکت غربی که من فرار کردم میذارن براش به اسم خودم شناسنامه بگیرم. تو مملکت تو به من میگن هرزه. هر جایی. تو اون مملکی که رفتم کسی نمیشناستم که نگام کنه و بخواد روم اسم بذاره. من خیلی وقته از این مملکت بریدم.من دیگه مال این مملکت و آدماش نیستم. اگه میبینی الان اینجام برا نون در آوردنه. برا سیر کردن شکم بچه ام. اگه نداشتمش منم الان اینجا نبودم. چون من خیلی وقته سیر شدم. از همه چیز. از این زندگی از این آدما از خودم از همه چیز.
برو چشمات رو باز کن و زندگی کن. عشق واسه تو کتابا خوبه.
آریانا روی تخت می افته و سرش رو بین دو دستش میگیره و ثانیه ای بعد با نا امیدی سرش رو بالا میگیره و دوباره چشم میدوزه به مریم:
- داری دروغ میگی. داری این مزخزفات رو تحویلم میدی که ولت کنم.
- هه. تو یا زیادی عاشقی یا زیادی فارغ ای. وگرنه قطعا چنین فکری نمیکردی. آخه پسر خوب مگه یه زن دیوانه ست که خودش رو هرزه نمایش بده تا کسی رو پس بزنه. چرا چشمات رو باز نمیکنی؟ هان؟
من دروغ میگم. باشه. برو از پیمان بپرس. دیگه اون واو به واو زندگی منو میدونه. اون که مرض نداره دروغ بگه بهت. برو بیشتر از این عذابم نده. من به دردت نمیخورم. همون طور که تو به درد من نمیخوری.
بعد از کنارش میگذره و آروم در رو باز میکنه و به سمت پله ها میره و ثانیه ای بعد از مقابل نگاه پر درد پیمان میگذره و به سمت ساحل میره.
کمند و مانی و پسر کوچولوش رو میبینه که لب دریا دارن قلعه میسازن. چند ثانیه به صحنه مقابلش چشم میدوزه و بعد آروم به طرفشون میره.
پیمان با دیدن مریم از روی زمین بلند میشه و با لبخند به طرف مریم میدوه و همزمان با فریادی پر خنده:
- ماما. ببین.
و با انگشت قلعه کوچیکش رو به مریم نشون میده.
مریم لبخند عمیقی بهش میزنه و در آغوش میگیرتش و ثانیه ای بعد رو به پیمان:
- خاله کمند و عمو مانی رو که اذیت نکردی؟
- نه. کمند باهام دوست شده. اینم بهم داده
لحظه ای چشم میدوزه به زنجیر طلای ظریفی که به یه الله وصل شده. گیج میشه و برای شاید حل علامت سوال پر رنگ تو ذهنش، نگاهش رو به کمند میدوزه که حالا جای لبخندش رو اخم ظریفی گرفته و با اصرار روش رو از مریم پس میزنه.
آروم پیمان رو زمین میگذاره و رو بهش:
- بدو با عمو مانی برو مسابقه دو بده تا منم با خاله کمند یه قلعه کوچولو هم کنار قلعه ات برا اسباب بازی هات درست کنم. باشه؟
پیمان با خنده دستاش رو به هم میکوبه و به طرف مانی میدوه و ثانیه ای بعد مانی از روی زمین بلند میشه و مریم تو دلش از اینهمه فهم مانی ممنون میشه و آروم به طرف کمند میره.

 

 

 

 

 

با نزدیک شدن مریم سریع از روی زمین بلند میشه تا ازش دور بشه که صدای مریم وادار به ایستادنش میکنه.
- میشه چند دیقه صبر کنی؟ باید باهات حرف بزنم.
- دلیلی برای شنیدن حرفات نمی بینم.
- اما من یه دلیل خیلی مهم برای گفتن حرفام دارم.
- شاید 7 سال پیش مهم بود شنیدن حرفات ولی دیگه نیست. نمیخوام بشنوم.
- خواهش میکنم کمند. میدونم ازم دلخوری. میدو....
کمند با پوزخندی عمیق و صدایی پر طعنه بین حرف مریم میپره و:
- هه دلخور؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چه فکری با خودت کردی؟ من اصلا تو رو نمی بینم که بخوام ازت دلخور باشم یا نباشم.
مریم با سستی خودش رو روی شن ها سر میده و میشینه و سرش رو تنها بالا و به سمت کمند میگیره و با بغض تو کلامش دوباره شروع میکنه.
- میدونم کمند. من خودم خودم رو نمیبینم چه برسه به اینکه انتظار داشته باشم کسی من رو ببینه. و بدتر از اون اگر اون کس تو باشی.
یه عمر ساینا بودم. یه عمر هیچکس من رو مریم ندید جز پیمان. ساینا بودم چون خودم نخواستم مریم باشم. از خودم فرار کردم تا راحت تر بتونم هر غلطی میخوام بکنم. تا چشمام رو ببندم و زندگی تو، خودم، امیر و بدتر از همه پسر کوچولوم رو نابود کنم.
ازت نه توقع بخشش دارم نه همدردی. فقط میخوام عذابم رو کم کنم. میدونم تا عمر دارم و پیمان جلومه این عذاب باهامه ولی شاید اگه با تو حرف بزنم این عذاب کمتر بشه.
کمند تو رو خدا ازم بگذر. میدونم هر زجری که الان دارم میکشم مقصرش خودمم. میدونم چوب بی صدای خداست که داره جواب تمومه ندونم کاری هام رو میده. میدونم زندگیت رو پاشیدم. میدونم مسئول تمام دردا و بی کسی های این سالهات منم. میدونم جوونی و خوشی هات رو یه شبه نابود کردم ولی به خدا خودم هم نابود شدم. میدونم مقصر خودم بودم ولی منم کم از تو درد نمیکشم.
کمند منو ببین. هیچی ندارم دیگه. تمام زندگیم فقط پیمانه. اگه نفس میکشم به عشق اون بچه ست. اگه هنوز سر پا ام به خاطر زندگی اون بچه ست که نابود تر از این نشه.
کمند خسته ام. از همون روز اول تا همین الان که جلوتم. همه وجودم پر از درده. دردای بی درمون. نه خونه دارم. نه زندگی. نه وطن. نه پدر. نه مادر. نه شوهر. نه یه سنگ صبور واسه بی کسی هام. نه آرامش. نه ....
کمند هیچی ندارم. حالم و ببین و لا اقل بهم ترحم کن. کمند ازم بگذر. به خاطر پسرم بگذر.
حالا اشک روی گونه هاش سر میخورد و هر لحظه صداش بیشتر به زجه تبدیل میشد. کمند هم حال بهتری نداشت. تو دلش هزار تا درد و زخم کهنه بعد از 7 سال سر باز کرده بودن و مقابلش زنی رو داشت میدید که با مریمی که میشناخت زمین تا آسمون فرق میکرد. این زن فقط یه زن شکست خورده بود. زنی که پاهاش دیگه یارای ایستادن نداشت.
نگاهش رو از دریا میگیره و به مریم خیره میشه و تنها زمزمه میکنه:
- چرا؟؟؟؟؟
چرایی که هزاران چرا رو تو خودش پنهون کرده.
مریم اما نگاهش رو به جایی شاید تو عمق دریا، جایی که فاصله ای بین آسمون و دریا نیست میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه:
- چون میخواستم طعم بی کسی رو بچشم. طعم تلخ بی پناهی رو. میخواستم ببینم اون هزاران زنی که یه نصف شب از درد زایمان از خواب میپرن و به خودشون میپیچن و بعد سرشون بر میگرده به سمت دیگه تخت و جای خالی شوهر رو حس میکنن چطور خودشون چادرشون رو به کمر میبندن و جون پر دردشون رو میکشن تا بیمارستان و میرن بچه اون مرد رو دنیا میارن. چطور با یه بچه چند روزه و دست زیر شکم گرفته از درد بر میگردن خونه و جای خالی مادرشون رو تحمل میکنن که نازشون رو بکشه و بگه مادر تو تکون نخور خودم بچه رو عوض میکنم. تو تکون نخور برات کاچی بیارم.
چون میخواستم طعم مثه سگ دویدن و کار کردن و درس خوندن و بچه بزرگ کردن و بعد نصف شب از خستگی بیهوش شدن اونم سر بی شام و بچشم.
حالا لحن مریم تلخ شده بود. تلخ تر از زهر. اما هنوز دلش پر بود.
- چون میخواستم طعم غریبی و بی زبونی و خیلی طعم های دیگه رو بچشم. زیر دندونم مزه مزه کنم.
میدونی چرا؟ چون صورت مسئله رو درست نخونده بودم. فقط فرمولای تو کتاب رو حفظ کرده بودم. فکر میکردم جهنم بالاخره استادِ بابت اون چهار تا فرمولی که برا هر سوال مینویسم تو برگه یه ده بهم میده و پاس میشم.
اما استادِ با نه و هفتاد و پنج انداختم.
بعد ناگهانی سرش رو از اون ته دریا بالا میگیره و چشم میدوزه به کمند و
- کمند؟؟؟؟؟؟ ببینم راهی برا پاس کردنش دارم؟ تو میدونی استادِ رو از کجا میشه پیدا کرد؟ تو شاگرد خوبش بودی آخه. حتما میدونی.... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمند پا سست میکنه و روبروی مریم خم میشه و کم کم پایین و پایین تر میره و بالاخره مقابلش میشینه و زمزمه میکنه
- استاده خیلی وقته گم شده. یه روزی اومد و با یه زنجیر و قسم به همون الله روش قلبم رو دزدید. وقتی خوب عاشقش شدم گذاشت و رفت. من از تو خیلی خوشبخت تر بودم مریم. آخه به من لا اقل ده رو داد.
میخواستم زنجیرشو همیشه نگه دارم که یادم نره همچین استادایی ممکنه بازم به تورم بخوره اما امروز لب ساحل چشماش رو برام فرستاد. چشماش طلبِ مالش رو میکرد. پسش دادم. مال حروم خوردن نداره. دادم به صاحبش. حلالش باشه. تو رو هم حلالت کردم. برو بگرد شاید یه روزی یه جای این کره خاکی استاده رو پیداش کردی. اگه دیدیش ازش بپرس چرا؟ شاید گفت چرا تو رو انداخت چرا منو لب مرز رد کرد و چرا برگه اون طفل معصوم رو اصلا نخونده روش خط قرمز کشید.

 

 

 

 

 

کمند رفته بود و حالا مریم میتونست به تمام اون سنگینی و فشاری که از صبح باهاش جنگیده بود تا از پا نندازتش اجازه بده تا هر کاری میخواد بکنه.
زن رو به اونهمه عظمت دریا نشسته بود اما غرق دریا نبود غرق آرزوهای بر باد رفته اش بود. آرزویی که حالا خودش میخواست براورده بشه اما چه دیر. حالا مردی بود که عاشقش شده بود اما با بی رحمی عشقش رو تو نطقه خفه کرده بود. درد کشیده بود ولی نقابش رو از روی صورتش بر داشته بود تا آریانا هم ساینا رو ببینه.
اما آریانا هنوز تو شوک بود. هنوز بهت زده به همون آخرین نقطه روی تخت که مریم نشسته بود خیره مونده بود و حتی قدرت فکر کردن هم نداشت.
عشق میخواست هنوز بدوه و التماس کنه و عقل پس میزد. دلش فقط یه چیز رو تکرار میکرد اونم اینکه چه اهمیتی داره. گذشته اش رو فراموش کن و مجابش کن اما عقل زیر بار نمیرفت. نمیتونست به سالها اعتقادش پشت پا بزنه. به خودش که نمیتونست دروغ بگه تو ذهنش این حک شده بود که چنین زنی زن زندگی نیست. یا لا اقل از جنس اون نبود تا بخواد همه چیز رو ندید بگیره.
سخت بود ولی باید فراموش میکرد. باید فراموش میکرد روزی مریم نامی تو زندگیش پا گذاشته. زندگی داستان افسانه ای و رویایی شاه پریون نبود. زندگی تلخ بود. سخت بود. دو طرف میدون باید از جنس هم میبودن وگرنه داوری منصفانه نمیشد. نمیخواست سالها بعد تو زندگیش هر بار نگاهی رو روی زنش دید برگرده و زنی رو ببینه که روزی پا رو تمام قانون ها گذاشته بوده و شاید این نگاه هم سرآغاز پای دوم رو گذاشتن باشه.
....
- ولم کن پیمان. میخوام برم پیش آریانا. الان دق میکنه. دیوونه میشه. حالیت میشه؟
پیمان نگاه خشک و خسته اش رو به نادیا میدوزه و زیر لب تنها زمزمه میکنه:
- بذار تنها باشه. نذار جلوی تو بشکنه. جلوی تو باید همیشه همون کوه و سنگ صبور باشه. اون الان هیچ همدردی نمیخواد. اون فقط خودش و تنهایی هاش رو میخواد. نرو. خواهش میکنم.
نادیا تلاشی برای اینکه جلوی اشکاش رو بگیره نمیکنه. سرش رو تو سینه پیمان فرو میبره و هق هقش بلند تر میشه و :
- مگه ندیدی چی بهش گفت مریم. مگه ندیدی چطور کاخ آرزوهاشو تو یه لحظه خراب کرد.
- از تو کاری بر نمی یاد. بذارش به حال خودش.
- اما....
پیمان انگشتش رو روی لبهای نادیا میگذاره و بی مقدم رو به نادیا:
- کی بیایم خواستگاری؟
نادیا ثانیه ای طول میکشه تا از فاز خودش بیرون بیاد و بره تو شوکی که پیمان با حرفش وارد کرده. ثانیه ای سرخ و سفید میشه و بعد آروم آروم سرش پایین میره و تنها زیر لب زمزمه میکنه:
- نمیدونم.
اما پیمان با خنده ای به ظاهر سرخوش و مطمئن سر نادیا رو بالا میگیره و :
- اولا ما عروس خجالتی نمیخوایم. دوما نمیدونم که نشد جواب. میگم فردا شب چطوره؟
نادیا از زمان انتخابی پیمان خنده اش میگیره و دوباره به همون نادیای همیشگی بر میگرده و با خنده:
- نه میخوای امشب بیاین.
- اوهوم. بد فکری هم نیست. اصلا میخوای اول تا ما نیستیم بفرستیم مامان باباها جنگاشون رو با هم بکنن بعد که صلح بر قرار شد من یه کت شلوار بپوشم و کروات بزنم و با یه دسته گل بیام. ها؟؟؟؟ موافقی؟؟؟؟؟
نادیا از تصورات پیمان تنها میخنده. خنده ای عمیق و دوست داشتنی. و پیمان که به نتیجه مورد نظرش رسیده و نادیا رو از فکر اتفاقات بد دور و برش تونسته در بیاره به بازیش ادامه میده و :
- نگا تو رو خدا. عروسم عروسای قدیم. یه شرم و حیایی داشتن. داماد میخواست دو کلام باهاشون حرف بزنه ده دفعه سرخ و سفید میشدن که تهش یه نیمچه لبخندی رو لبشون بیاد اونوقت.... هی روزگار. حالا عروس خانوم برات چه گلی بیارم بله رو میدی؟
- اممم. باید فکر کنم.
- خوب فکر کن. 1...2....3.... وقتت تموم شد. جواب؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم.
- ولی من میدونم.
- خوب چی؟
- زرنگی؟ باید صبر کنی.
- ااااااااااااااا...... بگو دیگه.....
نادیا و پیمان هنوز مشغول کلنجار بودن که پیمان آریانا رو بالای پله ها میبینه. یه نگاه به اون قیافه کافیه تا همه چیز رو بفهمه و تنها با نگاه کوتاهی همدردیش رو به آریانا بگه.
اما آریانا با قدم هایی محکم و لبخندی آروم از پله ها پایین میاد و درست لحظه ای که نادیا هم حضورش رو احساس میکنه و سرش رو بالا میگیره لبخند شیرینی روی صورت نادیا میزنه و بعد رو به پیمان:
- میخوام یه چند روز تنها....
هنوز جمله کامل از دهنش در نیومده در باز میشه و مریم با قدمهایی سست و نگاهی خسته و قرمز وارد میشه.
آریانا چشم میدوزه به مریم و در حالیکه سوییچ ماشین رو مقابل پیمان میگیره دوباره حرفش رو تکرار میکنه:
- میخوام چند روز تنها باشم. شما ها برین تهران. من نمی یام.
بعد ثانیه ای چشم میدوزه به مریم با نگاهی پر از حرف. پر از درد. پر از خرد شدن و شکستن.
بعد لبخند محوی به مریم میزنه و :
- برات آرزوی خوشبختی میکنم. هر جا که باشی. مواظب خودت و پسر کوچولوت باش. سفرت سلامت.
بعد از مقابل مریم رد میشه و آروم از در ویلا بیرون میره.
مریم به پشت سر برمیگرده و خیره به مردی نگاه میکنه با شونه های افتاده و لرزون. مردی که میتونست مرد رویاهاش باشه. سنگ صبور و پشت محکمش باشه.
ثانیه ای بعد سرش کم کم بر میگرده و رو به زیر خم میشه.
نادیا نیم خیز میشه که با فشار دست پیمان روی بازوش متوقف میشه و پیمان رو به مریم و نادیا:
- کم کم آماده بشین. میرم به کمند و مانی هم بگم که تا یه ساعت دیگه راه بیفتیم.
مریم قطره اشک روی صورتش رو با دست آروم پاک میکنه و بی هیچ حرفی به طرف بالا حرکت میکنه و نادیا با فشار دست پیمان از زمین کنده میشه و پشت مریم پله ها رو بالا میره.
....

جو خونه سرد بود و سنگین و تک چراغ آباژور توی هال نشون میداد که بر خلاف همیشه خونه خالی نیست.
نمیدونست باید بره سمت هال یا بی توجه راه پله ها رو بگیره و بره بالا. تو دو به شک هست که با صدای سرد پریسا بین هال و پله ها میخکوب میشه.
- به به. رسیدن به خیر. اون یکیتون کجا تشریف دارن؟
لحن سرد پریسا ناخوداگاه ترس رو مهمون پاهاش میکنه. تو کمتر از چند ثانیه سرمای بدی رو نوک انگشتای دستش حس میکنه. کوله سفریش خود به خود از دستش پایین می افته و با صدایی آروم زیر لب تنها زمزمه میکنه:
- سلام. زود اومدین خونه. اتفاقی افتاده.
پریسا با همون لحن جدی رو به نادیا میکنه و همونطور که کتابی تو دست گرفته و روی مبل نشسته، سرش رو ثانیه ای بالا میگیره و پاش رو روی پاش میندازه و با لبخندی سخت رو به نادیا:
- زودتر دوش بگیر. شب مهمون داریم. ساعت 8.5 آماده باش.
بعد بی توجه به نگاه پرسشگر نادیا موبایلش رو از کنار دستش بر میداره و شماره ای رو میگیره.
نادیا هنوز همون جا ایستاده و تنها پریسا رو نگاه میکنه و با ترس سوال های جور واجوری که تو ذهنش میان رو پس میزنه تا مبادا از دهنش بیرون بیان.
انگار تلفن وصل میشه که صدای پریسا دوباره میپیچه و ثانیه ای بعد از لحن مادر، مخاطب رو به جا میاره.
- به به. احوال آقا؟ کجا تشریف دارین انشالا؟
- ساعت سه و نیمه. تا 8.5 خونه ای. مهمون داریم. خونواده مهندس پایدار. و باید تو خونه باشی. فهمیدی؟
دهنش باز میمونه و اشک تو چشماش حلقه میزنه و تنها چشم میدوزه به پریسا و با نگاه ازش میپرسه چرا؟
اما پریسا حتی به خودش زحمت توضیح دادن رو هم نمیده. سرش رو توی کتابش میکنه و در همون حال نادیا رو مخاطب قرار میده
- مثکه نشنیدی چی گفتم. زودتر برو یه دوش بگیر و حاضر شو. در ضمن کت دامن شیری رنگت رو بپوش.
نادیا پوزخند عمیقی رو لبش میشینه و قدمی به پریسا نزدیک میشه و
- شوخیتون گرفته. نه؟
- بعد اینهمه سال مادرت رو نشناختی که اهل شوخی نیست؟ با من بحث نکن برو حاضر شو و بهتره رو حرفم حرفی نیاری.
دهن باز نکرده صدای هانیه زنی که هفته ای یه بار میومد و دستی به خونه میکشید ساکتش میکنه
- پریسا خانوم کدوم سرویس غذا خوری رو در بیارم؟
پریسا از روی مبل بلند میشه و به طرف هانیه میره و نگاهش به نادیا پایان هر بحث و حرفی رو نشون میده.
نادیا با قدمهای لرزان دستش رو به نرده های چوبی میگیره و آروم به طرف بالا و اتاقش میره.
هنوز در اتاق رو نبسته صدای پریسا شوک بعدی رو هم بهش وارد میکنه. کنار در اتاق میشینه و با نگاهی زوم شده و فکری پر تنها به حرفهای پریسا گوش میکنه
- سلام شیرین جون. احوال شما؟ خوبید انشالا. آقا پیام آقا پیمان خوبن انشالا؟
دوباره ثانیه ای سکوت و باز
- غرض از مزاحمت اینکه شب شهلا اینا شام میان اینجا.گفتم جمعه ای شما هم اگه برنامه ای ندارین خونه نشینین پاشین بیاین دور هم باشیم.
- به پیمان جان هم بگو حتما بیاد. خیلی وقته ندیدیمش. دلمون براش تنگ شده بابا.
- نه بابا این حرفا چیه. کاری نکردم که. یه دو تا استکان برنجمون رو بیشتر کردیم دیگه.
دیگه چیزی نمیشنوه. از روی زمین بلند میشه و یه راست میره تو حموم و ثانیه ای بعد زیر دوش می ایسته و به اشک اجازه میده که آروم آروم راه خودش رو باز کنه و خودش توی وان تو خودش مچاله میشه و با خودش زمزمه میکنه
- باید حدس میزدم. اگر این کار رو نمیکرد مامان نبود.

 

 

 

 

 

 

شاید یعد از یه ساعت از حموم میاد بیرون و با حوله روی تخت میشینه و چشم میدوزه به صفحه چشمک زن موبایل.
دستش به طرفش میره اما باز پس میکشه. به ثانیه نکشیده صدای موبایل سکوت تلخ اتاق رو میشکنه. تنها چشم میدوزه به صفحه و اسم پیمان. ثانیه ای بعد تلفن قطع میشه و باز چشمک میزنه.
دستش رو بالاخره جلو میبره و پیام ها رو باز میکنه
- سلام خانوم خانوما. کجایی که مامان پریسا دلش برا دامادش تنگ شده.
تنها پوزخند میزنه و پیام بعدی رو باز میکنه
- نادیا چرا جواب نمیدی؟ خوشحال نیستی؟
زیر لب زمزمه میکنه دارم از خوشحالی بال بال میزنم و پیام بعدی رو باز میکنه
- نادیا خوبی؟ چیزی شده? از من دلخوری؟ چرا نه جواب زنگ هام رو میدی نه تلفنم رو؟
حوصله خوندن پیام های بعدی رو نداره. قسمت ارسال پیام رو باز میکنه و تنها مینویسه
- امشب نیا و نپرس چرا.
به ثانیه نکشیده گوشی زنگ میخوره اما فقط نگاهش میکنه و ثانیه ای بعد پیام جدید
- منظورت چیه؟ چرا اینجوری میکنی؟ هوس بازی کردی؟ میفهمی چی میگی؟ چرا نباید بیام. مگه ما همینو نمیخواستیم؟
به ثانیه نکشیده اس ام اس بعدی میرسه
- آها حالا فهمیدم عروس خانوم داره ناز میکنه. هی روزگار. میبینی حال ما رو. شب منتظرم باش با کت شلوار کروات. فقط لباست چه رنگیه ست کنم؟
اشک روی گونه اش سرازیر میشه و تنها تلفن رو زیر بالشت میذاره و میره سمت کمد لباسش و درست مثل بچگی هاش که مامان ازش میخواست حاضر شه تا جایی که دوست نداره بره، خودش رو ته کمد و بین لباس های شب بلند مخفی میکنه و آروم در کمد رو از داخل میبنده و سرش رو توی لباساش فرو میکنه و صداهای توی گوشش کم کم بلند و بلند تر میشه.
- اه میگن همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی حکایت همینه.
- خجالت بکش نانادی. از خداتم باشه.
- اگه نباشه کی رو باید ببینم؟
- همه براش سر و دست میشکنند. میدونی چند نفر منتظر یه اشاره اش بودن؟
- ولم کن مامان. من از آدمای لنگه این متنفرم. از دماغ فیل افتادۀ ته استکانی.
- تو اگه جاش بودی که خدا رو هم بنده نبودی. لیاقت داشته باش نگهش داری.
- مامان من همش 18 سالمه ها. هنوز دهنم بو شیر میده ها. ها کنم ببینی؟
- اشکان از هر نظر بهترین گزینه ست. هم خونواده اش سطح بالان هم از نظر مادی و فرهنگی به ما میخورن هم وجهه خودش یه چیز دیگه ست. هم آقا ست. هم همه چی تموم. کم کسی نیست خصوصا با این تزی که داده. دیگه چی میخوای؟
- ولمون کن بابا. همچین میگه تز هر کی ندونه فکر میکنه راه درمان سرطان رو پیدا کرده. چهار تا فرمول چیده دنبال هم یه دارو درست کرده حالا رو چهار تا جک و جونور یه نیمچه جوابی داده دیگه فکر کرده خبریه.
- گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف.
- آره چه گوشت مرغوبیم هست. با اون عینک ته استکانی و قیافه شکل کتابش. من حوصله این مراسم شر و ور رو ندارم. بگین یکی دیگه رو برا همراهی کردنش تو مراسمه جاییزه پلنگ صورتی پیدا کنه. دلتون خوشه به قران.
با حرص سرش رو چند بار تکون میده و سعی میکنه افکار مزاحم رو از سرش بیرون کنه. اما دوباره صدایی بلند میشه.
- واقعا بهت تبریک میگم نانادی جان. میدونم خیلی زحمت کشیدی برای چنین رتبه ای. بهت افتخار میکنم.
تصویر در حال دندون قروچه کردن خودش یه بار دیگه جلو چشمش میاد و دوباره همون حرف رو تو ذهنش تکرار میکنه
میخوام صد سال سیا تو بهم افتخار نکنی. مرتیکه مزخرف حال به هم زن.
- فکر نمیکردم انقدر بیکار باشین که بیاین مهمونی و اینجور وقت تلف کردن ها.
- برا هر مهمونی ای وقت ندارم ولی برای تو همیشه وقت دارم. اگه نمی اومدم هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم.
این بار عصبی افکارش رو پس میزنه و حالت صورتش نفرت درونش رو نشون میده.
نفس کم میاره و به سختی فضایی بین لباس ها باز میکنه و سرش رو به ته کمد و خنکی دیوار نزدیک تر میکنه که همون صدای مزخرف دوباره بلند میشه
- نادیا من دوست دارم. همش دارم روز شماری میکنم کی درست تموم شه که
دندوناش روی هم به قرچ قرچ میفته. درست مثل همون روز و به ثانیه نکشیده با یاداوری پوزخند روی لبش به اشکان و جواب دندون شکنش خنده جایگزین دندون قروچه اش میشه. خنده ای که به ثانیه نکشیده با اشکش قاطی میشه. اما با سماجت دوباره همون جمله ها رو تو ذهنش تکرار میکنه
- برو بابا جون. خدا روزیت رو یه جا دیگه بده. مثکه این کشفیات پی در پی ات رو مغزت هم اثر گذاشته اشکان.
صدای هق هقش کم کم بلند و بلند تر میشه و زیر لب زمزمه میکنه
نه مامان. نه. جنازمم نمیذارم رو دوش اون احمق بذاری. نه.....

 

 

 

 

 

دوباره صدای تلفن سکوت اتاق رو میشکنه. اما اینبار این صدا فقط صدای زنگ آریانا ست.
با یه خیز از توی کمد بیرون میاد و به سمت تخت میدوه و زیر لب دعا میکنه که قطع نشه تا رسیدنش.
بالاخره تلفن رو بر میداره و صدای آریانا تو اونهمه استرس و گیجی بهش آرامشی ناگهانی میده و لبخندی هر چند کمرنگ رو روی لبهاش مینشونه.
تلفن به دست و تو سکوت دوباره به طرف کمدش میره و ثانیه ای بعد تو پناهگاه تنهایی هاش سنگر میگیره و صدای آریانا بعد از یه سکوت متقابل بالاخره با لبخندی نرم که حتی از پشت تلفن هم میتونه ببینه و حسش کنه بلند میشه
- نانادی خوبی خانوم خانوما؟ نبینم این خواهر بلبل زبونم بی زبون شده.
با بغض تنها زمزمه میکنه سلام.
- ببینم نکنه رفتی ته چاه که صدات در نمیاد. ها؟
- پس کی میای؟
- نانادی باز رفتی ته کمد؟ بابا نفست گرفت. بیا بیرون بینم.
حالا دیگه اشک میریخت و تو صداش التماس موج میزد. شاید تنها کلامی که از زبونش بیرون میومد همین بود که مدام تکرار کنه کی میای.... کی میای....
- ای بابا. بسه دیگه. مگه سوزنت گیر کرده که هی میگی کی میای؟
- خوب کی میای.
اینبار آریانا خنده اش میگیره و اون نگاه لجباز نادیا جلوی چشمش پر رنگ میشه. شاید عمر لبخند به ثانیه هم نمیکشه اما همین برای هر دو کافیه. بالاخره آریانا دهن باز میکنه و نادیا ناچار تنها شنونده میشه
- ببین نانادی الان واقعا نمیتونم بیام. میدونم الان باید اونجا باشم. میدونم هیچوقت کسی رو جز خودمون برا دلداری هم نداشتیم. میدونم و درکت میکنم. چون همیشه همونقدر که من میتونم تو رو آروم کنم تو هم میتونی من رو آروم کنی. پس باور کن منم الان تو رو کم دارم ولی واقعا داغونم. الان تو شرایطی نیستم که بتونم این بازی رو هم بیام تماشا کنم.
- بازی؟ یعنی واقعا فکر میکنی مامان اهل بازیه؟ اگه نیای منم از این اتاق بیرون نمیرم.
- چرا نانادی. تو میری. مثل همیشه. مامان هیچوقت نتونسته ما رو شکست بده. همیشه ما برنده بودیم. اینبار هم ما برنده ایم. چون ما یاد گرفتیم چطور یه تنه با رقیب در بیفتیم. تو نانادی ای. خودت رو دست کم نگیر. تو همون دختری هستی که وقتی بهت میگفت باید لباس شب بپوشی با یه جین پاره پاره و تاپ میرفتی و نمیتونست حتی یک کلمه بهت حرف بزنه. تو همون نانادی ای که اشکان جلوت چاره ای جز لال شدن نداره. تو همون نانادی ای که نگاهت میتونه هر پایی رو سست کنه. تو همونی که تاب زور شنیدن نداره و نمیشنوه.
نانادی باور کن که این فقط یه بازیه. هیچکس نمیتونه برای زندگی تو تصمیم بگیره جز خودت. اگه تو این بازی ببازی تا ته خط باختی. پس ازت جز برد انتظاری ندارم.
اگه پیمان مرد زندگیته نذار بشکننش که امشب فقط میخوان بشکننش. امشب میخوان جلو چشمت عشقت رو مال یکی دیگه بخونن. مبادا یه ثانیه به پیمان شک کنی که عشق واقعی اولین شرطش اعتماده. امشب اگر ببازی پیمان رو خودت از خودت گرفتی . نانادی باید یاد بگیری کم کم که بدون من بجنگی. من همیشه باهات نیستم تا حقت رو بگیرم. خودت باید بگیریش. ولی بدون همیشه مثل کوه پشتت وایسادم. پس حتی اگه کنارت نبودم هم بدون که پشتت ایستادم و کافیه سرت رو بر گردونی.
میتونی بهم ثابت کنی؟
چیزی تو وجود نادیا سرکشی میکنه. قدرت دوباره همه وجودش رو در بر میگیره و لبخند روی لبش میشینه. انگار تازه یادش می افته که کی هست. که چطور تو تمام این سالها در مقابل حرف زور و بی منطق وایساده و در نهایت برنده شده.
در کمد رو باز میکنه و با قدم های محکم بیرون میاد و روبروی آینه می ایسته و با صدایی پر قدرت
- خیلی کار دارم آریانا. باید حاضر شم. مرسی دوستت دارم.
- ای شیطون. بدو. فقط یهو فشار مامان رو زیر صفر نبری ها. برو فدات شم. خوش بگذره.
- حتما میگذره. بای بای.

 

 

 

 

 

ساعت 9 شب رو نشون میداد و سر و صدایی که از طبقه پایین می اومد نشون میداد که مهمونها اومدن.
نادیا با لبخندی روی صورتش برای بار آخر خودش رو توی آینه نگاه میکنه. آرایش بی نقصش با موهای فر رها شده دورش نگاه اون جنگل سبز رو وحشی تر کرده بود.
نگاهش پایین تر روی لباسش خیره میمونه و خنده پر صداش رو به زور خفه میکنه و پشت به آینه دمپایی های لا انگشتی سرمه ای سفیدش رو پاش میکنه و از در اتاف بیرون و به سمت طبقه پایین میره.
.....
پیمان به بوی عطر نادیا سر بر میگردونه و روی صورت نادیا خیره میمونه. لبخندش عمیق تر میشه. این بار جذابیت نادیا و لباسش صد برابر تو چشمش میاد. همون نادیای بی قید و رها و راحت و دوست داشتنی.
نگاهش رو با لذت روی سارافن جین نادیا میدوزه و یاد دختر بچه های سرتق مامانا می افته.
نگاه پریسا روی نادیا ثابت میمونه و پیمان با دیدن چشمای غرق شیطنت و لجباز نادیا به پریسا، لبخندش عمیق تر میشه.
جدال بین نگاه پریسا و نادیا با هم تا رسیدن نادیا به پایین پله ها و رسیدنش توی سالن ادامه پیدا میکنه.
با ورودش به سالن لبخند پیروزمندانه ای روی صورت پریسا میزنه و بی خیال از کنار زمزمه های عصبی مادر در مورد لباس و دمپاییش رد میشه و مستقیم از مقابل اشکان که روی پا بلند شده بود رد میشه و پریسا و رامین رو هم رد میکنه و مقابل شیرین و شهلا می ایسته و به سمت شیرین جون میره و با لبخند بهش سلام میکنه و روش رو میبوسه و بعد با پیمان سلام علیکی صمیمی و کمی طولانی میکنه و بعد دوباره به سمت شهلا بر میگرده و تنها دستش رو دراز میکنه و سلام میکنه. شهلا کمی فاصله رو کم میکنه تا گونه اش رو ببوسه که نادیا خودش رو به نفهمی میزنه و رو میکنه به طرف پیام پدر پیمان و دستش رو دراز میکنه و سلام علیک گرمی میکنه. از مقابل بقیه خیلی سرد و با نوک انگشت دست میده و رد میشه. در آخر به طرف اشکان کمی نزدیک میشه و تنها سرش رو کمی خم میکنه و سلام میکنه و لبخندی پیروز به پریسا میزنه و دوباره راه اومده رو بر میگرده و خودش رو کنار شیرین جون جا میده و به این ترتیب درست کنار پیمان قرار میگیره.
پیمان سرش رو کمی نزدیک میکنه و آروم زیر گوش نادیا زمزمه میکنه:
- غلط نکنم یه کاری کردی که پریسا جون به خونت تشنه شده. خودت بگو چه آتیشی سوزوندی باز؟
نادیا مخصوصا با صدایی کمی بلند تر از معمول میحنده و بعد چشم میدوزه به پیمان و سرش رو مخصوصا کمی به صورت پیمان نزدیک میکنه و زیر لب:
- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به من میاد این کارا؟ ولش کن. میخواست تو خونه خودمون مثه دلقکا با کت دامن مثه مهمونای صد سال یه بار بیام و سیخ بشینم. برا همین خون خونش رو داره میخوره. تازه تو باید خوشت بیاد که اومده دیگه... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهلا رو به نادیا شروع به حرف زدن میکنه و نادیا اجبارا سرش رو به طرفش بر میگردونه
- مثکه نادیا جون با آقا پیمان خیلی جورن. عجیبه با این اختلاف سنی و طرز فکر.
پریسا بدون اینکه به نادیا مهلتی برای بل گرفتن بده ادامه حرف شهلا رو میگیره و:
- شهلا من همیشه گفتم پیمان جان و نادیا دو روی سکه اند. اصلا زمین تا آسمون با هم فرق دارن. نادیا شوخ و سر زنده و پر انرژیه. درست بر عکس پیمان. نادیا مثل بچه پیمان میمونه.
نادیا حرصی و عصبی اخماش رو تو هم میکشه و دهن باز میکنه که پریسا مهلت نمیده.
- واقعا انتخاب پیمان جان بی نقص و حرفه شهلا. کمند رو که یادته؟ دختر سارا.
- آره آره. ماشالا چقدر هم به هم میان. کمند هم خانومه. هم لباس پوشیدنش هم راه رفتن و حرکات و رفتاراش کپی پیمان جانه. خیلی به هم میاین پیمان جان. واقعا انتخابت بی نظیره.
اینبار پیمان هم عصبی و گر گرفته انگار که روی میخ نشسته باشه برای ثانیه ای چشم میدوزه به نادیا.
حالا اون جنگل همیشه سبز طوفانی شده. با نگاه سعی میکنه نادیا رو آروم کنه و رو به شهلا و پریسا نگاهش رو میگردونه و:
- فکر میکنم اشتباهی شده. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. نه انتخاب من.
اینبار شیرین که تازه معنی تمام این حرفها رو درک کرده رو به پریسا:
- پریسا اصولا آدمها همیشه نقطه مقابلشون رو انتخاب میکنن. وقتی دو نفر کاملا شبیه هم باشن تو زندگی مشکلات سر راهشون خیلی زیاده. بعد هم سن دختر و پسر وقتی به هم خیلی نزدیک باشه بدتره. هر دو انتظار دارن طرف مقابل کوتاه بیاد و این خیلی وقت ها مشکل ساز میشه.
پریسا رو به شیرین و با لحنی قاطع:
- ولی شیرین من و رامین هیچکدوم اختلاف سن زیاد رو نمیتونیم بپذیریم. برامون قابل درک نیست.
نادیا حرصی بین حرفشون میپره و رو به پریسا:
- ولی مامان وقتی دو نفر به هم علاقه داشته باشن همه این بحث ها فقط حرفه.
این بار اشکان خودش رو وسط بحث میندازه و رو به نادیا:
- ولی به نظر من کاملا حق با پریسا جونه. عشق و این حرفا کشکه. چهار روز که بگذره و زن و مرد برا هم عادی بشن این اختلاف سنی تازه خودش رو نشون میده. مثلا راه دوری نریم فرض کن خود تو دلت میخواد بری سینما، پارک، شهر بازی یا مثلا آهان یادمه عاشقه مسابقه دو رو جدول بودی.... میخوای رو جدول راه بری اون وقت فرض کن با یکی دو برابر سن خودت ازدواج کرده باشی. کدوم این کارا رو حاضر بکنه؟ مثلا فکر کردی میذاره تو از رو جدول راه بری که هر کی هم دید بگه بچه شو نگا چه با نمکه. یا مثلا فکر کردی باهات میاد شهر بازی سوار قطار وحشت میشه که جیغ بکشه. تصورش هم خنده داره.
نادیا با حرص رو به اشکان میکنه و با پوزخند:
- نه که مثلا جنابالی همسن و سال من اهل این کارا هستین. حاضرم شرط ببندم تا حالا یه بارم نرفتی شهر بازی. یا یه بارم از رو جدول کنار خیابون حتی راه هم نرفتی چه برسه به مسابقه دو گذاشتن. اما همین آقا پیمانی که اینجور اتو کشیده و با کت شلوار داری میبینیش رو جدول کنار خیابون با من مسابقه دو داده.
پریسا عصبی برق پیروزی رو تو چشمای نادیا میخونه و وسط حرفش میپره:
- اونم برانکه گفته بچه ای دلت خوش بشه. وگرنه تو تازه وقت عروسک بازیته ولی آقا پیمان نهایت تا یکی دو سال دیگه باید بچه دار بشه که حوصله بازی کردن و انگ و ونگ بچه شو داشته باشه لا اقل وگرنه یه هفت هشت سال دیگه که حالا شاید تو یه کم بزرگ بشی و وقت ازدواج و بچه دار شدنت بشه حاضرم شرط ببندم بچه ات رو یه روز ببری خونه آقا پیمان به یه ساعت نکشیده میخواد بگه جمع کنین برین خونه تون کلافه ام کرد انگ و ونگ بجه تون. البته حقم داره ها. والا تو سن 45 6 سالگی کدوم مردی حوصله بچه داره که پیمان جان دومیش باشه.
راستی شیرین تا دیر نشده براش دست بالا کنین دیگه کمند هم فکر کنم 31 2 رو داشته باشه. دیر میشه برا بچه دار شدنش ها.
پیمان عصبی از روی مبل بلند میشه و به طرف دستشویی میره و نادیابا وحشت ثانیه ای به پیمان و ثانیه ای به شیرین چشم میدوزه.
شیرین با لبخند و اعتماد به نفس کامل رو به پریسا
- پیمان که گفت پریسا جان. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. پیمان انتخابش رو چند ماهی هست کرده و ایشالا به وقتش برا صحبت کردن هم میریم.
نادیا ناگهان از درون نفسش آروم میشه و لبخند کمرنگی روی صورتش میشینه و سرش رو به مسیر روبرو و جاییکه ثانیه ای قبل پیمان از دید خارج شده میدوزه و چشم انتظار برگشت پیمان میشه.
چند دیقه ای سکوت بر قرار میشه و بعد پریسا که پیمان رو با صورتی خیس و نگاهی کلافه در حال وارد شدن دوباره به پذیرایی میبینه مهره بعدی رو حرکت میده و اینبار با لبخند رو به اشکان میکنه و:
- خوب اشکان مامان و روی کلمه مامان تاکید میکنه و :
- دارویی که ساخته بودی به کجا رسید. به تولید رسیده؟
نادیا چشم میدوزه به پریسا و با پوزخند حرف پریسا رو قطع میکنه و
- ای بابا مامان جان اون دارو که رو چهار تا جک و جونور آزمایش شده بود که تازه یه سه تاییشم مرده بودن. آخه کدوم دیوانه ای حاضره با دیدن چنین نتیجه ای موش آزمایشگاهی این بشه.
تو هم دلت خوشه ها اشکان. بابا برو یه داروخونه بخر وایسا پشت میز دوات رو بفروش دیگه. بدبخت مردم چه گناهی کردن.
اینبار اشکان و پریسا و شهلا حرص میخورن و نادیا با بدجنسی میخنده. چون میدونه این پروژه هنوز به جایی نرسیده و داره هنوز هم رو جک و جونور آزمایش میشه.
پریسا اما کوتاه نمی یاد و رو به شهلا:
- وای شهلا به خدا همیشه تو خونه ما حرف اشکانه. واقعا از اول میدونسته دنبال چیه و تو این سن که به اینجا رسیده ببین یه چند سال دیگه چی میشه.
نادیا هم دخترمه ولی رشته حقوق کجا داروسازی کجا. آینده این رشته کجا اون کجا. هر کسی نمیتونه داروسازی قبول بشه. تازه مثلا نادیای من از در دانشگاه که تو رفت دیگه نخونه هم تا آخرش میره. تازه نهایتش فکر کردی چیه؟ میشه مثه آقا پیمان دیگه. صبح بره دانشگاه با بچه های مردم سر و کله بزنه و نون بخور و نمیر معلمی بخوره یا دیگه نهایتا با عرضه اش میشه باز پیمان جان که یه پروانه ای بگیره و هر روز زن و شوهرا بیان تو دفترش شاخ و شونه بکشن که چیه میخوایم طلاقمون رو بگیری برامون.
اینبار پیمان واقعا از کوره در میره و دهن باز میکنه و با لحنی به زور آروم نگه داشته:
- پریسا جون وکلای دسته اِنُم میرن پرونده طلاق و خانواده قبول میکنن. اگر منظورتون به منه که باید بگم من دو تا کار حقوقی تو دو تا شرکت بازرگانی قبول کردم که هر کدوم ماهی حداقل ده میلیون برام میاره که تازه فقط نظارت کنم و سالی دو تا سه تا پرونده کاریشون رو انجام بدم. بعدمن میرم دوره شش ماهه تو خارج از کشور سالی یه بار استاد کار گروه میشم بر میگردم اینجا تا کمر برام دولا راست میشن. من اگه میرم تو دانشگاه تدریس میکنم برای پولش نیست برای وجهه کاریشه. . فکر میکنم گاهی این برداشت های غلط ما ناشی از عدم اطلاع کافی در مورد یه رشته باشه. البته به شما خرده نمیگیرم چون واقعا آشنایی چندانی با این رشته ندارین. ولی قطعا زمانیکه نادیا جان درسش تموم بشه و بخواد ادامه تحصیل بده و کار رو شروع کنه شما هم بیشتر مطلع میشید در مورد این رشته و حوزه کاری و غیره اش.
نادیا با خنده رو به پریسا:
وای مامان تازه بزرگترین مزیت رشته ما اینه که با جک و جونور و آزمایشگاه و این چیزا سر و کار نداریم. بوی مواد شیمیایی دائم تو مغزمون نیست. یا مشغول دارو پیدا کردن از رو نسخه های خرچنگ غورباغه این دکترا و تو کیسه ریختن دوا برا مردم نیستیم. شغلمون کلاس داره. با کت شلوار و عطر و ادوکلن میریم اینور اون ور. سر و کارمونم با ویروس و میکروب نیست که یه خط در میون مریض باشیم.
پریسا اینبار واقعا کم میاره و با حرص از روی مبل بلند میشه و
- ببخشید من برم یه سر به غذاها بزنم که کم کم شام بخوریم.
شهلا هم سریع از روی مبل بلند میشه و شیرین زیر لب و آروم رو به پیمان:
- کارت غلط بود. ازت انتظار بیشتری داشتم. این طرز برخورد یه استاد دانشگاه که لقب دکتر رو با خودش یدک میکشه و ادعای سوادش میشه نبود حالا هر چقدر هم که دلخور بودی نباید به کسی که جای مادرته حتی به زبون بی زبونی بگی تو نمیفهمی.
بعد آروم از روی مبل بلند میشه و رو به نادیا هم زیر لب زمزمه میکنه:
- احترام اشکان و رشته اش رو نگه دار. اگه کسی از تو و رشته ات ایراد گرفت تو یکی دیگه رو به تلافی نکوب. فکر میکردم انقدر بزرگ شدی که برا زندگیت خودت بتونی تصمیم بگیری پس رفتاری از خودت نشون نده که هم من و هم دیگران باور کنن که هنوز تو دنیای لج و لجبازی های کودکانه ای.
بعد آروم به سمت آشپزخونه میره و پیمان و نادیا و کمی دورتر اشکان رو با هم تنها میگذاره.

 

 

 

ساعتها از رفتن مهمونا گذشته بود و نادیا عصبی صداش رو سرش انداخته بود و با پریسا بحث میکرد و رامین هم بی خیال و به بهانه خستگی رفته بود تو اتاق که بخوابه.
- مامان حرف آخرمه اگه فکر کردی با این کارا من کوتاه میام یا مجاب میشم یا قید پیمان رو میزنم فکر خنده داریه. من پیمان رو دوست دارم. برامم اصلا اهمیتی نداره که چند سال از من بزرگتره یا هر چیزه دیگه ای. پس باهاش کنار بیاین. چون انتخاب من اینه.
- چه غلطا. هر چی بزرگتر میشین زبونتون دراز تر میشه. اون از داداشت اینم از تو. حرف آخر منم اینه که من و بابات مخالف صد در صد این ازدواجیم. اگه بی رضایت ما میخوای ازدواج کنی به سلامت ولی رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکن. شب به خیر.
پریسا پله ها رو بالا میره و از مقابل دید نادیا کم کم بیرون میره اما نادیا با اشکایی که حالا آروم آروم روی صورتش سرازیر شدن همون جا روی مبل ولو میشه و چشم میدوزه به نقطه ای روی سقف و به تمام سالهای بچگی و نوجوونی و حالا جوونیش فکر میکنه.
....
روزها انقدر سریع گذشته بودن که باورش هم برای همه سخت بود. نادیا درگیر درس بود و کلاس های آمادگی ارشدی که به پیشنهاد پیمان ثبت نام کرده بود. آریانا خودش رو درگیر کار کرده بود و انگار قید ازدواج رو به کل زده بود. مانی و کمند حالا رفت و آمدشون بیشتر شده بود و البته تنها دو تا دوست بودن و بیشتر مانی شنونده بود و کمند هر زمان دلش گرفته بود بهترین فرد برای آرامشش مانی بود.
پیمان درگیر از یه طرف کار روزمره خودش بود و از طرف دیگه کمک به نادیا برای آماده شدن برای کنکور. ساعتها وقت میگذاشت تا سوالای نادیا رو جواب بده و آخر هفته ها گاهی یه ساعتی وقت پیدا میکردن تا به دور از هر فکری برن بیرون و ساعتی با هم خوش باشن.
6 ماهی از اون مهمونی میگذشت و پیمان با نادیا قرار گذاشته بود که اگر نادیا فوق قبول بشه بالاخره بیاد و با پریسا خودش صحبت کنه و ازش اجازه بگیره تا برای خواستگاری نادیا بیان.
بابک هنوز هم بهترین دوست نادیا و سارا بود و حالا گاه گداری زمزمه هایی از زبون سارا و بابک میشنید که میتونست تنها نشونه علاقه شون به هم باشه. علاقه ای که هنور بابک یا فرصت رو برای بیانش مناسب نمیدید یا قدرت ابرازش به سارا رو نداشت.
.....
- ای بابا دختر خوب دو دیقه آروم بگیر. نهایتا قبول نمیشی دیگه. اینهمه بالا پایین پریدنت دیگه چیه؟
- وای آریانا دارم دیوونه میشم. اگه قبول نشم باید یه ساله دیگه دوباره بشینم و تو سر خودم بزنم تا قبول بشم. تازه پیمانم با مامان حرف نمیزنه.
- آها پس دردت رو بگو بابا. میگم از تو این خر خونی ها بعید بود نگو شرط و شروط گذاشتن براتون آقاتون.
- مرگ. خیلی نا مردی آریانا. به خودت بخند.
- برو فدات شم. برو بخواب. جوابا اومد من نگاه میکنم میام بهت میگم.
- برو بابا. دلت خوشه. خواب کجا بود. فکر کردی اصلا خوابم میبره الان.
.....
خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و در رو روی هیچکس باز نمیکرد. شاید تلفنش بیشتر از 40 تا میس کال و اس ام اس از طرف پیمان گرفته بود اما حتی دستش رو هم به طرفش دراز نکرده بود.
هنوز هم گاه گاهی صدای آریانا و مانی از پشت در میومد اما نادیا حاضر نبود یک کلمه هم حرف بزنه. فقط صدای هق هقش بود که سکوت اتاق رو میشکست.
- نانادی. خواهر گلم آخه مگه آسمون به زمین اومده که اینجور زار میزنی. به درک که قبول نشدی اصلا. اه. بس کن دیگه. جون آریانا این در رو باز کن. بابا نفست برید انقدر زار زدی.
- ای بابا نادیا کوتاه بیا دیگه. به جون مانی در رو باز نکنی میشکنمش ها.
نادیا با تمام ناراحتی با حرف مانی و تصور مانی در حال شکستن در خنده اش میگیره. خنده ای که بین هق هق هاش کاملا مشخص میشه.
مانی با خنده پیروزی دوباره به در نزدیکتر میشه و :
- خندیدی خندیدی. باز کن در رو. بسه دیگه. بابا اصلا گور پیمان کرده. خودم میام میگیرمت اونم تا کجاش بسوزه. ازت هیچ مدرکی هم نمیخوام. تو فقط بخور و بخواب و حال کن.
-جنابالی خیلی بیجا میکنی نگاه چپ به زن من بکنی.
مانی ناگهان به عقب بر میگرده و متعجب به پیمان نگاه میکنه و
- تو ...تو اینجا چیکار میکنی. از دیوار پریدی؟
- نخیر با اجازه تون از در اومدم.
مانی با خنده ای موذی صداش رو کمی پایین میاره و رو به پیمان
- باز شما چشم پریسا جون رو دور دیدین.
- جنابالی هم که مثکه چشم من رو دور دیدین.
صدای هق هقش رو به زور خفه میکنه و گوشش رو به در میچسبونه تا مبادا حتی یک کلمه رو هم از دست بده.
مانی با خنده سرش رو به در نزدیک میکنه و ناگهانی با صدای بلندی
- آهای فضول خانوم صدا یار به گوشت رسید گریه یادت رفت؟ یا فضولی و گوش وایسادن امون نداد؟ برا ما که در رو باز نکردی بیا برا شاخ شمداد باز کن بلکه چشمش تو رو ببینه ما رو نفله نکنه.
بابا قربونت چرا اینجوری نگا میکنی. من غلط بکنم چشم به ناموس شما داشته باشم. اصلا مگه مغز خر خوردم که بیام این زبون نفهم رو بگیرم. آقا مال خودتون.
- از خداتم باشه. حالام به سلامت. پاشو برو میخوام با زنم تنها باشم.
- بابا کوتاه بیا تو ام ها. زنم زنم.... هر وقت بهت دادنش بیا برا ما شاخ و شونه بکش.
ثانیه ای بعد دوباره سکوت برقرار میشه و هق هق نادیا تو اتاق میپیچه.
- نادیا حانوم؟ گلم؟ در رو باز کن فدات شم.
نادیا تنها سکوت میکنه و هق هقش بلند تر میشه.
- نادیا خانوم. قشنگم. باز کن دیگه. دلم برات تنگ شده. برا نگات، صدات. باز کن دیگه. آخه مگه چی شده که اینجور گریه میکنی. قبول نشدی که نشدی. فدای سرت. من که میدونم تو همه سعی ات رو کردی. برا من مهم فقط همین بود که به خاطر من نشستی این کتابا رو خوندی. باز کن فدات شم.
در رو بی هیچ حرفی باز میکنه و خودش دوباره روی زمین و درست پشت در کز میکنه.
پیمان آروم در رو باز میکنه که در نیمه گیر میکنه و میفهمه نادیا پشتش نشسته. آروم پاشو میذاره تو اتاق. هنوز در رو نبسته صدای پاشنه های کفشی روی سنگفرش طبقه پایین میپیچه. پا سست میکنه که پریسا از پیچ پله رد میشه و ثانیه ای بعد با صورتی به اخم نشسته روبروی پیمان می ایسته.
پیمان ثانیه ای بهش چشم میدوزه و با نگاه التماسش میکنه.
پریسا ثانیه ای نگاهش رو به پیمان میدوزه و با حرص در اتاق خوابش رو باز میکنه و بعد محکم در رو میبنده و پیمان سرش رو پایین میندازه و وارد اتاق میشه.